X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 یک پست طولانی!


 

از دو روز قبل گفته بودم که واسه صبح دوشنبه من میرم پیش مامان بزرگم... راستش اصرار داشتم که حتما روز باشه چون توو دو بار قبلی شب واسم عذاب آور بود! دلم می خواست روزش رو هم تجربه کنم


دیروز صبح داداش کوچیکه منو رسوند بیمارستان مرکز استان، واسه برگشت که شب میشد بهش گفتم خودم میام تو دیگه نیا دنبالم!


جلوی بیمارستان پسردایی منتظرم بود... منو برد پیش مامان بزرگم و گفت که باید ناشتا باشه چون قراره واسش "اِستنت" بذارن..... داشت برام توضیح می داد که یکی از پرستارای آقا به پسردائی گفت کجاااا؟؟ شما هم باشید وجود یه مرد لازمه!!!!


گفتم خب من هستم، از پسش برمیام!


پرستار گفت ایشونم باشه بهتره!


خب داداش کوچیکه بد جایی پارک کرده بود و پسردائی هم تمام شب رو بیدار بود داشت از حال می رفت! بهش گفتم برو من هستم!!! که پسردائی زنگ زد به باباش و گفت سریع بیا!!!


پسردائی و داداش کوچیکه رفتن.... رفتم بالا سر مامان بزرگم که خواب بود.... چند لحظه بعد چشاشو باز کرد و تا منو دید یهو پرید روو تخت نشست و بغلم کرد...... چقدر دیدنش توو اون شرایط سخته!


درد داشت، دستشو میذاشت روو پهلوش و می گفت غده درد میکنه!!!!! گرسنه ش هم بود، دلم ریش میشد.... شروع کردم به پرت کردن حواسش......


یکم بعد همون پرستار آقا اومد و گفت باید بریم برای گذاشتن استنت... یه تخت آورد و مامان بزرگ رفت روی اون تخت و منم از پشت شروع کردم به هل دادن!!! رفتیم بخش آندوسکوپی و این چیزا..... همون جا وایسادیم تا نوبت مون شه


منشی یه آقای جوون پرخاشگر بود! با همه هم دعوا داشت! اما خب من آروم بودم و کاری نداشتم..... بعد از چند دقیقه همون منشی ازم پرسید "رضایت نامه رو امضا کردید؟!"


گفتم من صبح شیفتمو تحویل گرفتم از چیزی خبر ندارم!


گفت چه نسبتی باهاش داری؟!


گفتم نوه شون هستم!


گفت آهااان نوه ش هستی!


گفتم الان می پرسم که امضا کردن یا نه!


گفت آره بپرس....


زنگ زدم به دائی کوچیکه که توو راه بود داشت می اومد... گفتم جریان اینه، امضا کنم؟!


گفت ده دقیقه صبر کنی من رسیدم


گفتم باشه....


به منشی گفتم دائیم خودش الان می رسه که گفت خوبه!


توو همون فاصله یه مریض با یه دکتر دعواش شد!!! چقدر جو اینجور وقتا بد میشه..... منم کماکان آروم..... یه آقایی خیلی نگام می کرد! که بعد متوجه شدم پدرشو آورده واسه آندوسکوپی....


دیگه دائی رسید و منشی بداخلاقه بهش یه فرم داد تا پر کنه و امضا کنه! دائی امضا کرد و بازم نشستیم تا نوبت مون شه...


یه جایی مامان بزرگم گفت دستشویی دارم! دائی رفت واسش دمپایی آورد و من نشوندمش رو ویلچر بردمش در دستشویی.... رفت و برگشت، تا نشست روو ویلچر همون آقایی که با پدرش اومده بود، اومد از کنارم رد شه بهم گفت "اگه کاری دارید بهم بگید!" تا بخوام تشکر کنم رفت......


برگشتیم توو نوبت و بالاخره نوبت مون شد... مامان بزرگ یکم می ترسید.... بردنش توو اتاق و دو تا دکتر و چند تا پرستار رفتن بالا سرش.... حالا دکتر هی بالا سرش داره میگه تومورش اینجوریه، تومورش اونجوریه!!! حرصم گرفت، آخه ما خیلی مراعات می کنیم که جلوش این حرفا رو نزنیم، خب روحیه ی مریض خراب میشه، نمی دونم والا


آماده ش که کردن به منو دائی گفتن برید بشینید اینجا نمونید!! ما هم رفتیم نشستیم...... نمی دونم چقدر طول کشید که گفتن بیاید ببریدش! دائی رفته بود توو محوطه.... زنگ زدم گفتم بیا...


