X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیشب با مامان و بابا و زن داداش بزرگه رفتیم مجموعه تفریحی شهر... داداش بزرگه یه ساعت بعد خودشو رسوند....


رفتیم یه رستوران-باغ و روی یکی از تختاش نشستیم.... هوا هم میشه گفت خنک بود.... من که فقط دلم می خواست زودتر بریم خونه!! بعد از شام و میوه و آجیل، زن داداش بزرگه بهونه ی رفتن رو واسم جور کرد! منم تندی گفتم بریم دیگه! و اینگونه برگشتیم! و منم به اتاق ِ امنم پناه آوردم!


امروز صبح یه کوچولو اپیلاسیون داشتم انجام دادم.. اتاقم رو گردگیری کردم... ورزشم رو هم انجام دادم و پریدم حموم....


دلم میخواد به موهام تنوع بدم ولی دلمم نمیاد!!! ریشه ی موهام کلی زده بیرون، دلم میخواد رنگش کنم اما دلم نمیاد! دلم میخواد جلوی موهامو چتری خلوت بزنم، اما باز دلم نمیاد! دلم میخواد موهامو یکم کوتاه کنم، اونم دلم نمیاد!! کلا قاطیده هستم!


امروز قلبم خیلی اذیتم کرد... هنوزم البته ادامه داره... یهو انگار تکون میخوره و یه چیزی ازش می ریزه پایین!!!! نمی دونم چطوری براتون توضیح بدم ولی دقیقا چنین حسی دارم! یهو انگار تکون می خوره و می لرزه... بعد یهو انگار یه چیزی ازش خالی میشه! نمی دونم داستان چیه......


دارم خودمو وارد یه چالشی می کنم (فعلا درباره ش چیزی نمیگم) تا هم با ترسم روبرو بشم و هم اعتماد به نفسم رو تقویت کنم... امیدوارم موثر باشه و نتایج خوبی برام به همراه بیاره... توکل به خدا 


مواظب خودتون باشید مهربونا، مرسی برای کامنت هاتون، مرسی که درکم می کنید 




نوشته شده در شنبه 24 تیر 1396ساعت | 19:14 توسط مادام کاملیا | نظرات (19)