X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

صبح مامان و بابا و خاله دومی اومدن بیمارستان... خاله دومی موند پیش مامان بزرگ و من اومدم خونه.....


امروز صبح زود یه خانوم اومد توو اتاق مون، همراه یکی از مریضا بود.... بهم گفت شارژر داری؟ گوشیم داره خاموش میشه! گفتم آره.... شارژرم رو دادم بهش و دیگه نشد بگیرم و اومدم خونه! الان گوشیم ۲۸ درصد شارژ داره!!!


دیشب، شب سختی بود..... بعد از زدن خاموشی تمااااام مدت روو صندلی نشسته بودم و ثانیه ها رو می شمردم! هر بار که پرستار می اومد و منو بیدار می دید تعجب می کرد! ولی حتی حاضر نشدم صندلی رو تخت کنم و دراز بکشم چون دلم پیش مامان بزرگم بود... توو خواب ناله می کرد! بیدار که میشد به خودش فحش می داد می گفت من بمیرم شما راحت شین 


مریض بغلی هم که.... چقدر غصه ی اونو خوردم! با دیدنش و درد کشیدنش دلم ضعف می کرد..... به خودم می گفتم هر لحظه باید خدا رو شکر کنی برای سلامتیت....


با چند تا از همراهای دیگه هم دوست شدم! تازه یکیشون منو برد توو اتاق شون و نوه ی تازه متولد شده ش رو بهم نشون داد  یکمم با دختر تازه زایمان کرده ش گپ زدیم..... تا قبل از زدن خاموشی مامان بزرگم که خوابش می برد می اومدم توو راهرو قدم می زدم تا پاهام از نشستن فلج نشه! دیگه همین جوری دوستم پیدا می کردم....


ساعت ۳ صبح هم با یکی از همراهای اتاق بغلی رفتیم سحری گرفتیم... مریض بغلی ما یه دختر جوون بود، همراهشم مامانش بود که تمااااام مدت خواب بود!!! موقع سحری کارت همراه ِ مامانه رو گرفتم و رفتم براش سحری آوردم چون روزه می گرفت.... حالا بماند که نماز نمی خوند و با دختر مریضش هم رفتارش جالب نبود!


ساعت ۴ صبح هم یهو یه آقای جوونی وارد اتاق شد! من چهار زانو رو صندلی نشسته بودم! توو تاریکی که یهو وارد شد من تندی از جام پریدم! اومده بود از مامان بزرگم خون بگیره! اوووف آخه اون دستای لاغر ِ همه پوست و استخون، خون گرفتن داره؟!


دلم ریش شد از اتاق رفتم بیرون.... وقتی برگشتم آقائه میگه "همراهشی؟! بیا اینجا رو فشار بده خون نیاد" آخه دست نحیف و ضعیفش دیگه جای فشار دادن نداشت!


ساعت ۱۰ صبح که اومدم خونه لباسامو شستم و دوش گرفتم... بعدم یه ساعت خوابیدم! الانم چشام می سوزه.....


مامان بزرگم قبل از اومدنم می گفت "ببخشید که بهت زحمت دادم! انقدر خسته شدی که الان بری خونه دو روز می خوابی"


الهی که همه ی مریضا شفا پیدا کنن، مامان بزرگ منم شفا پیدا کنه..... الهی آمین


...


دلم خیییییلی گرفته... از چند تا موضوع! اما بازم خدا رو شکر 


...


اگه قابل باشم برای شما دوستان عزیزدلم هم دعا کردم... دیشب به فکر همه تون بودم 


...


قوی نوشت: هرگز از زخم هایت شرمنده نباش... اون ها فقط نشون میدن که تو از هر چیزی که می خواست بهت ضربه بزنه قوی تر بودی!



نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1396ساعت | 14:20 توسط مادام کاملیا | نظرات (10)