X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)

  


دیشب وقتی از مراسم برگشتیم حدود ۱۲ بود.... همسر چند بار زنگ زد و جواب ندادم! چی می گفتم؟! توو مراسم حالم خوش نبود.... میگرن عود کرده بود و آخرای مراسم رو با حالت تهوع گذروندم 


لباسمو عوض کردم و صورتم رو شستم.. دو تا قرص خوردم و اومدم دراز کشیدم... به همسر پیام دادم که سرم درد میکنه و میخوام شب رو خونه ی بابا بمونم! بلافاصله زنگ زد! گفت بیام دنبالت؟ گفتم نه.... گفتم تو کجایی؟؟ گفت منم اومدم پیش مامانم!


حالا یا رووش نمیشد تنهایی بره خونه چون می ترسید مثلا همسایه و صاحب خونه اونو بدون ِ من ببینن! یا اینکه رفت خونه ی مامانش تا به وقتش بگه شاهد دارم که فلان روز زنم نیومد تمکین کنه!!


گفت پس صبح میام دنبالت!


با درد خوابیدم و امروز صبح که بیدار شدم غم عالم ریخت توو دلم..... روز قبل به وکیل اولم پیام داده بودم که جواب نداده هنوز! امروز صبح به وکیل دومم پیام دادم و گفتم "همسر مدام زنگ میزنه میگه بیام دنبالت.. رک بهش بگم که نمیخوام برگردم؟!" وکیلمم گفت "نه، توو دادگاه علیه ت استفاده میکنه.... تا هفته ی بعد صبر کن تا یه جلسه باهات بذارم و تصمیم بگیریم!" 


تا هفته ی بعد صبر کنم؟! به همین راحتی؟! همسر مدام زنگ میزنه و دیگه همه تون متوجه شدید که همسر خیلی زرنگه و اصلا زیر بار این چیزا نمیره... چرا هیشکی درکم نمیکنه؟! چرا هیشکی نمی فهمه حال منو؟!


دور خودم می چرخیدم و حس می کردم دستم به هیچ جا بند نیست.... به یاد "نبات" عزیزم افتادم که قبلا بهم گفته بود یکی از دوستانش وکیل هست و اگه سوالی دارم بپرسم ازش... توو تلگرام به "نبات" عزیزم پیام دادم و جریان رو گفتم... از شانس خوبم دوست وکیلش کنارش بود... شماره شون رو بهم داد و باهاشون تماس گرفتم....


حالا بماند که همشهری از آب دراومدیم! و من اجازه گرفتم تا خودمو معرفی نکنم!


کلی صحبت کردیم... نظر ایشون این بود که اگه قرار به زندگی نیست لزومی نداشت که من برم خونه ش و تمکین کنم! و خب منم براشون گفتم که نظر وکیلم بود........ ولی همین حرف زدن باهاشون انگار دلمو بزرگ کرد! بهم جسارت داد! یکم خیالم راحت شد.....


قطع که کردیم رفتم به مامان گفتم اگه همسر زنگ زد میخوام بهش بگم شما حالت خوب نیست و میخوام پیشت بمونم!!! یعنی خدا لعنت کنه اون کسیو که آدمو مجبور به این کارا میکنه.... البته دروغ نگفتم، چون مامان سرمای بدی خورده، ولی خب به هر حال!


برگشتم توو اتاقم و دیدم "نبات" عزیزم باهام تماس گرفته بود و من متوجه نشدم... بهش زنگ زدم و برای اولین بار صدای قشنگشو شنیدم   کلی حرف زدیم....


داشتن دوستای خوب، مثل شما عزیزای دل، نعمت بزرگیه... تصور اینکه اگه شما نبودید، اگه این وب رو نداشتم..... یعنی چی میشد؟! بی نهایت ازتون ممنونم  ممنونم "نبات" مهربونم 


همسر پیام داد که بیام دنبالت؟! جواب دادم که مامان مریضه و میخوام پیشش بمونم! زنگ زد...... گفت غروب میای دیگه؟! گفتم ان شاءالله......


بعد از ناهار یکم خوابیدم..... بیدار که شدم دیدم همسر زنگ زده! گوشی رو گذاشتم کنار..... هی زنگ می زد و پیام می داد! توو یه پیام براش نوشتم که میخوایم با مامان بریم دکتر و میخوام این دو سه روزه پیشش باشم و مراسم داریم و کلی کار دارم! دروغم نگفتم چون هفته ی بعد عروسی ِ پسرعمه م هست و مراسمای اینجا هم یه هفته طول می کشه!!!! ولی خب به هر حال!


پشت سرش زنگ زد! جواب ندادم.... پیام داد گفت "خوب رفتی که رفتی!"


هیچی نگفتم..... چند بار زنگ زد بازم جواب ندادم! پیام داد که چرا جواب نمیدی؟! گفتم چون میخوای گیر بدی!..... گفت من کی بهت گیر دادم؟! جواب بده کارت دارم! دوباره زنگ زد و بازم جواب ندادم! پیام داد که "من که هیچوقت بهت گیر ندادم! ولی باشه خوش باش! وقت کردی جواب زنگ هامو بده!"


اووووووف..... این دلشوره و فشار عصبی داغونم کرد 


نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396ساعت | 18:19 توسط مادام کاملیا | نظرات (36)