X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


قضاوت نوشت: هر وقت خودت عالی بودی، اون موقع قضاوتم کن!

 

بعدا نوشت اضافه شد!


 

و وقتی قاضی ِ اول ِ پرونده م، احضارم میکنه به دادگاه!!!!!!!!!


خدا خودش کمکم کنه، نمی دونم چی در انتظارمه!


ان شاءالله خیره


با خبرهای تکمیلی برمی گردم!


...


بعدا نوشت:


سلام دوستای قشنگم 


الان ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه ی صبح ِ شنبه ست! رفتم دادگاه و برگشتم! بذارید از اول بگم چی شد....


پنجشنبه غروب گفته بودم جایی دعوتم... شهردار به مناسبت ولادت امام زمان یه جشن تدارک دیده بود، منم که عشق ِ این چیزا..... با مامان و دوتا خاله کوچیکه رفتیم....


نیم ساعت بعدش مامان و خاله ها برگشتن خونه و من تنها موندم توو مراسم! وسطای جشن داداش کوچیکه زنگ زد که با خانومش دارن میرن خونه داداش بزرگه...


مراسم هم اجرا شد و رسیدیم به قسمت آتیش بازیش!!! که داداش بزرگه زنگ زد نمیای؟! گفتم تازه مراسم تموم شده الان میام.... قطع که کردم چشام روو ساعت گوشی میخکوب موند!!! ساعت از ۱۲ گذشته بود 


اون موقع شب قدم زنان برگشتم سمت خونه! خیییییلی مزه داد... البته که خیابونا شلوغ بود ولی تجربه ی نابی بود! تازه می خواستم برم کافه بشینم خودمو مهمون کنم ولی تنهایی سختم بود!


رسیدم خونه و مستقیم رفتم طبقه ی بالا خونه ی داداش بزرگه... داداش کوچیکه و خانومشم بودن، همینطور خواهر ِ زن داداش بزرگه!! چراغا خاموش بود و یه فانوس فانتزی فقط روو میز وسط مبل روشن بود! و داشتن فیلم ترسناک می دیدن!


تا حدود ۲ بامداد نشستیم  و برگشتم پایین و لالا....


صبح جمعه بابا بهم گفت دیشب توو مراسم وکیل اولتو ندیدی؟! گفتم نههه چطور؟! بابا گفت وکیل اولمو دیده و ایشون هم گفتن که قاضی ِ اول فرمودن به خانوم فلانی (من) بگید بیاد پیشم....


به بابا گفتم الان بر فرض شما وکیلمو نمی دیدی، ایشون چطوری میخواست بهم خبر بده؟! بابا گفت نمی دونم.... همین بی خیالی های وکیل اول روو اعصابه دیگه


تا غروب جمعه صبر کردم و زنگ زدم به وکیل اول... ایشون گفت که مثل اینکه همسر رفته پیش قاضی اول و گفته که زنم خونه رو ترک کرده و همسایه ها شاهد هستن که زنم توو خونه نیست! و اینکه وکیل ِ همسر گفته که شما سر ِ همسر کلاه گذاشتید و دختره (من!) داره با احساسات موکلم بازی میکنه! و همسر اگه تا دیروز راضی به طلاق توافقی بود اما الان اگه بهش دستی هم بدید قبول نمیکنه طلاق توافقی بده!!!!!!!


به وکیل اولم جواب دادم اولا که من هیچوقت با احساساتش بازی نکردم، جلوی قاضی دوم خیلی رک گفتم دلم با این آقا صاف نمیشه و نمی تونم باهاش زندگی کنم، همسر هم نشسته بود و گوش میداد، دیگه چیکار کنم وقتی همسر زورکی چسبیده و پیله میکنه؟! بعدشم اگه همسر راضی به طلاق توافقی بود دیگه ۲ سال منو خودشو نمی برد و نمی آورد! مثل چی دارن دروغ میگن!


خلاصه وکیل اولم گفت واسه شنبه صبح ساعت ۸.۵ قاضی اول گفتن که اونجا باشین میخواد با منو همسر حرف بزنه! 


بعدش زنگ زدم به وکیل دومم و جریان رو گفتم... وکیل دومم گفت به هیچ وجه تنها نرو دادگاه چون احتمالا میخوان ازت اعتراف بگیرن (منظورش وکیل همسر بود) و اینکه به قاضی بگو من تمکین دارم و هستم خونه ش، ولی ایشون رفتارش عوض نشده و اذیت میکنه!


خیلی استرس داشتم و وکیل دومم متوجه شد، گفت بازم باهاش تماس بگیرم و حرف بزنم تا آروم شم.....


قطع که کردم بابا گفت پاشو برو خونه ت یه سر بزن ببین همسر قفل رو عوض کرده؟!


به وکیل دوم پیام دادم و مشورت کردم که ایشون هم گفت بله خوبه که بری!


با داداش کوچیکه شال و کلاه کردیم و راهی شدیم..... و شاید دلهره آور ترین تجربه ی زندگیمو به چشم دیدم! اگه همسر خونه بود؟! اگه یهو سر می رسید؟! قلبم توو دهنم بود.....


داداش کوچیکه با یه فاصله ی دورتر به خونه ماشینو پارک کرد... رفتیم سمت ساختمون... متوجه شدم چراغ پذیرایی روشنه! خب از همسر بعید بود.... ماشینش نبود ولی خب چون چراغش روشن بود ترسم بیشتر شد


داداش کوچیکه گفت زنگ می زنم یکی از دوستام بیاد آیفون رو بزنه ببینیم خونه هست یا نه؟! که گفتم میرم بالا....


