X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 
 

بعد از اون روزی که وارد خونه م شدم و به اون شکل  تونستم بیام بیرون، هر روز و هر لحظه که یادش میفتم فقط و فقط نشونه ها و لطف و مهربونی خدا رو می بینم این که لو نرفتم واقعاً معجزه بود.....


الان که فکر می کنم می بینم وقتی از در واحد اومدم بیرون و هر کاری کردم که در رو قفل کنم اما نمیشد.... خب اگه قفل میشد همسر می فهمید پس من حتماً بیرون واحد یه جایی قایم شدم! و به احتمال زیاد می اومد سمت پشت بوم!!! ولی همین که در قفل نبود همسر به این شک کرد که پس من هنوز توو خونه هستم.............


هر لحظه که یادش میفتم میگم "خدایا شکرت"


...


دیشب بالاخره رفتم سمت فلشم که ببینم اصلاً مال خودم هست؟! نکنه اشتباهی برداشته باشم؟! فلش رو زدم به لپ تاپ و دیدم بلههههه فلش خودمه و همه ی اطلاعاتم و فایل هام سر جاشه، به اضافه ی یه سری فایل ها که همسر ریخته بود.....


همسر بابت همین فلش که خب واقعاً قیمتی هم نداره بهم سرکوفت میزد! فلشم رو برداشته بود و مدام بهم می گفت "تو برو یه فلش دیگه واسه خودت بگیر! یعنی بابات نمی تونه یه فلش واست بگیره؟! یعنی تو نمی تونی یه فلش بری بخری؟!......"


دروغ چرا؟! درسته که فلش ارزش و قیمت خاصی نداره، ولی وقتی وارد خونه م شدم و دیدم فلش به دستگاه دی وی دی وصله چشام برق زد!  الان واقعاً بابت پس گرفتنش خوشحالم   همسر هم یاد بگیره دیگه انقدر وسیله های دیگران رو کش نره!!! والا


...


از چهارشنبه دوباره "معجزه ی شکرگزاری" رو شروع کردم توو وب هیلای عزیزم درباره ش می تونید بخونید و همینطور توو کانالش مفصل توضیح داده... دو سال پیش انجام دادم و خب تا حد زیادی راضی بودم، به دلم افتاد که بازم تمریناتش رو انجام بدم، ان شاءالله که نتیجه ش عالی خواهد بود شما هم اگه دوست داشتید امتحان کنید


خلاصه چهارشنبه رفتم توو باغچه به دنبال "سنگ جادویی" که چشمم افتاد به ریحونای خوشگل مامان یکم توو باغچه و حیاط پشتی دور زدم و سنگم رو پیدا کردم، بعد که داشتم برمی گشتم بیام بالا، چشمم افتاد به این ناناز قاصدک خوش خبرم


...


چند شبه که با قرص خواب میخوابم!


دیشب قرص رو که خوردم دیگه 11 شب به بعد یادم نیست! تا ساعت 1 بامداد که بیدار شدم و مگه خوابم می برد؟! آخه قرص خواب بخوری و فقط دو ساعت بخوابی؟؟؟؟؟!!!


کلی اینور و اونور کردم تا بخوابم دوباره اما دریغ..... تا سحر خواب و بیدار بودم....... بعد از اذان صبح دوباره شروع کردم به کلنجار رفتن..... فکر کنم بعدش یه ساعت خوابیدم و بعد دیگه خوابم نبرد!!! خب چه وضعشه؟! دلم می خواست برم چند تا قرص خواب با هم بخورم بلکه خودمو غافلگیر کنم! والا


بیدار که شدم اومدم توو باغچه.... یکم با مرغ مینا توو آلاچیق نشستیم و گپ زدیم بعدشم مامان یه ظرف آب گذاشت توو قفسش تا آب تنی کنه... اول که اینطوری یکم ظرف و آب رو برانداز کرد و بعدش رفت به این شکل حسااابی آبتنی کرد بعدشم موش آب کشیده اومد بیرون و خودشو خشک کرد


...


پ.ن: اینم آدرس کانال هیلای عزیزم ( tlgrm.me/virtualnotebook2 )



نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1396ساعت | 14:10 توسط مادام کاملیا | نظرات (18)