X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

از دیشب میگرن جان اومده و یه ضرب می کوبه! یعنی به حدی می رسونه آدمو که دلت میخواد کله ت رو بکنی بندازی دور 


دیشب تا صبح چند بار از درد بیدار شدم، بعد سمت راست سرمو فشار می دادم تا دوباره خوابم ببره! الانم یکم آروم شد گفتم بیام چند خط بنویسم!


هوا هم انقدرررر گرم شده که من یکی دارم تبخیر میشم  چته خب؟! مگه ارث باباتو خوردیم؟! والا


پریشب مهمونی هرطوری بود برگزار شد... خونواده ی زن داداش کوچیکه دعوت بودن، ۳۰ نفر می شدیم... خانوما توو واحد ما بودن و آقایون رفتن واحد داداش بزرگه! تازه آقایون بعد از شام رفتن توو آلاچیق در جوار دایناسورها  


منم نتونستم دسر درست کنم! موقع پذیرایی همه بدنم می لرزید از درد و گرما و افت فشار و...... مادر ِ زن داداش بزرگه هم اومده بود کمک مون، دست شون درد نکنه 


دیروز عصر با دخترخاله رفتیم مرکز استان دور دور (وندا جونم ارادت  والا انقدر بی حوصله و بی اعصاب بودم که هر چقدر با خودم کلنجار رفتم بهت خبر بدم همو ببینیم نتونستم! با خودم می گفتم وندا چه گناهی کرده که بخواد من ِ دراکولا رو ببینه  بازم شرمنده ت شدم )


دخترخاله م یه کفش خرید و من هیچی  فقط رفتم دو سه تا مطب برای عمل بینی نمونه کار ببینم  حالا تهش اگه بخوام عمل کنم میرم پیش همونی که دوست دارمااا، ولی گفتم کلاس کاری حفظ بشه 


توو مجتمع طبقه ی چهارم بودیم و منتظر آسانسور... دو تا خواهر دوقلو هم وایساده بودن  البته سن شون بالای ۴۰ بود... ولی ماشالله گوگولی و خوشتیپ بودن  بعد یکی شون هی نگام میکرد و یه لبخند خوشگل روو لبش بود... تا اینکه بهم گفت "چقدر فریم عینک تون قشنگه"


منو میگی؟! متعجبانه و با کمی مکث گفتم "چشاتون قشنگ می بینن...."


بعد روو کرد به خواهرش و گفت "فریم عینکش قشنگه، نه؟"


خواهرشم گفت "آره خیلی قشنگه"


و من دوباره متعجبانه گفتم چشاتون قشنگ می بینن، ممنونم!


بعد که از هم جدا شدیم به دخترخاله م گفتم فریم عینکم که خیلی ساده ست! تا حالا کسی نگفته بود قشنگه! 


خلاصه هی بازار رو متر زدیم و هی من هیچی انتخاب نکردم! می رفتم یه چیزی برمی داشتم پرو کنم بعد پشیمون می شدم برمی گشتم  اصلا دیروز، روز ِ من نبود!


شام مون رو هم خوردیم و برگشتیم خونه.... ولی در کل مزخرف ترین دور دور ِ زندگیم بود  اصلا بهم خوش نگذشت!


تازه همون دیروز یادم افتاد که شبش تولد دوستم دعوتم  ولی خب دیگه دیر شده بود و واسه رفتن آمادگی نداشتم! شبم تا برسم خونه دیروقت شده بود.....


دلتون نخواد یک عدد هدیه ی قاطیده ی میگرن دار ِ آلزایمری هستم 




نوشته شده در دوشنبه 12 تیر 1396ساعت | 14:56 توسط مادام کاملیا | نظرات (11)