X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

غرور گفت: غیرممکن است!

تجربه گفت: ریسکش زیاد است!

ذهنم گفت: بیهوده است!

اما قلبم زمزمه کرد: امتحانش کن.......



شنبه ۷ مرداد تصمیم گرفتیم که شبش برای بابا تولد بگیریم... عصر شروع کردم به درست کردن شیرینی کشمشی که بابا عاشقشه، و همینطور درست کردن کیک شکلاتی...


غروب داداشا و خانوماشون اومدن... خاله کوچیکه و دخترش و پسرش هم بودن که خاله نموند و رفت خونه شون اما دخترخاله و پسرخاله  رو نگه داشتیم!


قبل از شام پریدم حموم دوش بگیرم که دیدم ای وای وارد روزای گل و بلبل شدم!!!! بعد دوش یه لباس مرتب پوشیدم و آب موهامو گرفتم و رفتم پیش بقیه...


شام ماکارونی بود.... سر شام مامان زد شبکه استانی و همون لحظه یه گروه موسیقی شروع کردن به خوندن یه ترانه ی محلی شااااد.... دیگه جو حسابی شاد شد و سر شام به قدری خندیدیم که اشک مون دراومد.... داداش بزرگه خیلی شیرینه، از اینایی که تو رو از خنده پخش زمین میکنه اما خودش انگار نه انگار! یعنی سر شام هر کدوم یه وری افتاده بودیم و زمین رو گاز می زدیم!!!


بعد از شام هم تولد بازی داشتیم که اونم عااالی بود... به دخترخاله و پسرخاله که خییییلی خوش گذشت! پسرخاله موقع رفتن بهم گفت "هدیه تو که ما رو ترکوندی!!!!" آخه کیک و شیرینی فوق العاده شده بود، کلی خوششون اومد...


خدا رو شکر دور هم خیلی خوش گذشت و بعد از مدت ها خندیدم!


صبح یکشنبه که بیدار شدم از درد و خستگی هلااااک بودم! و اینگونه به وقت دکتر هم نرسیدم! آخه وقت دکتر رو صبح میذارن؟!؟!


...


یه هفته پیش بابا یهو بی خبر رفت دادگاه، چون می دونستیم همسر به رای مهریه اعتراض کرده و رای رفته تجدیدنظر اما وقتی سراغ پرونده رو توو دادگاه تجدیدنظر گرفتیم گفتن هنوز نیومده اینجا! مشکوک شدیم....


بابا رفت دادگاه شهرمون و سراغ پرونده رو گرفت که آقای مربوطه گفتن پرونده اینجا نیست، رفته تجدید نظر!!!


بابا گفت نرفته هنوز، اونجا نیست، شما یه نگاه بنداز


آقاهه اصرار پشت اصرار که نه ما فرستادیم و اینجا نیست!!


بابا میره پیش قاضی اول، بهشون میگه جریان اینه، پرونده کجاست؟!


قاضی اون آقا رو احضار میکنه و میگه این پرونده رو پیدا کنید برام بیارید!


آقاهه میره مثلا می گرده و میاد میگه نیست، فرستادیم!


بابا عصبانی میشه میره توو اتاقش و به آقاهه میگه یه بار دیگه چک کن


آقاهه هم با کلی انکار و اکراه می گرده و میگه اِاِاِ اینجاست!!!!


بابا با ناراحتی پرونده رو می بره پیش قاضی و میگه اگه کارمند شما نمی تونه کارشو انجام بده اینو بدید من خودم می برم انجام میدم!


قاضی هم نامه ی اعتراض رو آماده میکنه و میده به بابا که بابا خودش ببره کلانتری!!!!!


شما باشید چی فکر می کنید؟! حق ندارم فکر کنم که همسر به اون آقاهه سپرده پرونده رو گم و گور کنن تا وقت من بگذره و همسر به شکایتش برسه؟!


بابا نامه رو می بره کلانتری تا کلانتری لطف کنه و همین نامه رو مامورش بیاره در خونه مون و بهم ابلاغ کنه، تا منم امضا کنم و بعد اون امضا، من ده روز فرصت دفاع دارم!


دو سه روز منتظر شدیم دیدیم باز از کلانتری و مامورش خبری نیست!!! تا اینکه یه روز صبح پسرخاله م که سرباز دادگستری بود و الان سربازیش تموم شده، بهم زنگ زد که آماده شو ببرمت کلانتری امضا بدی، به مامورای اینجا اعتباری نیست!


تندی آماده شدم و با پسرخاله رفتیم کلانتری امضا زدم و بعدش خود پسرخاله م نامه رو گرفت و برد دادگاه!!! البته بماند که دوباره سنگ انداختن و بابا دوباره مجبور شد بره دادگاه و باز کلانتری و باز دوباره دادگاه!!!!


اون روز خیلی حالم بد شد ولی گفتم اشکالی نداره... ببینم همسر میخواد تا کجا کشش بده.....


بعد از جریان تصادف دخترک قصه م و شوهرش، هنوز توو بهت و غم بودیم که خبر خودکشی یه آشنا شوکه مون کرد!!! این آقا به واسطه ی شغلش همه می شناختنش.... با فوتش شوک عجیبی به همه مون وارد شد.... تا اینکه دو سه روز بعد خبر دار شدیم که خانومش هم خودکشی کرده!!!!!


آخرین خبری که داشتم این بود که خانومش بیمارستان بستریه و باید پیوند عروق رووش انجام بدن!!! دیگه خبرشو ندارم چون واقعا اعصابم نمی کشید


...


دیروز سر عجول بودم یه تیکه از لبه ی النگوم شکست!!! فعلا از دستم درش آوردم تا یه فکری براش بکنم! لبه ش تیز شده گیر میکنه به لباسم.... امروزم باز سر عجول بودنم ناخن انگشت اشاره ی دست چپم شکست! اونم از ته!!! ناخن بلند قشنگم..... الان مجبورم همه رو از ته کوتاه کنم!! یه لاک صورتی خوشگلم دارن که دلم نمیاد پاک شون کنم!!!


فردا قراره با عموها و عمه بریم جنگل... هیچ ذوقی ندارم، اصلا از جمع شون خوشم نمیاد! به خصوص جایی که عمو کوچیکه هست!!! اووووف باید تحمل کنم تا بگذره......


...


دیروز و امروز هی کف دست راستم می خارید! ما میگیم داره پول میاد! نمی دونم جاهای دیگه هم همینو میگن یا نه.....


امروز سر ناهار هی کف دستمو می خاروندم و به بابا و داداش کوچیکه می گفتم پس این پول کجاست؟! تا امشب که دیدم داداش بزرگه به حسابم پول واریز کرده! به مناسبت یه اتفاق، بهمون شیرینی داده!! قربونش برم.... به داداش کوچیکه دو برابر داده! میگه چون دو نفرن!!! ایییییییش....


...


چند شبه باز گریه هام به راهه! دلم خیلی پره ولی مطمئنم هیشکی نمی تونه حتی تصورشو بکنه.... ولی خیلی خییییلی پره.....


...


پ.ن: ترانه ی "مستم کن" از حمید هیراد و دیگر هیچ!




نوشته شده در پنج‌شنبه 12 مرداد 1396ساعت | 23:07 توسط مادام کاملیا | نظرات (23)