X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


دوباره سلام

  


صبح یکشنبه ۱۰ اردیبهشت یه سری وسیله گذاشتم توو نایلون و داداش کوچیکه زحمت رسوندنم رو کشید


به همسر پیام دادم که توو راهم... گفت من فلان جام، به داداش کوچیکه بگو همین جا پیاده ت کنه!


رسیدیم... وسیله هامو برداشتم و سوار ماشین ِ همسر شدم... برام کلید ساخته بود، داد بهم! همین که راه افتاد گفت بریم واسه خونه خرید کنیم؟


گفتم الان نه! بریم خونه! خرید باشه برای بعد از ظهر... راستش وضعیت روحی ِ خوبی نداشتم، دلم یه چهار دیواری می خواست که اگه بغضم ترکید راحت باشم! اصلا آمادگی دوتایی بیرون رفتن رو نداشتم!


رسیدیم خونه... وسیله هام رو گذاشتم توو اتاق خواب... مامان یه سری میوه و شیرینی داده بود اونا رو گذاشتم رو اوپن و نشستم روو مبل تا دورهمی تماشا کنم....


همسر رفتارش بهتر بود، ولی کماکان گیر دادناش کلافه کننده بود! به زور صورتمو می چرخوند به طرف خودش! به زور دستمو می کشید! به زور می خواست از زبونم چیزی رو که می خواست بشنوه بکشه بیرون! و اینا عصبیم میکرد ولی خودمو کنترل می کردم چیزی نگم!


فقط بهش گفتم بدنم کبود میشه ها، یکم آرومتر.... قبول نمیکرد! می گفت مگه من چیکار میکنم؟ یه کبودی رو نشونش دادم و گفتم "مال پنجشنبه ست... وقتی بازومو با خشونت می کشی کبود میشه"


واسه ناهار رفت ساندویچ گرفت و اومد.... بعدشم یکم خوابیدیم... غروب یه سر رفت مشاور املاک و نمایشگاه ماشین و اومد خونه... دقت کردین دیگه؟ مشاور املاک و نمایشگاه ماشین! این همون مردی هست که ادعا کرده بود شغل و درآمدی نداره!


بهش سپرده بودم بره سینما ببینه سانس ۸ شب کدوم فیلمه؟ که اگه گشت ارشاد ۲ هست بریم ببینیم! رفت و زنگ زد گفت ماجرای نیم روز هست! گفتم اوکی پس بذاریم فردا ساعت ۶ عصر بریم!


اون روز چند بااااار زدم زیر گریه... ولادت امام حسین هم بود... از پنجره به آسمون نگاه می کردم و صداشون می کردم... می گفتم خودتون نجاتم بدید.......


واسه شام رفتیم جگرکی! غمگین بودم و اشتها نداشتم اما باید قرص میخوردم و چون با شکم خالی حالم بد میشه به زور یه چیزی خوردم


بعدشم یکم دور زدیم توو خیابون و برگشتیم خونه... زود هم خوابیدیم


دوشنبه با صدای اذان صبح بیدار شدم... دقیقا سر خیابون مون مسجد داره... انگار یکی داشت بغل گوشم اذان می گفت.... همسر خواب ِ خواب بود! یه لحظه بهش نگاه می کردم و توو دلم می گفتم "خواهش میکنم کوتاه بیا" بعد رومو برمی گردوندم... نگاه کردن بهش برام سخت بود!


حدود ۹ بیدار شدیم صبحونه خوردیم... یکم برام سه تار و گیتار زد و رفت بیرون... واسه ناهار دو پرس اکبرجوجه گرفت و اومد.... شاید بعد از چند روز دلشوره اون روز یه ناهار درست حسابی خوردم!


بعد از ناهار خوابیدیم... قرار بود ۴ پاشیم بریم بیرون.... تا بیدار شیم و آماده شم! شد یه ربع به ۵... اومدیم توو پارکینگ و برای اولین بار با صاحب خونه روبرو شدم! و ایشونم بعد از حدود سه ماه چشم شون به جمال ِ من روشن شد!


همسر گیر داده بود بریم برای خونه خرید کنیم! چند بار پیچونده بودمش ولی دیروز دیگه کوتاه اومدم! اول رفتیم برنج خرید! بعدشم رفتیم فروشگاه کلی خرید کرد برای خونه.... و من به معنای واقعیه کلمه داشتم زجر می کشیدم!


ببینید وظیفه ش بود، برای اولین بار بود که داشت برای خونه ش اینطوری خرید میکرد، برای اولین بار بود که ازم نظر می پرسید! ولی..... ولی زجر آور بود... من می دونستم قرار نیست بمونم! اونم ته دلش می دونست که من آدم ِ موندن نیستم! ولی این همه اصرار و اجبار زجر آور بود......


