X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

قلبم بوم بوم می زنه..... و صحنه ای که عین ِ عین ِ عین ِ توو فیلم ها بود......


حدود دو ساعت پیش با مامان و بابا رفتیم بیرون.. توو ماشین بابا گفت "میری یه سر به خونه ت بزنی؟!"


سکوت بودم....


رفتیم کارمون رو انجام دادیم... بعدش رفتم از داروخونه قرص آهن گرفتم... بعدش رفتیم مامان عینک مطالعه ش رو عوض کرد... نشستیم توو ماشین که برگردیم سمت خونه...


یهو به بابا گفتم "بریم سمت خونه م؟!"


بابا اوکی داد و رفتیم.... سر خیابون مون یکی از همکارهای بابا رو دیدیم... پیاده شدیم سلام و علیک کردیم و من رفتم سمت خونه که چند متر فاصله داشت


از جلوی سوپری کنار خونه یه جوری گذشتم که منو نشناسه! چون احتمال می دادم شاید مثلا بخواد به همسر اطلاع بده!


دور و بر خونه رو چک کردم دیدم ماشین همسر نیست! رفتم سمت در پارکینگ، دیدم یه آقایی توو پارکینگ وایساده! اولش گفتم صبر کنم این آقا بره بعد من برم داخل، بعد گفتم چه کاریه؟! معطل نکنم....


در رو باز کردم و بی توجه به اون آقا رفتم سمت راه پله... چراغ راهرو رو روشن کردم و رفتم بالا.... قلبم تند تند می زد.... انگار به همه مشکوک بودم که الان زنگ می زنن به همسر خبر میدن! به سوپری.. به موتور سواری که جلوی خونه وایساده بود... به آقای توو پارکینگ....


رسیدم طبقه ی سوم.. گوشمو چسبوندم به در که ببینم همسر هست یا نه؟! نبود.... سعی کردم در واحد رو باز کنم اما نمیشد!!! گفتم لابد چون دستم می لرزه کلید توو قفل نمیره! دو دستی امتحان کردم اما نمیشد که نمیشد! خم شدم دیدم انگار قفل عوض شده......


یه لحظه خوشحال شدم، چون به نفعم بود.... اما یه چیزی مبهم بود! برگشتم سمت واحد روبرویی که ببینم قفلش چه شکلیه؟ گفتم شاید من دارم اشتباه می کنم... دیدم نه، واقعا قفل واحدمون عوض شده!


اومدم سمت راه پله که بیام پایین اما دلم نمی کشید! برگشتم سمت واحد، کلید ِ انبار رو امتحان کردم و در واحد باز شد!!!


با ترس و لرز وارد شدم... با کفش جلوی آشپزخونه وایسادم و یه دور خونه رو چک کردم! به ظاهر همه چی سر جاش بود! خواستم برگردم اما باز دلم طاقت نیاورد! کفشامو درآوردم و وارد هال و پذیرایی شدم.....


یه شلوار و یه شلوارک همسر روو مبل بود.... روو میز وسط مبل یه چیزایی بود که واقعا الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود؟! استرسم بی نهایت بود.....


نگاهم افتاد به میز تی وی... دیدم فلشم نیست! یهو چشمم خورد به دستگاه دی وی دی.. فلشم به دستگاه وصل بود! رفتم سمتش و فلشم رو برداشتم! (گفته بودم فلشم رو بالاخره می گیرم )


برگشتم سمت راهرو تا برم سراغ اتاق خواب ها که دیدم گوشیم ویبره میخوره!! اولش گفتم بی خیال، نمیخواد جواب بدم! اما یهو زنگ خطر رو احساس کردم....


گوشی رو از توو کیف درآوردم... بابا بود.... سعی میکرد آروم باشه! گفت همسر داره میاد بالا!!!!!!!


من؟؟؟؟! تندی کفشامو پا کردم و اومدم بیرون... سعی کردم در واحد رو قفل کنم اما لامصب قفل نمیشد!! کلید اصلا توو قفل نمی چرخید!!!! یهو صدای پای همسر رو شنیدم.....


با سرعت ولی آروم رفتم سمت پشت بوم! طبقه ی بالامون پشت بوم هست که فضاش بازه، و در نداره، یعنی پله ها رو بری بالا مستقیم وارد پشت بوم میشی.....


بالای پله ها، ورودی پشت بوم وایسادم و خم شدم تا همسر از جلوی در واحد منو نبینه! توو دستمم یه کیف سنگین، گوشی و کلیدها بود... می دونستم هر حرکت اضافه ای ممکنه سر و صدا ایجاد کنه و لو برم!


همسر همین که به جلوی در واحد رسید سلام داد!!! گفتم کارم تمومه! حتما فهمیده من این بالام... خودم رو آماده کردم برای روبرو شدن باهاش!


یهو دیدم ادامه داد "فلانی (پدرم) و زنش جلوی خونه وایسادن، بیاین"!!!!!!!!!!


متوجه شدم که مامان و بابا رو دیده و داره با تلفن حرف می زنه و آمار میده.....


وارد خونه شد... اما در رو نبست!!!!! گفتم به جهنم! می دوئم میرم پایین، شاید نتونه منو بگیره!


توو همین فکرا بودم که دوباره برگشت و در رو بست! احتمالا فکر کرده بود که توو خونه قایم شدم و میخواست گیرم بندازه! یه نفس عمیق کشیدم و بدون معطلی آسه آسه اومدم پایین و از جلوی در واحد گذشتم! به طبقه ی دوم که رسیدم شروع کردم به دوئیدن.....


در پارکینگ رو باز کردم و وارد خیابون شدم... یه لحظه گفتم از جلوی سوپری عادی رد شم! و از جلوش عادی رد شدم.... اما بعد دوباره شروع کردم به دوئیدن....


بابا وقتی دید دارم می دوئم تندی ماشین رو روشن کرد و من وقتی رسیدم به ماشین فقط خودمو پرت کردم روو صندلی عقب!!!


نفسم بالا نمی اومد... شال از سرم افتاده بود و دستام می لرزید... پاهام از فشار عصبی بی حس شده بود اما یه درد شدیدی هم حس می کردم.....


کم کم آروم شدم....


مامان و بابا میگن ما اصلا متوجه ی همسر نشدیم، اصلا ماشینش رو ندیدیم... فقط یهو دیدیم همسر جلوی خونه سبز شد و اول رفت توو سوپری و بعد اومد بالا.....


نمی دونم چی شد که سر رسید ولی خدا بهم رحم کرد... بابا میگه حتی اگه تو رو هم گیر می آورد کاری نمی تونست بکنه! اما من میگم می تونست! می تونست منو نگه داره و نذاره از خونه بیام بیرون!


هنوز شوکم.... ولی وقتی به زمانبندی این اتفاق نگاه میکنم..... که ما همکار بابا رو ببینیم و معطل شیم... که اون آقا توو پارکینگ یکم معطلم کنه..... که من برسم برم پشت بوم قایم شم....


شاید اگه اینا نبود من هی توو خونه می چرخیدم و بعد موقع برگشت توو راه پله و یا حتی توو حیاط با همسر روبرو می شدم....


نمی دونم.... ولی خدا هوامو داشت.... و خودم... که با همه ی استرس و فشار عصبی ولی هول نشدم


نمی دونم چی میشه... نمی دونم همسر می تونه علیه م ازش استفاده کنه یا نه....


ولی خدا برایم کافیست  توکل به خودش...


نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد 1396ساعت | 12:36 توسط مادام کاملیا | نظرات (41)