X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)

 

بعدا نوشت اضافه شد!

 

لحظاتی که می گذرونم پر از خفقان هست! هی این ور و اون ور میرم و دور خودم می چرخم! میگم خدایا این لحظات خفه کننده نصیب کافر هم نشه.....


با چه جنگولک بازی و چه خون دل خوردنی تونستم همسر رو راضی کنم که خونه ی بابا بمونم بماااااند! امروز حتی متوسل شدم به دوران گل و بلبل! خب طبق قرصی که خوردم فردا باید وارد روزای گل و بلبل بشم! ولی به همسر گفتم امروز شدم و حالم بده و میخوام همین جا بمونم!!!


همسر گفت شب میام دنبالت! منم گفتم درد دارم نمی تونم بیام!


امروز رو یه جوری بگذرونم... فردا رو چیکار کنم؟!


وکیل گفته شنبه بیاید دفترم صحبت کنیم! اصلا من شنبه رو چیکار کنم؟! این ثانیه های کش دار رو چطوری بگذرونم؟!


امروز همسر می گفت مادرشو برده بیمارستان، مریض شده! گفتم پس بمون از مادرت پرستاری کن! گفت من فکر کردم زنم برگشته و زندگیم درست شده! گفتم خیلی دلت میخواد برنگردم؟! لابد همینو میخوای! گفت اتفاقا به همه گفتم که زنم برگشته!!!


امروز یکی دیگه از دوستای عزیزدل لطف کردن و از یکی از آشناهای وکیل شون مشورت گرفتن.... با "الناز" جان که حرف می زدم خب یه سری چیزا برام روشن تر شد..... و بیشتر و بیشتر دلم سوخت برای کم کاری ِ وکیلم که می تونست با حضور خودش و یا یه مامور از همسر امضا بگیره اما نگرفت! و الان برگ برنده دست همسر هست!


خب اینطور که معلومه چون همسر صورت جلسه رو امضا نکرده دستش باز هست و من هم دستم به هیچ جا بند نیست! ضربان قلبم بالاست و حس میکنم یکی گلوم رو گرفته و داره خفه م میکنه.....


حس میکنم بن بست واقعی همین جاست!


به وکیلم گفتم تا رای دادگاه تمکین صادر بشه من تحمل میکنم و پیش همسر می مونم! اما نه به اون موقع که می گفت برو، و نه به الان که میگه نرو!


امروز صبح که بیدار شدم یه پیامک داشتم از دادگاه که توو سایت ابلاغیه م صادر شده و برم ببینم! و سایتی که باز نمیشه و منی که کلافه م و....... زندگی گاهی چقدر نفس گیر میشه.....


پ.ن: باور کنید وکیلم آدم ِ کمی نیست! وکیلیه که وکالت وزارت امور خارجه رو به عهده داره! وکیلیه که اعدامی ها رو از اعدام نجات میده! وکیلیه که وکالت آدمای بزرگی رو به عهده داشته! اما در مورد ِ خودم..... شاید عجولم! شاید نمی تونم درک کنم! ولی راستش یکمم به خودم حق میدم! شرایط سختیه و من انگار لبه ی تیغ وایسادم! خدا خودش کمکم کنه.....


پ.ن۲: ویدا جان میشه لطفا بهم بگی چه ساعتی تماس بگیرم بهتره؟ آخر هفته هست و نمیخوام مزاحمت ایجاد کنم!


پ.ن۳: بارانا جان بلاگ اسکای قابلیت ویرایش نظر نداره برای همین نتونستم کامنت شما رو ویرایش کنم... روو این حساب کامنت رو تائید نکردم! اگه مشکلی نیست کامنت رو تائید کنم ولی اگه مورد داره که پیشم محفوظ می مونه!


...


بعدا نوشت:


بالاخره وارد سایت شدم! قلبم بوم بوم میزد که یعنی ابلاغیه ی چیه؟!


دیدم شماره ی دادنامه موضوع پرونده ی مهریه م هست.. همونی که دادگاهش ۲۹ فروردین بود و من نرفته بودم! همونی که دست قاضی جدید افتاده بود! همونی که با بابا رفتیم پیش قاضی جدید و باهاشون حرف زدیم.....


واااای یعنی تا متن رای برام باز بشه من مُردم و زنده شدم....


متن پیوست باز شد... رای نهایی صادر شده بود.... توو لایحه همسر و وکیلش به همراه شاهدها گفته بودن که همسر شغل و درآمد ثابتی نداره! و مشغول تحصیل توو دانشگاه هست!!!!!  و نمی تونه مهریه رو یک جا بده، و از اونجایی که من دلیل موثری برای تمکن مالی همسر نتونستم ارائه بدم رای به این صورت صادر شد:


۱۵ سکه به عنوان پیش پرداخت، و هر دو ماه یک عدد سکه تمام بهار آزادی! و زمانی که ۳۰۹ عدد سکه پرداخت شد، هر ماه دو مثقال طلا! (۴۰ مثقال طلا هم جزو مهریه م بود) و اینکه اینها مانع توقیف اموال کشف شده ی همسر نمیشه! (یعنی اگه بتونم ثابت کنم کامیون برای همسر بود احتمالا بشه یه کارایی کرد)


بیست روز هم به همسر فرصت اعتراض دادن که خب این رای میره دادگاه تجدید نظر! و فکر کنم پروسه ش طولانی بشه یکم! ولی امید دارم که خوب پیش بره


من نمی دونم توو شهرای بزرگ قسط بندی چطوریه، ولی توو یه شهر کوچیکی مثل شهر ِ من، و توو دادگاهی که دیگه همه تون متوجه شدید چقدر روند بررسی هاش کند هست، و با قسط بندی هایی که برای دیگران شاهد بودم، به نظرم رای صادر شده خوب و امیدوار کننده ست!


توو این همه حجم استرس و دلشوره و جنگ اعصاب، دیدن این رای به جرات می تونم بگم یه شادی خیلی کوچیک توو دلم انداخت که اول مدیون خدای بزرگم هستم و بعد قاضی جدید که با کمال وقار و احترام به حرفامون گوش کرد، و نشون داد که اگه مدرک ارائه کنم می تونم رو عدل و انصافش حساب باز کنم


وقتی اسم قاضی جدید رو پای رای دیدم، یه ذوق کوچولو اومد توو دلم و یه لبخند نشست روو لبم... همون جا براش از خدا خیر و برکت خواستم


ان شاءالله خیره



نوشته شده در پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396ساعت | 14:39 توسط مادام کاملیا | نظرات (37)