X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)

 

بعدا نوشت اضافه شد!

 

سلام فرشته های زمینی ِ من 


امروز همون شنبه ای هست که کلی واسش استرس داشتم و می گفتم چطوری تا اون روز صبر کنم؟! هر جوری بود گذشت... سخت و نفس گیر بود اما خدا رو شکر گذشت......


تا عصر که اگه برنامه بهم نخوره بریم پیش وکیل دومم و ببینیم چه ایده ای برام داره... توکل بر خدا 


دیگه پیچوندن همسر هم  سخت تر شده! امروز هم بخیر بگذره ان شاءالله.... دیروز می گفت میخوام بیام دنبالت! می گفت بیا دوباره یکشنبه برو! و من خودمم نفهمیدم چطوری راضیش کردم که بی خیال شه!


دیروز طبق انتظارم وارد روزای گل و بلبل شدم و همین موضوع بیشتر کمکم کرد چون همسر از پشت تلفن متوجه ی حال بدم میشد و با همه ی گیر دادناش اما تهش کوتاه می اومد!


امشب خونه ی عمه هم شام دعوتیم انگار.. عروسی نزدیکه و خب مراسمای جورواجور هم در حال انجام 


یه نکته ی خاله زنکی هم بگم! پنجشنبه صبح خونه ی عمه مراسم قطاب زنی بود! مامان رفت ولی من حال روحیم افتضاح بود و نرفتم..... زن عموی بزرگم که یادتونه؟! همون که وقتی مامان و بابا مکه بودن تنها گیرم آورده بود و نصیحت و گوشه و کنایه تحویلم داده بود! و پسر ِ خودش زودتر از من طلاق گرفت و الان دو سه ماهی هست که دوباره ازدواج هم کرده!  با پسرعموم کاری ندارم چون واقعا پسر خوبیه، الهی که خوشبخت بشه... اما زن عمو....


توو مراسم قطاب زنی، مامانم این طرف سالن نشسته بود و زن عمو بزرگه اون طرفه سالن..... همون اول که مامان وارد میشه و می شینه، زن عمو توو جمع بلند میگه "یه خبر خوش! یه خبر خوش! هدیه برگشته سر زندگی!" و بعد روو میکنه سمت مامانم و میگه "راسته؟!"


مامان ِ من یه زن فوق العاده آرومه که خیلی نرم صحبت میکنه! فقط برگشته گفته نه! و بعد تا آخر مراسم رفت توو خودش! 


وقتی مامان اینو برام تعریف کرد دود از کله م بلند شد! گفتم این زن نمیخواد حیا کنه؟! یه بار سر پسرش اومد، بسش نیست؟! و خب راستش همون جا چند تا حرف درشت بارش کردم! داداش کوچیکه شنید و اومد گفت چی شده؟! و وقتی فهمید عصبانی شد! به مامان گفت اگه یه بار دیگه خواست حرفی بزنه لطفا بهش بگو توو جمع جای این حرفا نیست....


همون پنجشنبه واسه شام رفتیم خونه عمه... به مامان گفتم اگه زن عمو بزرگه اونجا باشه و بخواد بهم تیکه بندازه من نمی تونم خودمو کنترل کنم! مامان گفت کاریش نداشته باش، تو برو اون طرف سالن بشین! گفتم برم اون طرف سالن که توو جمع داد بزنه و تیکه بندازه؟!


خب رفتم خونه عمه و خدا رو شکر این بشر نبودن! و وقتی نیست انگار اعصاب همه آرومه! یکم که از نشستنم گذشت زن عمو کوچیکه اومد کنارم و گفت "زن عمو بزرگه امروز صبح اون حرف زشتو زد طفلی مامانت بهم ریخت... ما همه مون ناراحت شدیم گفتیم آدم از زندگی بچه هاش که خبر نداره، واسه همه هست، این حرفا زدن نداره...."


بعدم نشست پیش مامانم و کلی باهاش حرف زد و دلداریش داد!


این زن عمو کوچیکه، خانوم همون عموم هست که واسه شهادت اومد دادگاه و خراب کرد!! از همون روز دل خوشی ازشون ندارم... کلا نسبت به فامیلام دلسرد شدم.. ولی همین زن عمو کوچیکه سنش از سن ِ من کمتره! با این حال شعور ِ این کجا و شعور اون زن عمو کجا!


...


مامان الان اومده میگه برام فلان آهنگو بیار گوش کنم!  برم ببینم کدوم آهنگو میگه.....


ان شاءالله این روزها هم بخیر بگذره


اگه عصر رفتم دفتر وکیل و خبر خاصی شد میام توو ادامه ی همین پست تعریف میکنم


مواظب خودتون باشید مهربونا 


...


