X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  
این یکی دو روزه یه مسائلی پیش اومده که ذهن مون رو حسابی درگیر کرده! مامان که بی قرار و دلواپس هست....

پریشب بعد از افطار، منو مامان و بابا و زن داداش بزرگه جلوی تی وی نشسته بودیم و داداش بزرگه توو پارکینگ بود.... یهو صدای در پارکینگ رو شنیدیم که چند بار باز و بسته شد!!! عجیب بود ولی گفتیم لابد داداش بزرگه ست دیگه....

یهو داداش بزرگه اومد بالا و گفت یکی توو پارکینگ بود! و شروع کرد به تعریف کردن....

بابا گفت شاید اشتباه دیدی و شب بوده و نمی دونم گربه بود و فلان.. اما من گفتم حرفتو باور می کنم!

پارکینگ ما قسمت شمالیش در ورودی هست و قسمت جنوبیش یه در که ورودی باغچه مون هست و بعدش وارد حیاط پشتی میشه که اون حیاط پشتی دوباره یه در داره که می خوره به کوچه! (چه در توو در شد!)

داداش بزرگه می گفت طرف از در باغچه وارد پارکینگ شد و داداش بزرگه رو که دید از همون در فرار کرد و وارد حیاط پشتی شد و در رفت!

تا دیشب....

دیشب داداش کوچیکه و خانومش افطار پیشمون بودن... زن داداش بزرگه خونه مامانش بود و قرار بود بعد از افطار بیاد پیشمون... داداش بزرگه جای دیگه بود...

فاصله ی خونه ی زن داداشم تا خونه ی ما ۵ دقیقه ست... زن داداشم بعد از افطار قدم زنان راه میفته بیاد خونه...

وقتی آیفون رو زد و من تصویر زن داداشم رو دیدم حس کردم عادی نیست.. در رو که باز کردم یهو خودشو انداخت توو خونه! اومد بالا و وقتی وارد شد همون جلوی در نشست روی زمین!

دوییدم طرفش و کاملا متوجه شدم که چی شده! زن داداشم می لرزید و یهو به گریه افتاد... بغلش کردم و مامان آب قند درست کرد... داداش کوچیکه هم دوئید توو کوچه...

یه موتوری مزاحمش شده بود!

اینا در حالیه که کوچه ی ما همیشه امن بوده و همسایه ها همیشه هستن و خیال مون راحته.... اما دو شبه که چراغ کوچه اتصالی پیدا کرده و خوفناک شده! و دقیقا توو این دو شب.....

و اینکه قبلا هم اشاره کرده بودم، خونه مون مجهز به دوربین مدار بسته هست! پریشب که اون اتفاق افتاد رفتیم سراغ دوربین که دیدیم دوربین قفل شده! قرار بود ببریم شرکت سرویسش کنه که خوردیم به تعطیلات... تا دیشب که این اتفاق افتاد...

داداش بزرگه وقتی فهمید خودشو رسوند و دستگاه رو برداشت برد پیش یکی از دوستاش و تا آخر شب نشستن قفلش رو باز کردن.... اومد خونه و نشست پای فیلمای دوربین... و دقیقا این دو شب هیچ فیلمی ازش موجود نیست!!!

اعصاب همه مون خورد بود... زن داداشم حسابی ترسیده بود، حقم داشت.. داداش بزرگه رو کارد می زدی خونش درنمی اومد......

نمی دونم چقدر میشه رو خواب حساب کرد ولی این دو روزه منو مامان و داداش کوچیکه خوابای عجیبی می دیدیم... اینا بماند.. حتی اطرافیان و به خصوص دوستای داداش کوچیکه اومدن گفتن که فلان خواب رو در موردتون دیدیم.....

جوِ تقریبا سنگینی توو خونه حاکمه... با این حال میگم خدایا شکرت که زن داداشم سالمه  خدا رو شکر که خودمون سالمیم 

مامان میگه به کلانتری اطلاع بدیم ولی خب چی بگیم وقتی مدرکی نداریم؟! این روزا باید بیشتر مواظب باشیم....

...

باور نوشت: مهم نیست در زندگی چه شرایط سختی را تحمل می کنی! در هر لحظه، در یک گوشه از جهان، کسانی بر شرایطی سخت تر پیروز می شوند! پس تو هم می توانی... به توانایی هایت باور داشته باش 


نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد 1396ساعت | 14:01 توسط مادام کاملیا | نظرات (33)