X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیشب برگشتم خونه مون... دلم واسه اتاقم تنگ شده بود 


شنبه غروب با دخترخاله م رفتیم بیرون... یه سری خرید داشت که انجام دادیم و برگشتیم محل ِ جشن که جلوی ستاد بود.... جشن ریاست جمهوری! شلوووووغ بودااااا... موزیک و آتیش بازی و مردمی که انگار دنبال یه بهونه بودن واسه شادی...


اینجور وقتا دلم می سوزه! میگم ما مردم چقدر طفلکی هستیم که دلمون به همین شادی ها خوشه! خب شادی ِ دیگه ای که نداریم!!


همینطور که مشغول عکس و فیلم گرفتن بودم یهو دیدیم نفر اول شورای شهر جلومونه... دخترخاله م بهش تک رای داده بود و حسابی هم عاشقشه! ایشون هم وقتی دخترخاله م رو دید شناخت! و اومد پیشمون! یه سلام و علیک اختصاصی باهامون کرد و منم بهشون تبریک گفتم... و خیلی خیلی آبرو برانه!!! به خواست دخترخاله م و بدون اجازه از اون آقا چند تا سفلی از خودمون سه تا گرفتم 


وااای یعنی الان فکر می کنم میگم من با چه رویی این کارو کردم؟!  اصلا من چیکاره بودم؟! جالب اینجاست که اون آقا هم خیلی خوش برخورد رفتار کردن و توو اون شلوغی یهو متوجه شدن که من دارم سلفی میندازم ولی یه لحظه مکث کردن و بعد یه لبخند ملیح تحویل مون دادن 


مراسم که تموم شد رفتیم فست فود شام خوردیم و بعدشم خسته و کوفته برگشتیم خونه.... من که بیهوش شدم.....


یکشنبه صبح یه لحظه بیدار شدم دیدم دخترخاله م داره آماده میشه بره سر کار... دیگه یادم نمیاد کی رفت؟! چون بازم بیهوش شدم 


واسه ناهار هم کارش که تموم شد رفتم دنبالش و پیش به سوی کبابی! دلتون نخواد کباب گرفتیم اومدیم خونه و نوش جان کردیم....


غروب دوباره شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون... یه لیست خرید داشتم که انجام دادیم و برگشتیم خونه.... وسیله هامو جمع کردم و داداش کوچیکه اومد دنبالم، دخترخاله رو هم رسوندیم خونه ی داداش بزرگه ش که شب رو اونجا بمونه


امروز صبحم یکم اپیلاسیون داشتم انجام دادم و رفتم دوش گرفتم... مامان بزرگمم اینجا بود واسه ناهار که چند دقیقه پیش رفت


...


دیروز و پریروز که با دخترخاله م می رفتیم بیرون، همین که از در خونه شون خارج می شدیم دعا می کردم که با همسر و خونواده ش چشم توو چشم نشم و بخیر بگذره... که خدا رو شکر بخیر گذشت 


...


پریشب با دخترخاله م نشسته بودیم و گروه های تلگرام رو بالا و پایین می کردیم که من متوجه شدم عکس ِ پروفایل "ب" مشکوکه! یعنی غم انگیزه! یهو به دلم بد افتاد!! خب ما آخرین بار بحث مون شده بود و یه جورایی توو قهر بودیم! اون شب حس کردم الان جای قهر نیست! بهش پیام دادم و حدسم درست بود!! گفت که خواهرزاده ی سه ماهه ش فوت شده!  بهش تسلیت گفتم و ابراز ناراحتی کردم... حس کردم حالش خوب نیست و انگار حوصله ی حرف زدن نداره، حقم داشت... گذاشتم توو حال خودش باشه


خدا بهشون صبر بده


...


دیشب یه خواب عجیب دیدم.... خواب دیدم من و یه دختر دیگه که خودشو دوست دختر یا زن جدید همسر معرفی میکرد! جلوی قاضی اول پرونده م نشستیم....  اون دختر داشت می گفت که همسر رو دوست داره و میخواد زندگیشو حفظ کنه و از این حرفا!! و اقرار کرد که با همسر دوست بوده!


منم خونسرد به حرفاش گوش دادم و گفتم همسر بیاد تموم کنه و بعد برید خوش باشید!!!


آخر جلسه هم اون دختر رو کشیدم کنار و بهش خیلی چیزا گفتم مثل اینکه چقدر اذیت شدم و چه چیزایی دیدم و شنیدم! و اون دختر فقط گوش میکرد! انگار که فقط و فقط میخواست با همسر باشه و چیز دیگه براش مهم نبود!


ان شاءالله خیره


...


تجربه نوشت:


شنیده بودم که سنگ پا برای موهای زیر پوستی و لایه برداری بدن خیلی خوبه... دیروز که بازار بودم خریدمش! و امروز توو حموم وقتی پاهام کفی بود با سنگ پا آروم آروم روش کشیدم و خب زیر پوستی ها، روو پوستی شدن 


قبلا درباره ش شنیده بودم ولی الان خودمم امتحانش کردم و نتیجه خوب بود... خلاصه که اگه به دردتون می خوره استفاده کنید و از شر زیر پوستی ها خلاص شید... فقط اینکه آروم باهاش کار کنید تا پوستتون صدمه نبینه


...


بهتر نوشت: تنها کسی که همیشه باید سعی کنی از اون بهتر باشی، اونیه که دیروز بودی!


نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1396ساعت | 14:44 توسط مادام کاملیا | نظرات (18)