X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیروز دو تا جشن بود... یه جشن واسه همون نفر اول شورا! و بعد از اون جشن حماسه ی حضور رئیس جمهوری! جشن هایی که قرار بود با مجوز و به صورت رسمی، توو دو تا سالن سرپوشیده ی متفاوت گرفته بشه!


عصر دخترخاله م (همون که دو سه روز پیشش بودم) پیام داد که دارم میرم جشن!.... دروغ چرا؟! یکم دلخور شدم ولی خب... گفتم خوش بگذره! گفت واسه جشن بعدی میای؟ گفتم کسی نیست باهام بیاد! گفت کاش زودتر بهت می گفتم که بیای دوتایی بریم!! هیچی نگفتم... اصلا چی داشتم که بگم؟!


اینو گفتم که زیاد حسرت منو دخترخاله م رو نخورید!! چون پایه بودن هامون اینطوریه! یعنی بگیر نگیر داره!


خیلی دلم میخواست برم... می تونستم شال و کلاه کنم و تنهایی برم، ولی حسم ته گرفته بود!! به اضافه ی اینکه خب یکمم ریسکش بالا بود، ممکن بود با همسر و خونواده ش روبرو بشم و دست تنها اذیت می شدم!


به هر حال... گذشت.....


امروز ظهر مامان یهو بهم یه حرفی زد! مشخص بود که یهو بی هوا به فکرش رسید و به زبون آورد! اولش شوکه شدم ولی زود به خودم مسلط شدم و گفتم "زحمت کشیدی"


شاید خودش متوجه شد که نباید می گفت! شاید! اما بابا متوجه شد.... اومدم توو اتاقم... چند دقیقه ذهنم رو درگیر کرد.. دلم گرفت... یکم خودخوری.... و بعد گفتم "خب گفت دیگه، مهم خودمم که اگه بخوام میشه و اگه نخوام نمیشه"


امروز عصر رفتیم زیارت اهل قبور! مراسم چهلم دختر ِ همسایه بود.... خدا رحمتش کنه


موقع برگشت رفتم از فروشگاه لوازم ورزشی سر راه، طناب و دمبل بخرم که بسته بود!! تصمیم گرفتم دوباره ورزش توو خونه رو شروع کنم


توو دلم غوغاست ولی خدا رو شکر ظاهرم رو حفظ می کنم! دلخوری هم هی پیش میاد، اما من عوض شدم!


خدا برایم کافیست 


حرف دل نوشت: یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است......

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 خرداد 1396ساعت | 19:38 توسط مادام کاملیا | نظرات (10)