در پارکینگ رو باز کردم و رفتیم بالا.... صدای قلبمو می شنیدم! رسیدیم طبقه ی سوم.... گوشمو چسبوندم به در واحد... سر و صدایی نبود.... داداش کوچیکه گفت خونه نیست! منم با اطمینان کلید انداختم و وارد خونه شدم.....


یخچال خاموش بود و خالی.... تمام خریدهایی که برای خونه کرده بودیم دست نخورده گوشه ی خونه افتاده بود! رفتم توو اتاق خواب، لباس هام سر جاش بود! برگشتم و اومدم بیرون....


رفتیم کنار ماشین و زنگ زدم به وکیل دومم... وکیل گفت دوباره برگرد توو خونه و یه یادداشت بذار به این مضمون "سلام عزیزم، من اومدم خونه نبودی" و بعد ازش عکس بگیر طوری که خونه مشخص باشه و معلوم باشه که نامه توو خونه هست!


با یه دلهره ی بزرگتر از اینکه دوباره باید برگردم توو خونه یادداشت رو نوشتم و امضا کردم و تاریخ زدم.... داداش کوچیکه هم همون جا کنار ماشین وایساد گفت هر موقع همسر سر رسید بهت زنگ میزنم سریع قایم شی!!!!!


دوباره برگشتم توو خونه و یادداشت رو گذاشتم روو میز وسط مبل، و از زاویه های مختلف عکس گرفتم! بعدشم برگشتم پایین... وقتی داشتم در واحد رو قفل می کردم دستام می لرزید کلید توو قفل نمی چرخید! اوضاعی بود.....


برگشتم توو ماشین نشستم و نفس نفس می زدم.... رفتیم یکم توو شهر چرخ زدیم که حالا بعدا میگم چرا!!!! این رو به خاطر مسائل امنیتی فعلا درباره ش نمی نویسم! تا آب از آسیاب بیفته!


برگشتم خونه و ولو شدم......


توو اون فاصله بابا با یه بنده خدایی تماس گرفته بود که این رو هم بعدا درباره ش خواهم گفت! به خاطر همون مسائل امنیتی!


دیشب تا حدود ۳ صبح بیدار بودم! نمی دونم چطوری خوابم برد اما ساعت ۷ با آلارم گوشی بیدار شدم... صبحونه خوردم و آماده شدم... ۸.۵ دادگاه بودیم.... همینکه وارد راهروی انتظار شدم دیدم پدرشوهر و برادرشوهر نشستن!!! هه


همسر نبود! حدس زدم پیش قاضیه.... نگاه کردم دیدم چراغ اتاق قاضی اول خاموشه! به سرباز منشی گفتم قاضی نیستن؟! باهاشون جلسه داشتیم! که سرباز گفت قاضی امروز نمیاد!!!!!


به اتاق قاضی جدید نگاه کردم دیدم چراغش روشنه! سرباز انگار متوجه شد.... گفت اگه با آقای فلانی (همسر) کار دارید پیش قاضی.... (قاضی جدید) هستن.... گفتم می تونم برم داخل؟! گفت چیز خاصی نیست ولی دوست دارید برید!


در زدم و رفتم داخل... بابا پشت سرم اومد و پشت سر ِ بابا پدرشوهر هم وارد شد!!!


همسر با دیدنم یه حال عجیبی شد! چهره ش برافروخته و داغون بود! یه خراش هم روی بینیش بود که مشخص بود تازه ست!!! دیگه نه بهش نگاه کردم و نه سلام! جلوی قاضی وایسادم و بابا به همسر اشاره کرد و گفت با همیم!


قاضی گفت چون شما وقت دادرسی نداشتین و قاضی اول همینطوری بهتون اجازه ی حضور داد واسه همین پرونده ای دست ِ من نیست، باید خود قاضی اول باشن تا باهاتون صحبت کنن...


ما هم تشکر کردیم و اومدیم بیرون... همسر بعدش رفت توو یه اتاق دیگه! انگار داشت به هر دری میزد که.... نمی دونم دنبال چی بود؟!


اومدیم طبقه ی پایین، چشمم افتاد به پسرخاله ی سربازم... رفتم طرفش و جریان رو گفتم، گفتم همسر پیش قاضی جدید بود و احتمالا داشت برای مهریه چکش میزد! که پسرخاله م گفت میرم پیش قاضی ببینم چه خبر بود... گفتم لطفا به قاضی بگو که تو شاهدی که همسر چند تا شغل داره و کامیون بنامش بود و فلان.... گفت باشه


اومدیم خونه... یکم بعد پسرخاله م زنگ زد و گفت "رفتم پیش قاضی جدید و گفتم همسر همچین آدمیه... که قاضی جدید گفت خودم متوجه شدم که این آقا آب زیر کاه هست! و داره دروغ و دغل تحویلم میده! حسابی هم محکومش کردم و توپیدم بهش......"


من؟؟؟؟ بعد دو سال داشتم حس می کردم یه جا ازم دفاع شد! از دوتا قاضی های قبلی تا دلتون بخواد حرف شنیده بودم! به خصوص اون قاضی که الان منتقل شده یه شهر دیگه! ولی همین حرف پسرخاله م که گفت قاضی جدید فهمید همسر چه جور آدمیه و محکومش کرد انگار برام آب روو آتیش بود!


خدا خیرش بده.... تا عمر دارم دعاش میکنم


از پسرخاله م هم تشکر کردم و قطع کردیم


حالا فردا صبح دوباره باید ۸.۵ دادگاه باشیم ببینیم قاضی اول رخصت میدن یا نه؟! ببینیم چی در انتظارمه؟!


پناه بر خدا


الانم اومدم مغازه...


نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1396ساعت | 14:19 توسط مادام کاملیا | نظرات (47)