رفتیم آوردیمش بیرون... یکم گیج بود... روو تختش چند تا لکه خون بود که با دیدنش عصبی شدم.... خودشم یکم هذیون می گفت!


چند دقیقه بعد اجازه دادن که ببریمش بخش.... با دائی بردیمش بخش و روو تخت خودش خوابوندیمش.... دکتر گفت تا فردا صبح باید ناشتا بمونه!!! تا دوباره چک کنن!!!


به دایی گفتم شما برو دیگه کاری نمونده! که دایی گفت واسه غروب اگه کسی نبود بیاد خودم میام که تو بری خونه! گفتم باشه


تخت مامان بزرگ توو سالن هست، دقیقا روبروی ایستگاه پرستارا.... خوبیش اینه که توو اتاق شلوغه، اما اینجا نه.... بدیشم این بود که خب جلوی دید هستی، و اینکه دقیقا کنار تخت مامان بزرگم یه کولر از این ایستاده ها! هست که سر و صداش رو اعصاب بود! همش خدا خدا می کردم که سردرد نشم


یه چیز دیگه هم که بود مامان بزرگم به خاطر درد زیاد و گرسنگی خیلی بی قرار میشه و گاهی داد می زنه! خیلی هم به پرستارا اعتراض میکنه و هی بهشون میگه "پس داروهام کووو؟؟ پس دکتر کوووو؟؟ چرا نمیاد؟؟؟..."


واسه همین پرستارا زیاد بهش توجهی نمی کردن!!!! من از صبح که رفتم متوجه ی این قضیه شدم و سعی کردم توو روی پرستارا و مریضا و همراهاشون لبخند بزنم! گفتم اینا طفلی خودشون خسته ن، دیگه منم اخمالو نباشم


واسه همین حوالی ظهر بود که دیگه پرستارا باهام نرم شده بودن و مریضا و همراها هم دورم می گشتن!!!! جو خوبی بود خدا رو شکر.... البته که فقط با خانوما اینطوری رفتار می کردم


ظهر بود که همراه یکی از مریضا که یه پسر جوون بود هی می اومد دورم می چرخید!! یعنی فکر کن من داشتم توو تلگرام چت می کردم این می اومد پشتم وامیستاد که ببینه توو گوشیم چه خبره؟! منم تا این می اومد از تلگرام خارج می شدم!! همین که می رفت دوباره چت می کردم!


چند بارم اومد دقیقا روبروم وایساد و زل زد توو صورتم!! صندلیم رو چرخوندم و پشت بهش نشستم ولی باز می رفت یه طرف دیگه روبروم وامیستاد!


مامان بزرگم عادت بدی که داره خیلی با سرمش ور میره! هی سرعتشو زیاد میکنه که زودتر تموم شه!!! بعد انقدر بد پا میشه یهو این کارو میکنه که انگار داره از اون ور تخت میفته! منم هربار شوکه می شدم و از جام می پریدم! تا اینکه بار آخر همین پسره اومد و نرده ی تختشو داد بالا!!!!!


یعنی هیشکی ندونه فکر میکنه من تا حالا رنگ بیمارستان رو ندیدم و تا حالا مراقب نبودم! انقدر که ناشی بودم من دیروز!!!


پدر همین پسره توو یکی از اتاقا بستری بود.... یکم بعد رفت یه صندلی گذاشت جلوی در اتاق و دیگه کاملا روبروم نشست!!! منم کلا بی خیال شدم.....


ساعت ۱.۵ بود که همراه یکی از مریضا اومد گفت "مادر اگه گرسنته من همرام غذا هست برات بیارم"


تشکر کردم گفتم گرسنه نیستم! واااای اینجا گیر دادن مامان بزرگم شروع شد!! که آره ناهار نخوردی! گرسنته! هیچی نمی خوری!!!!!


گفتم گرسنم بشه می خورم!


ولی مگه ول می کرد؟!


اون خانومه خلاصه گفت اگه چیزی خواستی بهم بگو و رفت....


یهو همون پسره اومد و گفت "من میخوام برم ناهار بخورم، اگه شما می خوری واسه تون بگیرم!"


