X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

۱ مرداد دو سال پیش که توو خونه ی بابا موندگار شدم! به مدت شاید یه سال خودمو توو خونه حبس کرده بودم! فقط و فقط توو اتاقم بودم و روو تخت دراز می کشیدم.... و فقط هم برای غذا و دستشویی از اتاقم می رفتم بیرون!


دقیقا توو همون یه سال هم وزنم رفت بالا.... حالا میگم بالا در حد دو سه کیلو هست!!!


اینا رو گفتم که بگم دوباره نزدیک همون روزاست! دوباره ۱ مرداد داره میاد و این روزا دوباره اون طوری شدم! همش توو اتاقم هستم، دراز می کشم و منتظرم ثانیه ها بگذرن! منتظرم شب بشه تا قرص خوابم رو بخورم و بخوابم! و وقتی صبح میشه غصه م می گیره که حالا کی میخواد شب بشه؟!


این روزا به زور ِ مهمون و مامان و بابا از اتاق میرم بیرون! یعنی حتی مثلا وقتی داریم ناهار می خوریم، همین که غذام تموم میشه، بی قراریم شروع میشه و باااید پاشم بیام توو اتاقم دراز بکشم! حتی نشستن برام سخت شده، انگار سرم روو تنم سنگینی می کنه و نمی تونم نگهش دارم!


پاهام رو هی تکون میدم و مشخصه که عصبیه! یعنی یهو حجم استرسم زیاد میشه و انگار که با تکونای پام میخوام از استرسم کم کنم! قلبم یهو هری می ریزه پایین.... از دیروز که اون طوری از خواب پریدم بدتر هم شدم! انگار قلبم یهو خالی میکنه! انگار یه چیزی از توو قلبم یهو شروع میکنه به ریختن!!!


فقط هم توو اتاقم احساس امنیت می کنم! بیرون از اتاقم واسم جهنمه...


مامان و بابا واسه امشب گفتن بریم بیرون! و شام رو بیرون باشیم.... شاید داداش بزرگه و خانومش هم بیان! ولی من شدیدا غصه م گرفته و دلم نمیخواد از خونه و اتاقم برم بیرون!


لطفا نگید برو بیرون، برای روحیه ت خوبه و حال و هوات عوض میشه..... چون اینجوری نیست! توو شرایطی که الان دارم این بیرون رفتنا فقط زجرم میده! خفه م می کنه......


اَه به این جمعه ی لعنتی....




نوشته شده در جمعه 23 تیر 1396ساعت | 17:35 توسط مادام کاملیا | نظرات (14)