X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


همراه نوشت: هر کسی را همدم غم ها و تنهایی مدان... سایه دنبال تو می آید ولی همراه نیست!

  

ساعت ۱۰.۵ رسیدم خونه... با خودم کلنجار رفتم که دختر بیا بنویس دوستان منتظرن! ولی دروغ چرا؟! دلم نمی کشه... هی دارم دست دست می کنم که از زیرش در برم! حس عجیبی دارم........


ساعت ۸.۵ صبح دادگاه بودم... هم قاضی اول بودن و هم قاضی جدید! به سرباز منشی گفتم و گفتن بشینید تا طرف تون بیاد! همسر هنوز نیومده بود...


با بابا نشستیم و منتظر.... یه آقایی که توو دفتر کار میکنن از جلومون رد شدن و با دیدنم گفت "همسر دیروز بهمون گفت که امروز با قاضی هماهنگ کنیم و بعد بهتون خبر بدیم بیاید"


گفتم یعنی الان نمیان؟!


گفت بذار به همسر زنگ بزنم ببینم میتونه بیاد....


باهاشون رفتم تا دم دفتر که پسرخاله ی سربازم سر رسید... اون آقا با همسر تماس گرفت و همسر گفت ده دقیقه دیگه میام! من اومدم پایین قسمت نگهبانی، گوشیم رو تحویل گرفتم و به وکیل دومم پیام دادم که چیکار کنم؟! چی بگم؟! اما ایشون جواب ندادن! احتمالا توو دادگاه بودن....


توو نگهبانی منتظر جواب وکیلم بودم که پسرخاله م زنگ زد و گفت بیا بالا، همسر اومد!!!!! ۵ دقیقه هم نشده بود! خود پسرخاله م اومد دم نگهبانی دنبالم و گفت گوشیتو هم با خودت بیار!


رفتم بالا و دیدم همسر در کنار پدر و برادرش نشستن! تا منو دید روشو برگردوند! رفتم توو راهروی انتظار پشت در نشستم که چشمم بهشون نیفته!


چند دقیقه بعد سرباز منشی صدامون کرد و رفتیم داخل....


قاضی پرسید خب چیکار کردید؟


همسر هم یه گزارش از وقایع داد که درستم بود! بعد قاضی از من پرسید خانوم شما چیکار کردید؟ گفتم من هم تمکین عام داشتم و هم تمکین خاص! (دروغم نگفتم) نمی دونم مشکل همسر چیه و برای چی اینجام!


همسر گفت روزی که داشتم به خانوم زنگ میزدم تا بیاد خونه و نمی اومد، صاحب خونه و خانومش هم کنارم بودن، بهشون گفتم بیاید ببینید خانومم نیست!


گفتم به چه حقی دو تا غریبه رو آوردی توو حریم شخصی ِ من، جایی که لوازم شخصی و لباسای شخصیم اونجا هست؟! یه ساعت نبودم رفتی دو تا غریبه رو آوردی توو خونه؟!!!


همسر داشت می گفت که خانوم دروغ میگه و فلان که قاضی گفت "آقای فلانی! این زندگی، زندگی نمیشه... بس کنید.. شما بگید خانوم دروغ میگه و خانوم بگه آقا دروغ میگه نمیشه.... زن دروغگو به درد زندگی نمی خوره، مرد دروغگو هم همینطور... بشینید شرایط تعیین کنید و توافقی تمومش کنید"


همسر باز داشت ادامه می داد که خانوم دروغ میگه توو خونه نیست تمکین نمیکنه..... منم پریدم وسط حرفش و گفتم شما دروغ نمیگی؟! واسه چی اومدی جلوی آقای قاضی ادعا کردی دانشجو هستی و داری دکتری میخونی؟ تو که دروغات توو پرونده هم ثبت شده...


همسر هم گفت بله قبول شدم....


گفتم تو قبول شدی؟ تو الان دانشجو هستی؟ داری شهریه میدی؟!


همسر گفت مدرک قبول شدنم رو به آقای قاضی هم ارائه دادم!!!


گفتم شما مجاز شدی، قبول نشدی....


که آقای قاضی بهش گفت "شما دیپلم باشی، دکتر باشی، پروفسور باشی فرقی نداره......"