گفتم نه ممنون! که دوباره مامان بزرگم گفت "آره پسر، واسش بگیر! خدا خیرت بده!!!!"


من سرخ شده بودم از حرص و خجالت.... گفتم نه لازم نیست، بخوام بگیرم خودم میرم......


ولی مامان بزرگم مگه بی خیال میشد؟؟؟!!!!


پسره گفت براتون می گیرم!


خدایاااااا..... فقط به مامان بزرگم نگاه می کردم! چی می گفتم بهش؟!


ساعت ۲ بود که دایی دومی و زن دایی اومدن ملاقات.... مشغول گپ زدن بودیم که پسره اومد و یه ظرف غذا داد دستم!!! تشکر کردم و رفت روی همون صندلی جلوی در نشست!!!!


دایی و زن دائی چند دقیقه نشستن و رفتن.... منم چند تا قاشق از غذا خوردم که دوباره پسره پشتم سبز شد و یه بطری آب معدنی گرفت سمتم! منم قبل از اینکه مامان بزرگم گیر بده برداشتم! که پسره یه کارت گذاشت رو میز کنار تخت و گفت "اگه کاری داشتید یا چیزی می خواستید بهم زنگ بزنید!" و رفت....


کارتو برداشتم و گذاشتم توو کیفم تا کسی نبینه! هنوزم توو کیفمه، یادم باشه برم بندازمش دور!


یه جایی هم وایساد و شروع کرد با مامان بزرگم گپ زدن!!! مامان بزرگ منم ساااااده.... بهم اشاره کرد و گفت بچه از فلان جا اومد پیشم! یهو چشای پسره برق زد و گفت از اونجا اومدید؟؟؟؟؟! من هیچی نگفتم....


از ترس اینکه نکنه پسره جلومو بگیره بخواد باهام حرف بزنه تمام مدت از جام تکون نخوردم! وووویییی یه لحظه که حس کردم رفته توو اتاق پیش پدرش، منم تندی پریدم برم دستشویی که یهو پشتم سبز شد!!!! منم هل کردم رفتم دستشویی آقایون!!!!!! حالا دستشویی هم نداشتما، موهام باز شده بود، دوباره جمعشون کردم و اومدم بیرون جلوی آینه شالمو مرتب کنم که دوباره جلوم سبز شد! با سلام و صلوات اومدم بیرون که دیدم ای واااای توو دستشویی آقایان بودم!!!!! توو دلم مُردم از خنده و خجالت!


تا بعد از ظهر همینطوری گذشت تا اینکه کم کم شلوغ شد.... و دوباره پسره اومد و گفت "من باید برم، کاری ندارید؟!"


گفتم نه ممنون


گفت اگه کاری هم داشتید زنگ بزنید!


گفتم مرسی


و رفت...... اووووف راحت شدم


عصر یه خانوم خدماتی اومد و گفت باید بریم برای عکس برداری.... مامان بزرگم گفت ویلچر نمی خوام خودم میام! بازوشو گرفتم و رفتیم قسمت عکس و سونو..... یه راهروی مخوفی هم بود......


به اتاق که رسیدیم خانوم خدماتی گفت کارتون تموم شد سی دی رو بگیرید و بیاید بخش! گفتم باشه.... گفت می تونی راهو پیدا کنی؟! گفتم ان شاءالله!


دکتر که یه آقای جوون بود اومد... سه بار پرسید فامیلی مامان بزرگت فلان چیزه! من هربار می گفتم بله؟؟؟؟ یعنی کر شده بودم در حد چی!!!!! بخدا همش تقصیر من نبود، توو همون راهروی مخوف یه قسمت داشتن ساخت و ساز می کردن صداهای عجیب غریب می اومد خب......


فکر کنم دکتر گوش و حلق و بینی هم باید به لیست دکترام اضافه بشه!!! هه


دکتر به مامان بزرگم گفت جلوی دستگاه وایسه، و به منم گفت از اتاق خارج شو اشعه داره! منم رفتم توو راهرو شروع کردم قدم زدن.... که یه آقای جوون جذاب (من از موهای جو گندمی خیلی خوشم میاد، از نظر من مردای با موهای جو گندمی جذابن!) اومد گفت اینجا کاری داری؟!


گفتم منتظر مامان بزرگمم!


گفت باشه و رفت.....


