X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

اومدم توو باغچه توو آلاچیق نشسته م.... مرغ مینا انقدرر سر و صدا کرد که ترجیح دادم فرار کنم بیام اینجا! دلم سکوت و آرامش می خواست.....


دیشب با مامان و بابا رفتیم بیمارستان عیادت عموم... دوباره بستریش کردن و خب دیدنش توو اون وضعیت خیلی سخت بود... بعد از سال ها تحمل بیماری، الان به جایی رسیده که دیگه جواب نمیده! و فقط سعی می کنن دردش رو کمتر کنن


جالب اینجاست که حتی موقع درد کشیدن هم دست از شوخ طبعیش برنمی داره و هم اتاقی هاش کلی به حرفاش می خندن! دیشب هم کلی ما رو خندوند!


دیشب یه اتفاق جالب دیگه هم افتاد... توو اتاق ۴ تا بیمار بستری بودن، یکیش که عموم بود، دو تا جوون بودن، و نفر سوم توو دیدم نبود! تختش پشت یخچال بود و من نمی دیدمش، فقط پاش معلوم بود..... از همون اول که وارد شدیم یه حسی نسبت به همین بیمار داشتم، دلم میخواست چهره ش رو ببینم اما خب روم نمیشد تغییر وضعیت بدم...


مامان و زن عموم کنار تخت عمو نشسته بودن... تا اینکه یکی از اون دو تا جوون بیمار، با همراهش خواستن که برن توو محوطه دور بزنن، همراه ِ بیمار صندلی خودشو آورد و گفت "آبجی بیاید بشینید، ما میخوایم بریم بیرون" تشکر کردم و صندلی رو گرفتم بین مامان و زن عمو نشستم


حالا دقیقا روبروی اون مریض ِ پشت یخچال بودم! چهره ش رو دیدم و مشکوک شدم! اسمش رو از روی تابلوی بالای تختش خوندم و مشکوک تر!!! تا اینکه زن عموم گفت "این مریض بغلی و خانومش شما رو می شناسن! انگار فامیل همسر میشن! می گفتن دختره (یعنی من) خیلی خوبه، چرا اینجوری شد؟! همسر هم خوب بود!!! چرا دارن جدا میشن....."


و خب مطمئن شدم که کیه....


پا شدم و به اون آقا گفتم "شما دائی ِ فلانی و فلانی (پسردائی های همسر) هستید؟!


با خوشرویی گفت "بله"


خلاصه یکم حال و احوال کردیم و بعدم اومدیم بیرون چون شب بود و وقت ملاقات که نبود گیر می دادن....


بابا زیاد راضی نبود که باهاشون سلام و علیک کنم، ولی من مشکلی نداشتم چون از این آدما که بدی ندیده بودم... اتفاقا این دوتا پسردائی های همسر همیشه هوامو داشتن


خلاصه آشنا از آب دراومد و احتمالا خبرشم می رسه به اون طرف!


بعد از اونجا هم رفتیم خونه خاله بزرگه و خندوانه رو هم همون جا دیدیم.... برای هفته ی بعد هم با دخترخاله قرار بیرون گذاشتیم تا ببینیم خدا چی میخواد


تعطیلات عید فطر رو هم خونه بودیم! انقدر که گرمه توان از خونه خارج شدن نیست.... خدا به جنوبی ها صبر و طاقت بده


مامان الان اومده داره به گلاش آب میده، صدای تلفن خونه هم میاد ولی ما اینجاییم و دستمون به تلفن نمی رسه!


مواظب خودتون باشید 



نوشته شده در پنج‌شنبه 8 تیر 1396ساعت | 19:08 توسط مادام کاملیا | نظرات (9)