X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

من به یه نتیجه ای رسیدم! اینکه من اول میگرن بودم بعد دستو پا درآوردم  والا... خب چه وضعشه؟! هی فاصله ی بین سردردا داره کمتر میشه!


پرسه جان دیشب که میگرن اومد من طبق معمول یادم رفته بود راهکار ِ شما رو  بعد سر یه موضوعی که بابا گفت رفتم چند تا تیکه یخ گرفتم توو دستم و یهو یاد شما افتادم  


عصر ِ پنجشنبه خونه ی دختردائیم دعوت بودیم... یه دورهمی دخترونه... خوب بود....


جمعه هم با مامان و بابا و داداشا و خانوماشون رفتیم جنگل.... اولش خوب بود ولی کم کم قاطی شدم!! انقدر تابلو بهم ریختم که زن داداش کوچیکه گفت اعصابم خورده هدیه اینجوریه!


وقتی برگشتیم خونه به مامان گفتم دیگه منو جایی نبرید! اعصابم نمی کشه!


خب به خاطر من تفریح و خوشی اونا هم خراب میشه! چه کاریه؟! من توو خونه راحت ترم.... واقعا دیگه تحمل سر و صدا رو ندارم، انگار گوشام زنگ می خوره همش! مغزمم سوت می کشه!


مرغ مینا رو هم برده بودیم جنگل! توو ماشین ِ بابا قفسش کنار من بود... تمام مدت حرف زد و آژیر کشید!!! دیگه یه جاهایی سرش داد می زدم می گفتم ساکت! چند لحظه ساکت میشد بعد دوباره شروع می کرد  مرغ مینا انقدر خیره؟!


پ.ن: دوستای خوشگلم پست قبلی برای یکی از دوستان هست و رمزش رو فقط خودش داره... دلیل اینکه رمز رو بهتون ندادم همینه


پ.ن۲: کاش خیاطی بلد بودم! کاش میشد بدون کلاس رفتن خیاطی یاد گرفت!! چقدر این روزا بهش نیاز دارم....... هرکی که بلده دمش گرم، کلی بهتون حسودیم میشه!


پ.ن۳: دلم میخواد در مورد یه موضوعی حرف بزنم، یعنی راستش دلم میخواد بدون سانسور خیلی چیزا رو بگم، اما امان از قضاوت!!! هی جلوی خودمو می گیرم و میگم هیس!..... دلم می خواست در موردش می نوشتم و یه جورایی نظرسنجی می کردیم و درباره ش حرف می زدیم.... نمی دونم... شایدم نوشتم.... اصلا شاید رمزیش کنم! یکم فکر کنم تصمیم بگیرم




نوشته شده در یکشنبه 18 تیر 1396ساعت | 11:25 توسط مادام کاملیا | نظرات (26)