بعدا نوشت:


ساعت ۴ عصر با بابا راهی ِ دفتر وکیل دومم شدیم...


همین که رسیدیم رفتیم داخل اتاق شون.. حال پدرشون رو پرسیدیم و بعد از یکم توضیح رسیدیم به اصل مطلب!


اول بحث بابا یه گرد و خاک  حسابی به پا کرد! تا حالا بابا رو اینجوری ندیده بودم! از قاضی گله کرد که چرا وقتی همسر این همه دروغ میگه یه تشر بهش نمیزنه! گله کرد که ما دوتا وکیل داریم ولی شکایت همسر جلو افتاده! که چرا وکیل انقدر راحت تمکین رو قبول کرده و و و.......


فقط یه بار به بابا گفتم لطفا اجازه بده در مورد الان صحبت کنیم که من باید چیکار کنم؟ گذشته گذشت!


اما بابا خیلی دلش پر بود... وکیل دومم گفت ایرادی نداره بذار بابا هرچی توو دلشون هست بگن!


حرفای بابا که تموم شد وکیل شروع کرد به روشن کردن موضوع و هدفش رو گفتن! دلم میخواست بهش بگم آخه آدم حسابی! نمیشد زودتر بگی تا منو خونواده م انقدر پر پر نزنیم؟! نمیدونم شاید حق داشت و روال همینه ولی من بدترین لحظات رو گذروندم که اگه هیشکی ندونه، شما دوستان خیلی خوب می دونید که چی کشیدم....


وکیل رای دادگاه تمکین رو گذاشت جلوم و گفت الان دو تا راه داریم! و برام توضیح داد راه ها رو..... اما رای دادگاه؟! بله رای دادگاه خیلی زود صادر شد و اونم این بود "الزام به تمکین و پرداخت نفقه" رای هم قطعی هست و جای هیچ گونه اعتراضی نداره!


و این یعنی به نفع ِ من!!!! و من چقدر نسبت به قاضی اول پرونده م یعنی قاضی کیانی حس بهتری پیدا کردم! درسته که از ابتدا تا انتها طرف ِ همسر بود و شدیدا اصرار داشت که سازش کنیم! ولی این رای آخر برام تیر خلاص بود! خدا خیرش بده


و تازه میفهمم که چرا باهام مامور نفرستادن! که چرا با خودم شاهد بردم برای تمکین!


از این لحظه به بعد باید یه کارایی انجام بدم که اولش کلی بابتش غصه خوردم و به وکیل گفتم نمی تونم! اما وکیلم گفت در مقابل مردی که داره بازیت میده تنها راه همینه!


وکیل دومم همون طوری که قبلا گفتم آدم کمی نیست! فوق العاده باهوش و تیزبین هست، اما خب تزش بدجوری رو اعصابم بود! جونمو گرفت......


وکیل دوم هم امروز گفت که "همسر مشکل روحی روانی داره و کاملا مشخصه!!!" اون روزی که توو خونه ی همسر جلسه داشتیم، بعد از جلسه همسر با وکیلم تماس می گیره و کلی حرف میزنن! وکیل دومم مکالمه رو ضبط میکنه! و امروز برامون گذاشت گوش کنیم!! نمی دونم باورتون میشه یا نه ولی همسر تمام طول مکالمه داشت به پدر و مادر و دوتا برادرام توهین میکرد!


با گوش کردنش حالم بد شد! من این مدت داشتم با کی حرف میزدم؟! داشتم برای کی وقت میذاشتم؟! توو خونه ی کی رفتم؟! هه..... دم از دوست داشتن میزنه ولی وقتی چشمم رو دور می بینه........


خلاصه اینکه در اصل تمکینی وجود نداره ولی من دارم تمکین میکنم! من از خونه ی بابام مشغول تمکینم! و نفقه م هم باید سر ماه به حسابم واریز بشه! حتی میتونم برای اجرت المثل هم اقدام کنم!


الان همه ی امیدم به خداست و اینکه همسر بفهمه و کوتاه بیاد! چون اگه بخواد کشش بده فقط خودشه که هی باید کرور کرور هزینه کنه! به نفعشه توافقی تموم کنه!


توکل بر خدا


از پیش وکیل که اومدیم رفتیم خونه ی عمه واسه شام.. ببخشید زودتر نیومدم تعریف کنم


مواظب خوبی هاتون باشید فرشته های من  دعاها و انرژی مثبت های شما من رو تا اینجا نگه داشت  خدا حفظ تون کنه


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1396ساعت | 10:02 توسط مادام کاملیا | نظرات (39)