X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

از صبح که بیدار شدم تا همین الان که دارم تایپ می کنم، تمااااام مدت رو به صورت افقی و دراز کش بودم! و فقط واسه صبحانه و ناهار از اتاقم رفتم بیرون! هم اینکه گرمه و اصلا حس و حال هیچی نیست، و هم اینکه خب من کلا اینجوری راحت ترم! انگیزه ای ندارم برای بلند شدن!


قرص خوابم تموم شده و غصه م گرفته امشب چطوری بخوابم؟! نکنه تا صبح بیدار باشم؟! نکنه باز کابوس ببینم؟! نکنه بترسم؟! اوووف.....


امروز تولد یکی از دخترخاله هام هست... توو گروه فامیلی براش یه متن تبریک فرستادم و تولدش رو تبریک گفتم... پشت سرم بقیه ی خاندان هم همت به خرج دادن و متن من رو کپی پیست کردن و فرستادن!!! یعنی به خودشون زحمت ندادن یه واو کم و زیاد کنن 


به داداش کوچیکه پیام دادم حالشون رو بپرسم، دیدم میگه خودشو خانومش یکم حالشون بد شده از دیشب و الان بهترن! میگه شاید به خاطر غذای بیرون باشه....


کلا یواشکی هامون رو توو پیام بهم میگیم! اینجوری مامان و بابا هم نگران نمیشن و غصه نمی خورن


دیشب دائی دومی و زن دائی اومده بودن خونه مون... فقط رفتم سلام و احوال پرسی کردم و برگشتم توو اتاقم! این دائی، همون دائیم هست که توو دادگاه اومد شهادت بده که خب لطف کردن و به ضررم شهادت دادن!!


ازشون طلبکار نیستم، ولی خب دلخورم... اینجور وقتا بهتره آدم بگه من نمیام شهادت بدم، نمی تونم.... تا اینکه بیاد و کار طرفو خراب کنه..... حسم نسبت به عمو کوچیکه هم دقیقا همینه


...


یعنی قشنگ حس می کنم کل انرژی و توانم از بین رفته هاا.... من الان شدم اون حیوون دوست داشتنی که اسمش تنبله 


دوستتون دارم 




نوشته شده در یکشنبه 25 تیر 1396ساعت | 15:22 توسط مادام کاملیا | نظرات (18)