همسر گفت نهه! من پارسال قبول شدم ولی توو مصاحبه قبول نشدم! امسالم قبول شدم..... پریدم وسط حرفش گفتم قبول نه، مجاز شدی!


گفت بله مجاااااااز شدم و حالا منتظر ِ مصاحبه م! تا ببینم چی میشه....


که همین جا حسابی ضایع شد و قاضی هم حالشو گرفت!


قاضی گفت ببینید آقا، شما تلاش کردی زندگیت حفظ بشه خب نشد، پیش خودت شرمنده نیستی و عذاب وجدان نداری... منم دو سال سعی کردم شما سازش کنید نشد! منم پیش خودم شرمنده نیستم... این خانوم نمیخواد دیگه، شما هم کشش نده... بشینید دوتایی سر یه مبلغی توافق کنید و تموم


بعد قاضی روو کرد به من و گفت خانوم شما شرایط تون چیه؟


گفتم به هر حال منم دارم مهریه و نفقه م رو می بخشم! پول ماشینم و هزینه ی عروسی و پول سکه هام و نفقه ی گذشته و هزینه ی وکیل و.... نمی دونم هرطور این آقا میدونن!


همسر برگشت گفت انگار دنیا برعکس شده!!! (متوجه منظورش شدید؟! آقا پول دستی میخواست! توقع نداشت من یه چیزی بخوام! هه)


گفتم دنیا برعکس شده؟! من دارم همه چیمو می بخشم... تو پاتو از دادگاه بیرون بذاری زندگی واست مهیاست! منم که مطلقه میشم باید برم خونه ی بابام بشینم! منم که ۶ سال عمر و جوونیم تباه شد.....


همسر گفت من دو سال تلاش کردم به هر دری زدم زندگیم درست شه، خب اگه نمی خواستی از اول می گفتی!!!!!


رفتم بگم چند بار بگم؟! تو حالیت نبود نمی فهمیدی... ولی گفتم شاید جلوی قاضی یه جور اقرار باشه و به ضررم باشه نگفتم....


جواب دادم من ۵ سااااال تلاااش کردم زندگیم حفظ بشه، اون موقع کجا بودی؟!


گفت من ۶ سال عشق و محبت واست خرج کردم!!!!!!!


گفتم تو واسه من عشق و محبت خرج کردی؟! یادت رفته شبایی که خونه نمی اومدی و تنها بودم؟! یادت رفته تنهایی دکتر می رفتم؟! یادت رفته چطوری تنهام میذاشتی؟!


که همسر شروع کرد به نفرین..... رفت جلوی میز قاضی وایساد و دستش رو کوبید روو میز به قاضی گفت " این خانوم رو بازم می بینید اینجا! این خانوم بازم برای طلاق میاد پیشتون!"


گفتم تو نفرین کردی اشکالی نداره! ولی من برات آرزوی خوشبختی میکنم! الهی اونقدر خوشبختیت عظیم باشه که تمام کینه ها رو فراموش کنی!


گفت من که مطمئن باش خوشبخت میشم!!!!! ولی تو و خونواده ت رو نفرین میکنم، باید خون گریه کنید!


گفتم ان شاءالله که خوشبخت بشی! من که بخیل نیستم!


قاضی گفت آقا شما نفرین میکنید، این خانومم میتونه نفرین کنه... کینه و دشمنی رو بذارید کنار.....


همسر زد روو قلبش و بهم گفت کینه ای که توو دلم گذاشتی رو یادم نمیره! جوابشو باید پس بدی!


گفتم مواظب باش خودت جواب پس ندی!!!!!!


گفت نه من نمیدم! ولی تو و خونواده ت باید خون گریه کنید!


گفتم چرا داد میزنی؟! چرا اینجوری؟! داریم دوستانه صحبت میکنیم..... من قانونی اومدم جلو، مجبور بودم


گفت قانونی اومدی جلو؟! پس منم قانونی ادامه میدم! و بعد روو کرد به قاضی و گفت بهم اجازه ی ازدواج مجدد بدید!


گفتم همینم می خواستی نه؟! دنبال همین بودی؟!


قاضی گفت این حرفا چیه؟! الکی وقت خودتو توو دادگاه تلف نکن، ارزش نداره، دو ساله داری میری و میای.... برو دنبال زندگیت... چیزی که ارزش نداره رو ولش کن... این زنو میخوای چیکار؟!


