X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

جمعه باشه، وارد روزای گل و بلبل هم شده باشی!  خبردار بشی که به احتمال زیاااد فردا واسه شام مهمون دارین و با این حال خرابت دسر پای تو باشه..... اصلا چه شود؟!  جمعه که میگن همینه هاا 


یه اتفاقی جا مونده بود، جا داره الان بهش اشاره کنم! چند روز پیش بابا مرغ مینا رو توو باغچه از قفس آورد بیرون تا یکم هوا بخوره... یکی دو ساعت واسه خودش دور دور کرد و مورچه و پشه هم نوش جان کرد و کلی خوش گذروند.... بابا به گلا که رسیدگی کرد میره حیاط پشتی و مرغ مینا هم میره دنبالش.... و یهو مرغ مینا جوگیر میشه و میره روو درخت انجیر همسایه  و دیگه کلا جوگیر میشه و میره اون نوک درخت روو شاخه لم میده 


خلاصه عملیات امداد و نجات شروع میشه برای پایین آوردن ایشون  هی قربون صدقه برو، صداش بکن، غذاشو نشون بده، قفسش رو اینور اونور کن (بدجوری روو قفسش غیرت داره ) اصلا انگار نه انگار  ما هم دیدیم نمیشه ولش کردیم اومدیم توو خونه! و ایشون از حدود ساعت 1 ظهر تا 4 همینطور روو اون شاخه نشسته بود!! از 4 گذشته بود که عشقش کشید پرواز کنه بره توو حیاط باغ همسایه روو درخت گردو!  و عملیات امداد و نجات وارد فاز جدیدی میشه 


مامان و بابا و داداش کوچیکه میرن سراغ همسایه، پسر همسایه میاد در حیاط باغ رو باز میکنه و نردبون به دست از این درخت به اون درخت بعد از یکی دو ساعت سر و کله زدن موفق میشن بگیرنش  واسه منو بابا که زیاد مهم نبود! البته به ظاهر! ولی مامان داشت سکته میکرد!  یعنی اگه من زیر تریلی رفته بودم انقدر غصه نمی خورد 


خلاصه تر که اینم مرغ مینا بر فراز درخت انجیر 


نکته ی بعدی اینکه Fatila ی عزیزم میگه همیشه اتفاقای جالبی واسم میفته  خب من شدیدا اعتقاد دارم که حس ششم خانوما هیچوقت اشتباه نمیکنه  مثل امروز.......


امروز عصر از گرما رفتم توو آلاچیق نشستم... یعنی کولر جواب نمیداد! رفتم که یکم باد بخورم خنک شم! همین که توو آلاچیق نشستم حس کردم یه چیزی ایراد داره! مشکوک شدم! توو آلاچیق مامان 4 تا متکا گذاشته.... با خودم گفتم الان پشت این متکاها یه مار باشه من چیکار کنم؟!  پا شدم تا پشت شون رو چک کنم..... چشم تون روز بد نبینه، به متکای چهارم که رسیدم اینو دیدم  باباااا مگه دایناسوری؟؟؟؟!!!! چرا انقدر خپلی آخه؟! 


با ضرب و زور از توو آلاچیق فراریش دادم.... تا چند دقیقه بعدش حس می کردم داره از تنم بالا میره و می پریدم! 


گفتم بیام این دو تا عکسو باهاتون شریک شم بلکه یکم روز جمعه ای دور هم خوش باشیم 



نوشته شده در جمعه 9 تیر 1396ساعت | 19:33 توسط مادام کاملیا | نظرات (14)