X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

ساعت ۴ و ۱۷ دقیقه ی بامداد سه شنبه ست و من کماکان بیدار!!!!!


تا یه ساعت پیش تا می اومدم چشامو روو هم بذارم ترس مسخره باعث میشد هی بپرم! دیدم نمیشه چراغ خواب رو روشن کردم! الانم دیدم نورش اذیت میکنه خاموشش کردم!


توو این یه ساعت با یکی از دوستان کلیپ شیر کردیم و زمان گذشت..... الانم دیدم خواب که ندارم! بیام بنویسم شاید یکم سبک شم...


عصبانی ام! و شاید هیشکی درک نکنه چرا؟


غروب با مامان رفتیم دندون پزشکی... دکتر پسردائی مامان هست و مامان اکثرا میاد پیش ایشون، من اما هیچچچچچ وقت دلم نمی خواست ایشون ویزیتم کنه! چون مجرد هستن و من به هزار و یک دلیل باهاشون راحت نیستم!


اگه یادتون باشه قبل از عید پیش یه دکتر مثلا کار بلد! دندونم رو پر کردم! و از همون موقع تا الان این دندون برام دندون نشد!!! یعنی اگه بهش دست نمی زدم سنگین تر بودم! نمی تونم باهاش غذا بجوم! دردش شروع میشه!


خلاصه..... به مامان تاکید کردم که رفتیم پیش پسردائیت پای منو وسط نکش و نگو دندونم مشکل داره!


هر وقت میریم پیش پسردائی مامان، من اصلا پامو توو اتاق دکتر نمیذارم! همون جا توو اتاق انتظار می شینم چون دوست ندارم با دکتر روبرو شم!


امروز هم طبق معمول توو اتاق انتظار نشسته بودم و با گوشیم مشغول بودم تا اینکه کار مامان تموم شد! موقع رفتن از همون پشت در با دکتر خداحافظی کردم که یهو دکتر گفت "شما دندونات مشکل نداره؟!"


من شوکه شدم! کماکان هم همو نمی دیدیم و از پشت دیوار حرف می زدیم!!!


سوالشو که تکرار کرد من مجبور شدم برم جلوی در اتاقش وایسم و جواب بدم! گفتم نمی دونم باید عکس بگیرم!!!!!!


گفت بیا بشین معاینه ت کنم!


یعنی مغزم داشت سوت می کشید!!! با تردید وارد اتاقش شدم و گفتم بهتره اول عکس بگیرم! گفت حالا بذار یه معاینه کنم!


و در همین لحظه مامان شروع کرد به گفتن اینکه "آره فلان دندونشو پر کرده و هنوز درد میکنه...... بهش میگم بیا دکتر معاینه ت کنه میگه نه خجاااالت می کشم!!!!!!!!!! .........


من دیگه داشت دود از کله م بلند میشد!!!


با اکراه و با یه خشم فرو خورده رو صندلی مخصوصش دراز کشیدم و دکتر شروع کرد تک تک دندون هام رو معاینه کردن و درباره شون توضیح دادن! سعی می کردم نگاهش نکنم! خیلی معذب بودم به خاطر آرایشم و مخصوصا رژم!!! آخه هر موقع میرم دندون پزشکی آرایشم خیلی ناچیزه اما امروز یکم بیشتر بود!


معاینه که تموم شد پا شدم و دکتر گفت عکس بگیر و بیا برات درست کنم و فلان و بهمان! و برای اولین بار تا دم در باهامون اومد واسه بدرقه!!!


به شدت کلافه و عصبی بودم..... قرار بود با مامان بریم بازار ولی من دیگه اعصابم نمی کشید! گرما هم داشت خفه م میکرد....


یکم توو بازار قدم زدیم و من طاقتم تموم شد! به مامان گفتم ماشین بگیریم بریم خونه! مامان گفت تو خرید نکردی؟! گفتم نمیخوام! فقط بریم خونه!


حالا قبلش بابا زنگ زده بود که شماره کارتت رو بده واست پول بریزم میخوای خرید کنی!!! گفتم نمی خواد!!!


ماشین گرفتیم رفتیم مغازه پیش بابا.... کارد می زدی خونم در نمی اومد! بابا گفت چته؟ چی شده؟ گفتم هیچی! که مامان جریان رو گفت! و من دیگه لال شدم! چون مامان و بابا هم نمی تونستن درکم کنن.....


به بابا گفتم بریم خونه! بابا گفت شام که نداریم، پس بیرون شام مون رو بخوریم بعد بریم خونه!


واااااااای.....


و درست همین لحظه گوشیم زنگ خورد.. شماره ی خونه بود!!! جواب دادم دیدم داداش کوچیکه ست! گفتم کی از مسافرت برگشتین؟! چه بی خبر؟!


و همین باعث شد که تندی رفتیم خونه و من یه نفس راحت کشیدم!


شام یه تیکه خربزه خوردم! که خیر سرم رژیمی باشه! و اومدم توو اتاقم، که یکم بعد زن داداش بزرگه برامون پیتزای دست پختش رو فرستاد! یه تیکه از پیتزاشم خوردم و دیگه واقعا پناه آوردم به اتاقم!


دکتر به مامان واسه چهارشنبه دوباره نوبت داد... چهارشنبه میخوام بگم بابا با مامان بره دکتر و من به جای بابا برم مغازه!!!


حالا اینا رو گفتم فکر نکنید دکتر آدم بدیه ها! نه اتفاقا خیلی آدم خوب و مسئولیت پذیر و مهربونیه.... اما خب من به هزار و یک دلیل باهاش راحت نیستم!


...


ساعت ۴ و ۵۳ دقیقه ی بامداد سه شنبه ست.... منتظرم هوا یکم روشن شه بخوابم!




نوشته شده در سه‌شنبه 27 تیر 1396ساعت | 04:54 توسط مادام کاملیا | نظرات (25)