X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیشب با همه ی سختی هاش گذشت.... و خدا رو شکر که بخیر گذشت 


به مامان بزرگم برای دومین بار داشت خون تزریق میشد! اما دیشب بدجوری اذیت شدیم.. خون رسانی هی قطع و وصل میشد و هی مجبور می شدم پرستار رو صدا کنم.... درد و ناله های مامان بزرگمم که دلم رو ریش کرده بود... مثل ابر بهار گریه می کردم....


یه جایی پرستار با دیدنم دگرگون شد! بعدش دیگه خودش بالا سر مامان بزرگم می ایستاد و دستشو ماساژ می داد تا جریان خون قطع نشه! یکم که بهتر شدم رفتم کنار مامان بزرگم روو تخت نشستم و خودم شروع کردم به ماساژ دادن دستش و هی از این در و اون در باهاش حرف می زدم تا یکم درد رو فراموش کنه و حواسش پرت شه


هر طوری بود این کیسه خون تزریق شد..... چقدررر کسایی رو که میرن خون اهدا می کنن دعا کردم.... خدا بهشون قوت بده که یه زندگی رو نجات میدن، حتی شده برای یه مدت کوتاه!


۴ صبح خوابم برد و ۴.۵ پا شدم دیدم همون آقایی که میاد نمونه خون بگیره بالا سر مریض بغلیه! مُردم از خجالت! واسه اونا که عادیه این چیزا! ولی خب.....


تندی سر جام نشستم با اون قیافه ی خوابالود و موهای افشونی که از زیر شال بیرون بود!!!


رفت سراغ مامان بزرگم که خون بگیره.... پا شدم رفتم کمک


۵ صبح دیگه مامان بزرگم بهتر شده بود و تازه موتورش روشن شد!!! بیدار باش داد و شروع کرد به خاطره تعریف کردن  مریض بغلی و همراهش هم دیگه بی خیال خواب شدن! یعنی یه ریز حرف می زداااا 


۷ صبح هم خاله دومی اومد پیشم.... حدود ۱۰ هم داداش کوچیکه اومدم دنبالم و رفتیم خونه.... همین که رسیدم خونه لباسامو شستم و دوش گرفتم.... اومدم دیدم مامان حالش خوب نیست! یکم بعد با داداش بزرگه رفتن درمانگاه و بعد اومدن خونه، آقای تزریقات چی هم اومد واسش سرم وصل کرد....


اصلا خستگی به تنم موند


تا چند دقیقه پیش داشتم کارا رو انجام می دادم... دو تا یه ساعتم خوابیدم البته


الانم مامان از جاش بلند شد و خدا رو شکر بهتره.... ولی من سردرد دارم، ایییییش 


خاله دومی و خاله کوچیکه کلی ازم عذرخواهی کردن، هی میگن شرمنده ایم که تو پیش مادرمون می مونی! خب سخت هست، ولی منتی هم نیست.... اینجور چیزا واسه همه هست


الهی که قدر سلامتی مون رو بدونیم



نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1396ساعت | 17:40 توسط مادام کاملیا | نظرات (32)