X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

جمعه با دو تا عمو کوچیکه و عمه کوچیکه رفتیم جنگل.... برعکس اون چیزی که فکر می کردم زیاد هم بد نبود.... یعنی خوب بود خدا رو شکر


فقط یه تیکه از یه حرف زن داداش کوچیکه دلم گرفت! خیلی با خودم کلنجار رفتم و میرم که بگم هدیه بی خیال! شوخی بود دیگه! ولی لامصب نمیشه.... حس میکنم شوخی شوخی حرف جدیشو گفت!! نمی دونم... خدا می دونه....


براتون بگم شاید مسخره باشه.... ولی داستان اینه که منو دو تا زن داداش ها رفتیم توو دل جنگل و کلی عکس گرفتیم.. وقتی برگشتیم پیش بقیه به زن داداش بزرگه گفتم عکسا رو واسم بفرسته.... بین عکسا، یه عکس سه تایی داشتیم که خیلی قشنگ بود، گفتم اگه بخوام اینو بذارم پروفایلم عکس شما رو کات میکنم... زن داداش بزرگه گفت کات نکنی هم من مشکلی ندارم... زن داداش کوچیکه یکم حساس بود....


گفتم اوکی، کات می کنم... که یهو زن داداش کوچیکه گفت حالا دیگه عکس منو کات می کنی؟! یعنی دوست نداری با من عکس داشته باشی؟! (البته به شوخی)


گفتم من همینو میذارم پروفایلم، اگه تو اوکی باشی.....


گفت حالا که اینطوره، تو اگه بمیری هم من عکستو نمیذارم توو پروفایلم!!!!


من شوکه شدم و هیچی نگفتم


زن داداش بزرگه یهو یخ کرد و سرشو انداخت پایین و گفت واااای خدا نکنهههه


زن داداش کوچیکه این بار با غلظت بیشتری گفت : بمییییری هم عکستو نمیذارم توو پروفایلم!!!


گفتم اوووه چقدر دلت میخواد من بمیرم!


بعدش جو عادی شد و هیچ حرف دیگه ای زده نشد در این خصوص، ولی من دلم گرفته بود.... شاید واقعا شوخی بود و من زیاد رووش حساس شدم ولی واقعا ذهنم درگیرش شد! توقع نداشتم.....


از جمعه تا حالا با خودم میگم "یعنی چند نفر منتظرن من بمیرم؟!"


همون جمعه موقع برگشت، منو زن داداش کوچیکه توو ماشین داداش بزرگه بودیم.... زن داداش بزرگه ترانه ی "مستم کن" از حمید هیراد رو گذاشت و من شروع کردم به خوندن و قر دادن... که یکم بی خیالی طی کنم، زن داداش کوچیکه ولی انگار دپرس بود!!! و تا برسیم خونه هیچی نگفت!


شنبه غروب داداش کوچیکه گفت قراره شام برن باغ یکی از دوستان (همونی که گاهی میرفتیم خونه شون، همونی که خانومش برام مانتو دوخته بود)، بهم گفت میای؟!


اولش رفتم بگم نه نمیام چون دلم نمی خواست با زن داداش کوچیکه زیاد روبرو شم!!! ولی بعد گفتم چه کاریه؟! به خاطر خودم برم چون دلم واسه دختر کوچولوشون یه ذره شده بود


خلاصه آماده شدم و داداش کوچیکه و خانومش اومدن دنبالم و رفتیم سر باغ.... آلاچیق رو آب و جارو کردیم و فرش انداختیم و نشستیم.... دخترشون با دیدنم روو ابرا بود...‌ کلی همو بغل کردیم و چلوندیم!!


دوست داداش کوچیکه می گفت "هدیه کم پیدایی؟؟! امروز یکیو دیدم خیلی شبیهت بود، دلم افتاد بهت... گفتم امشب باید هدیه هم بیاد و دور هم باشیم"


از وقتی داداش کوچیکه متاهل شده من دیگه توو جمع شون نرفته بودم!


اون شب خیلی خوش گذشت... فالکائو (دوست مجرد داداش) هم بود... همونی که به بینیم گیر داده بود که عمل کنم! پریشب داشت باهام شوخی میکرد که داداش کوچیکه دهنشو بست!!! پسر خیلی خوب و بامعرفتیه، فقط یکم زیادی روانش پاکه!!!


تازه کلی هم برامون آواز خوند و کلی هم ما رو خندوند


بعد از شام و میوه و مخلفات برگشتیم خونه.....


دیروز صبح می خواستم برم دوش بگیرم که بابا زنگ زد گفت آماده شو بریم دادگاه!!! آخرین روز دفاعم بود!!!


خیلی حرص داره که برای همسر ۲۰ روز مهلت اعتراض میذارن، اما واسه من ۱۰ روز که تازه اونم نصفش خورده بود به تعطیلات!!!


تندی حاضر شدم و رفتیم دادگاه.... اون آقاهه مرموزه پرونده رو درآورد و ما هم یکم بالا پایین کردیم و بعد رفتیم یه گوشه نشستیم و بابا یه لایحه ی توپ نوشت!! حالا این لایحه یا همسر رو کله پا میکنه یا منو!!!! چون کوبنده بود! خدا رحم کنه


آهان اینم بگم.... روز قبل بابا با وکیل دومم تماس گرفت چند بار ولی ایشون جواب ندادن!!! دیروز توو راه دادگاه، من با وکیل اول تماس گرفتم که جواب داد ولی پیچوند ما رو!!!!! یعنی فکر کن، پرونده ی مهریه ی من دست وکیل اوله و ایشون پولشم گرفته! ولی وقتی ازش کمک خواستیم دیروز، گفت من جایی قرار دارم!!!


منو بابا خییییلی ناراحت شدیم...... بابا گفت غصه نخور، خودم می دونم چیکار کنم!


توو دادگاه که بودیم یهو سر و کله ی وکیل همسر هم پیدا شد! با دیدنش فکرم مشغول شد که آخه چراا وکیل همسر با اون سابقه ی خرابش واسه همسر خودشو به این در و اون در می زنه، اما وکیلای من؟؟؟؟؟؟؟ واقعا هیچی به ذهنم نمی رسه، نمی دونم چی باید بگم.......


لایحه رو تنظیم کردیم، ثبت کردیم، و به همراه یه مدرک که نشون میداد همسر صاحب کامیون هست گذاشتیم توو پرونده


بابا به اون آقاهه گفت کار دخترم دو سه ماه عقب افتاده، لطفا شما زود انجامش بدید و بفرستید بره تجدیدنظر.... آقاهه گفت سعی میکنم!!!


بعدم برگشتیم خونه و من یکم ورزش کردم و پریدم حموم


امروز از صبح که بیدار شدم پنجره ی اتاقم باز بود و آفتاب تابیده بود روو تختم..... همون جا توو آفتاب لم دادم و هنوزم همون طوری لمیده هستم!!!!!


...


پ.ن: ترانه ی "کوه قاف" از امین حبیبی.... تقدیم شده به مخاطب!




نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد 1396ساعت | 12:51 توسط مادام کاملیا | نظرات (24)