بعدشم بهمون گفت برید توافق کنید و خبرشو بهم بدید!


خداحافظی کردیم اومدیم بیرون....


همسر گلوله ی آتیش بود!!! کارد میزدی خونش درنمی اومد....


اومدم توو راهرو رفتم کنار بابا نشستم... پیش سرباز منشی.... همسر با پدرش و برادرش یکم بحث کردن و برگشت سمت اتاق قاضی... میخواست دوباره بره داخل که سرباز نذاشت!


بعدش بهم اشاره کرد کلید خونه کووو؟؟؟؟؟! اومدم طرفم و گفت کلید خونه رو بهم بده!


گفتم توو اون کیفمه! همرام نیست! (همرام بود ولی نمیخواستم بدم)


گفت تا غروب کلید خونه رو بهم برسون!


گفتم باشه!


برگشت سمت پدرش و برادرش.... این بار برادرش سعی کرد از سرباز منشی اجازه بگیره بره داخل! ولی سرباز اجازه نداد!


همسر شروع کرد به پرخاش.... دست پدرش و برادرش رو گرفت و برد بیرون...... زنگ زدم به پسرخاله م که بیا اینا دارن شلوغ میکنن! پسرخاله م خودشو رسوند... به سرباز منشی هم گفت بهشون اجازه نده برن داخل پیش قاضی! که سرباز منشی گفت نهه خود قاضی هم گفت اجازه نده بیان توو!


یکم نشستیم و اومدیم بیرون..... همسر و پدرش و برادرش جلوی دادگاه وایساده بودن.... همسر خیلی بد نگام میکرد!!!!


منو بابا رفتیم سمت ماشین.... دیدیم همسر و همراهاش! دوباره وارد دادگاه شدن!!! پسرخاله هم برگشت توو دادگاه....


سوار ماشین شدیم و یکم اون اطراف چرخیدیم که پسرخاله م زنگ زد گفت همسر اینا میخواستن برن داخل پیش قاضی که سرباز جلوشونو گرفت و نذاشت! اینام برگشتن!


به وکیل دومم پیام دادم و یه چیزایی رو براش گفتم... جواب داد چون همسر توو تمکین باخته عصبانیه... گفت کلید خونه رو بهش نده! بگو تا وقتی طلاق نگرفتیم اون خونه ی منم هست و باید بیام توو اون خونه!!!!


منو بابا هم برگشتیم خونه.....


حس  و حال عجیبی دارم.... میدونم همسر آدم کینه و انتقامه! وقتی قاضی ازم سوال کرد که خانوم شرایطت چیه؟! میتونستم خیلی چیزا رو طلب کنم، اما عمدا گفتم هر چی آقا خودشون می تونن و هرچی کرم و معرفت شون هست!


ولی همسر انقدر معرفت رو نداشت که بگه مثلا مثلا مثلا یه سکه میدم و تمام! برعکس برگشت بهم گفت "تو دیگه از معرفت حرف نزن! .... دنیا برعکس شده......"


منی که می تونم از پدرش برای فرار از دین شکایت کنم... منی که می تونستم از برادرش به جرم توهین شکایت کنم... منی که می تونستم از خواهرش به جرم کتک زدن شکایت کنم.... مهریه ی قسط بندی شده.... نفقه ی گذشته ای که ثابت شده و باید پرداخت کنه.... پول ماشین و هزینه ی عروسی... پول سکه هام.... اجرت المثل.............. بعد طرف بیاد از معرفت حرف بزنه! هه


نمی دونم چی میشه... ولی اون قیافه ای که من از همسر و پدر و برادرش دیدم.........


پناه بر خدا، ان شاءالله خیره


برای نفرین هاش لحظه ای دست و دلم نلرزید! من اگه اگه اگه بد هم کرده باشم، جواب بدی ِ همسر بود! معتقدم نفرین اگه به حق نباشه، به خود آدم برمی گرده..... اگه قراره تاوانی هم بدم، اول باید شاهد تاوان دادن همسر باشم! هر چیزی به جای خودش...



نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1396ساعت | 12:52 توسط مادام کاملیا | نظرات (39)