یکم بعد دیدم در مخصوص اتاق عکس برداری باز شد و رفتم طرفش که دوباره آقای جذاب پشتم سبز شد و گفت "کارش تموم شد؟!"


گفتم فکر می کنم.....


باهام اومد و رفت پیش دکترش!!! مامان بزرگم طفلی همون جا توو راهرو نشست! جووون نداشت!


آقای جذاب ازم پرسید دارو خورده؟!


من با قیافه ی متعجب گفتم یعنی چی؟!


واااااای قیافه ش انقدررررر بامزه شده بود!!! چشاش از تعجب گرد شد، ابروهاشو داد بالا و جلوی خنده ش رو گرفت! دوباره پرسید از صبح دارو خورده؟!


گفتم نمی دونم!!! بعد از مامان بزرگم پرسیدم از صبح دارویی چیزی خوردی؟! که گفت آره!!!!!!


والا به حرفای مامان بزرگم اعتباری نیست ولی خب دیگه همونو لحاظ کردن!


آقای جذاب گفت می تونید برید!


گفتم آخه بهمون گفتن سی دی رو بگیریم ببریم بخش!


دوباره رفت با دکتر صحبت کرد و برگشت گفت نه برید خودمون می فرستیم!


بازوی مامان بزرگم رو گرفتم و راه افتادیم، آقای جذاب هم باهامون تا یه جایی اومد! گفت "کدوم بخش بستریه؟!"


جواب دادم.....


سرشو به نشونه ی تائید تکون داد.....


برگشتیم بخش، و مامان بزرگم خوابید......


منم یکم نشستم و بعد دیدم دارم تاول می زنم!! پا شدم رفتم یکم توو راهرو قدم زدم و بعد برگشتم بخش و توو بخش داشتم یه مسیری رو می رفتم و می اومدم، گوشیمم بالای دستگاه شوک به شارژ بود! که یهو یه پسر جوون از پشت در شیشه ای منو دید و وایساد! من رومو برگردوندم و برگشتم.... دوباره که رفتم دیدم داره یه چیزی میگه! کلا بی خیال قدم زدن شدم رفتم روو تخت مامان بزرگم نشستم که جلوی دیدش نباشم!


ایشونم از رو نرفتن و وارد بخش شد و اومد روو تخت خالی روبروم نشست!!! گوشام داغ کرده بودن! اصلا نگاهش نکردم.... هی چشمم دنبال همراه مریضا بود که بیاد سر صحبتو باز کنم اما همه انگار توو خلسه بودن!!!


پسره هم هی سعی می کرد توجهم رو جلب کنه! دیدم نمیشه نگاش کردم گفتم "بروووو"


گفت باشه میرم! شماره تو بده!


به در خروجی بخش اشاره کردم و گفتم "بروووو"


پا شد اومد کنارم جلوی کولر ایستاده وایساد!!!!! واااای مغزم داشت سوت می کشید.....


گفتم بروووو


گفت باشه شماره تو نده! آی دی تلگرامتو بده!!!!


گفتم برووو زشته... به ایستگاه پرستارا اشاره کردم و ادامه دادم: متوجهین؟!!!!!!!


گفت باشه میرم.... پس آی دی منو بگیر! و شروع کرد به گفتن مثلا آی دیش که من هیچی نمی شنیدم!!!!! فقط آخرش گفت بیرون منتظر نشستم تا پیام بدی!!!!!


گفتم برووو دیگه..... و رفت!


یه یه ساعتی نشستم و دیدم خبری ازش نیست نفس راحت کشیدم! همراه مریض بغلی یه جوری نگام می کرد!!! الان زنه پیش خودش فکر میکنه من چیکار کردم که این پسره انقدر تابلو تا پیش تخت مون هم اومد!!! اعصابم خورد بود، ولی بعد گفتم به من چه؟!


یکم بعد مامان بزرگم بیدار شد و یهو حرف اون پسر اولی شد! مامان بزرگم گفت چرا انقدر حواسش به ما بود؟! چقدر صمیمی شده بود؟!


دلم میخواست بگم والا اونجوری که تو باهاش گپ می زدی هرکی بود پسرخاله میشد!!!! اما هیچی نگفتم


که مامان بزرگم به دستام نگاه کرد و گفت حلقه نمیذاری چرا؟! النگوت کووو؟؟؟؟ اینا رو هم نمیذاری مردم فکر می کنن مجردی! حلقه ت رو بذار!!!!