خریدا که تموم شد ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ بود... گفتم تندی برو سمت سینما که اگه امروز نتونم این فیلمو ببینم دیگه باهات حرف نمی زنم!  اینو گفتم چون همسر استاد ِ لفت دادن هست! عادت داره دقیقه ی ۹۰ هم نه، دقیقه ی ۹۵ برسه جایی! و این منو کفری میکنه


خلاصه تندی رفتیم سینما... پفک و دلستر گرفتیم و من قبل از شروع فیلم پفکمو خوردم! خوشم نمیاد موقع دیدن فیلم چیزی بخورم! باید همه تمرکزم روو فیلم باشه!


شروع شدن فیلم همان و خنده های ما همان..... یه جاهایی که خجالت می کشیدم بخندم با شنیدن قهقهه ی دیگران توو سالن، منم یه دل سیر قهقهه می زدم! همسر کلا اهل سینما و کافی شاپ و کنسرت و این چیزا اصلا نبود و نیست! ولی دیروز که اومد و از خنده ریسه رفت گفت "تا حالا چه چیزایی رو از دست می دادم" خوشش اومده بود...


آخرای فیلم بود که مامان دو بار بهم زنگ زد! وقتی فیلم تموم شد و اومدیم بیرون بهش زنگ زدم و گفتم فردا، یعنی امروز سه شنبه، میام خونه...


بعدشم رفتیم بازار و همسر برام یه شلوار جین و یه شومیز خرید! چون امشب مراسم دختر کوچولوی پسرخاله م هست و اونجا دعوتیم، به همین بهونه همسر راضی شد که من بیام خونه!


بعد از خرید رفتیم چند تا خرت و پرت برای خونه گرفتیم و برگشتیم... همسر منو گذاشت و خودش رفت نمایشگاه! توو اون فاصله زنگ زدم خونه یکم با مامان حرف زدم و بعد که نوبت به بابا رسید یکم بحث مون شد!!! دلم بدجوری از وکیل گرفته ولی بابا هم میگه حق با وکیله! شایدم واقعا همینطوره ولی من این وسط بازیچه شدم! 


یکم بعد همسر اومد... شام از غذای ناهار مونده بود، همونو گرم کردیم خوردیم! و توو یه فرصت رفتم و آخرین دونه ی قرصم رو هم یواشکی خوردم!


شب خندوانه تماشا کردیم و رفتیم لالا.....


امروز صبح که بیدار شدم دلشوره ی عجیبی داشتم... صبحونه خوردیم و من رفتم توو اتاق خواب تا وسیله هامو جمع کنم، یه طوری که همسر مشکوک نشه!!


توو یه نایلون لوازم آرایشم بود که یه شلوارم رو زیرش جاساز کرده بودم! توو اون یکی نایلون هم شلوار جین و شومیز جدیدم بود که کیفمو تووش قایم کرده بودم! دوتا شال و روسریم هم توو کیف دوشیم بود!


همسر که دید گفت "تو که باز وسیله جمع کردی؟! مگه نمیخوای برگردی؟!"


گفتم خب شلوار جین و شومیز رو که امشب قراره بپوشم، اون یکی هم لوازم آرایش و کرم هام هست!! رفت سمت نایلون لوازم آرایش که بازرسیش کنه! وااای منو میگی....... آروم و با شوخی دستشو زدم کنار و گفتم "مگه از گروه تجسس اومدی که میخوای زیر و روو کنی؟!"


خنده ش گرفت و رفت اون ور! یه نفس راااااحت کشیدم! و دوباره توو دلم لعنت فرستادم به باعث و بانیش.....


عمدا کلیدم رو گذاشته بودم روو اوپن که با خودم نیارم! ولی همسر متوجه شد و خودش کلیدو داد دستم! اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم.......


سعی می کردم عادی باشم ولی یکی از سخت ترین لحظات عمرم بود! همسر ازم پرسید "برمی گردی دیگه؟" گفتم آره! و باز توو دلم لعنت فرستادم به قانونی که امثال منو مجبور میکنه به گفتن دروغ!


رسیدیم سر کوچه مون.... پرسید "شب برمی گردی؟" گفتم زنگ می زنم!...... و چه حس مزخرفی بود...... همسر خودشم خوب میدونه که من آدم ِ موندن نیستم ولی میخواد با چنگ و دندون به زور نگهم داره! بین حرفا و رفتاراش، خیلی خوب متوجه میشم که ذات این آدم همونه که قبلا بوده! پس چرا این همه اصرار؟!


اومدم خونه.... رفتم دوش گرفتم و به بابا زنگ زدم تا با وکیلم صحبت کنه که من امشب چیکار کنم؟ به همسر چی بگم؟ که وکیلم پیام داده حال باباش خوب نیست و بعدا باهام تماس می گیره!


و من موندم و امشب و یه دنیا ابهام و کلافگی...... که فردا چی میشه؟!


نوشته شده در سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396ساعت | 16:46 توسط مادام کاملیا | نظرات (41)