یکم ناراحت شدم! ولی بازم هیچی نگفتم.....


همون موقع داداش کوچیکه پیام داد که با خانومش، خاله دومی رو میارن شیفتو عوض کنیم.... گفت فقط ممکنه دیرتر بیان! که گفتم اشکالی نداره


شام مریضا رو آوردن و برای مامان بزرگمم گذاشتن! به پرستار گفتم مگه نباید ناشتا باشه؟! پرونده رو چک کردن و دیدن آره.... منم که گرسنه! دیدم مامان بزرگ خوابه چند تا لقمه از ماکارونیش خوردم!!!! و بعد ظرف غذا رو قایم کردم که دلش نخواد!


غروب شده بود که یهو مامان بزرگم روو تخت نشست و گفت حالم بهم می خوره! پرستار رو صدا کردم و همون خانوم خدماتی اومد بهم گفت برو از فلان اتاق رسیور (اگه اسمشو درست گفته باشم، ظرف مخصوص بالا آوردن) بردار!


من رفتم توو اتاقی که پره کشو بود.... هیچ تصوری هم از رسیور نداشتم!!!! دست خالی اومدم بیرون! رفتم پیش خانوم خدماتی و گفتم "ببخشید خنگ بازی درآوردم! پیداش نکردم"


خانوم خدماتی با خوشرویی گفت ای بابااااااا بیا بهت نشون بدم!


رفتیم توو اتاق و گفت فلان قفسه رو باز کن، اون ظرف آبیه!!!!


گفتم اینه؟! ببخشید هیچ تصوری ازش نداشتم!!!!


خندید گفت ای جاااانم اشکالی نداره


ظرف رو بردم و مامان بزرگ فقط عق می زد!!!! طفلی می گفت گرسنمه حداقل بهم شیر بدید! ولی خب نمی شد....


همون موقع سه تا پرستار اومدن که شیفت رو تحویل بدن و سرم وصل کنن... من از جام پاشدم تا کارشون رو انجام بدن....


همون موقع یه خانوم خدماتی دیگه اومد یه ملافه بهم داد گفت ملافه ی مامان بزرگتو عوض کن!!!!! من دیدم پرستارا مشغولن وایسادم تا کارشون تموم شه بعد عوض کنم! سرم توو گوشی بود که خانوم خدماتی اومد با یه لحنی گفت "اون گوووشی رو بذار کنار...." من یهو شوکه برگشتم نگاش کردم... که تا چشم توو چشم شدیم صداشو آورد پایین و گفت "مادر من باید برم اینا رو ببرم زودتر"


گفتم می بینید که، پرستارا مشغولن، من چیکار کنم؟!


گفت مشغول باشن! من عجله دارم!


دیگه هیچی نگفتم و کمک کردم مامان بزرگم بیاد پایین از تخت و بعد ملافه رو عوض کردم!


چند دقیقه بعد خانوم خدماتی برگشت گفت "مادر منو ببخشا، اگه بد حرف زدم!"


گفتم نه، خواهش می کنم....


نیم ساعت بعد دوباره اومد دستمو گرفت گفت "مادر شرمنده م، والا اگه یکم دیر برسم ملافه ها رو ازم تحویل نمی گیرن....."


گفتم شما هم مسئولیت داری، درک می کنم


اینو که گفتم خانوم خدماتی گل از گلش شکفت! گفت مرسی مادر


حدود ۹ بود که داداش کوچیکه و خانومش و خاله دومی اومدن..... یه سری سفارشات رو به خاله گفتم و بعد خداحافظی کردیم اومدیم بیرون.... دم بیمارستان یه بطری آب خریدم و تا برسیم پیش ماشین خوردم!


توو ماشین خانوم داداش هی شوخی می کرد ولی من ذهنم خسته بود هیچی نمی فهمیدم!


رسیدیم خونه پریدم توو حموم لباسامو شستم و دوش گرفتم.... بعدم نشستم شام خوردم..... بعدشم زن داداش بزرگه هم اومد و دور هم چای و شیرینی خوردیم..... من که پنچر بودم


حدود ۱۲ هم رفتم لالا.....


الهی که تن تون همیشه سلامت باشه



نوشته شده در سه‌شنبه 31 مرداد 1396ساعت | 13:47 توسط مادام کاملیا | نظرات (26)