X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


بعدا نوشت: مادر عزیز ِ مرسا آسمونی شد! روحشون شاد  مرسا جانم خدا بهتون صبر بده.... منو توو غمت شریک بدون

 

 

سلام مهربونای من


الهی که حال دلتون خوب ِ خوب باشه


اول پستم ازتون یه درخواست داشتم، ممنون میشم اگه براتون مقدوره برای مادر عزیز مرسا دعا کنید تا حالشون خوب بشه.... الهی که خودتون و عزیزان تون همیشه سلامت باشید


و اما این روزها......


هفته ی قبل دو بار نوبت دکتر طب سنتیم کنسل شد! و بعد از اون دیگه باهام تماس نگرفتن برای وقت جدید!!! انگار قسمت نیست من برم دکتر!


چهارشنبه مامان بزرگم با مسئولیت خودش از بیمارستان مرخص شد!!! و الان خونه ی خودشه.... به خاطر استنت باید خیلی مراعات کنه ولی خب انگار سخته واسش


همون شب چهارشنبه با مامان و بابا رفتیم خونه ی عمو دومی که مشکل کبد داره..... دکترا میگن باید سریع منتقل بشه به شیراز یا نهایت تهران، ولی خب...... عمو هم در بستر بیماری بود و با دیدنش فقط اعصابم بهم ریخت! دیگه یه جایی نتونستم تحمل کنم و به بابا گفتم بریم خونه!


دائی کوچیکه هم زنگ زد که برای پنجشنبه و جمعه بریم بیرون، می گفت این مدت همه درگیر بیمارستان بودیم بریم یه هوایی عوض کنیم.... در نهایت برای مقصد "روستای گردشگری زروم" رو انتخاب کردیم و با دائی کوچیکه و خاله کوچیکه قرار شد بریم.... بقیه فامیل برنامه شون جور نشد


پنجشنبه صبح که بیدار شدم دیدم به به! چند روز زودتر وارد روزای گل و بلبل شدم!!!!! یکم بعد بابا زنگ زد که برو دادگاه ببین پرونده رو فرستادن مرکز استان یا نه؟! یکم سر همین عصبی شدم، همین که درد داشتم و هم اینکه می گفتم من دو تا وکیل دارم، چرا خودم هی باید پیگیری کنم؟!


آماده شدم و داداش کوچیکه و پسرخاله اومدن دنبالم.... رسیدیم دادگاه، با پسرخاله رفتم دنبال پرونده م و آقای مذکور گفتن که بله فلان تاریخ فرستادیم!


ما هم برگشتیم خونه......


ظهر وسیله هام رو جمع کردم و بعد از ناهار راهی شدیم.... مامان و بابا و داداش کوچیکه و خانومش و مرغ مینا! توو ماشین بابا بودن، منم توو ماشین داداش بزرگه و خانومش....


بعد از دو ساعت و نیم رسیدیم و رفتیم خونه ای که گرفته بودیم مستقر شدیم.... یه روستای رنگی رنگی با مردم مهربون.....


عصرونه خوردیم و بعد برو بچ زدیم بیرون و توو روستا گشتیم و کلی عکس گرفتیم..... یه رودخونه ی خوشگلم داشت که من نشستم و پاهامو انداختم توو آب... کلی حال کردم 


همه چی خوب بود ولی خب رفتار زن داداش بزرگه یکم ناراحت مون کرد! صادقانه بخوام بگم هر چقدرم بگم داداش بزرگه مقصره، که واقعا یه جاهایی نیست، ولی فکر کنم منصفانه نیست که آدم به یکی هیچی نده، ولی ازش توقع همه چی هم داشته باشه! شده حکایت زن داداش بزرگه....


شب بعد از شام من زودتر جامو انداختم و دراز کشیدم، کمر واسم نمونده بود....


جمعه صبح زود بیدار شدم و رفتم پتومو انداختم رو داداش بزرگه و خانومش! سرد بود و حسابی کیف کردم....


مامانا بساط صبحانه رو چیدن، دایی رفت وسیله گرفت و شوهر ِ دخترخاله م یه نیمروی توپ درست کرد.... یه صبحانه ی عالی نوش جان کردیم و بعدشم آماده شدیم زدیم بیرون....


کلی اردک اونجا تردد می کردن که من عاشق شون شدم... با هر کدوم هم سلام و علیک می کردم و قربون صدقه شون می رفتم! هوا هم عااااالی....


واسه ناهار برگشتیم خونه.... بعد از ناهار پانتومیم بازی کردیم، یکم استراحت کردیم و بعدش جوون ترها با دو تا ماشین رفتیم روستای بغلی یه دور زدیم و برگشتیم.... بعد دوباره رفتیم داخل روستای زروم به گشت و گذار.... بستنی خوردیم و داداش کوچیکه اسب سواری کرد!


با دخترخاله دوتایی رفتیم گشتیم و عکس انداختیم


مامانا برای عصرونه آش درست کرده بودن... نشستیم دور هم آش خوردیم و بعدشم وسیله ها رو جمع کردیم


توو مسیر برگشت داداش بزرگه انقدر رالی وار رانندگی کرد که یه جایی گفتم حالم بده!! نگه داشتن و بقیه نشستن به هندونه خوردن! منو پسرخاله کوچیکه هم یه ور دیگه نشستیم تا یکم بهتر شیم! زن دایی و داداش کوچیکه هر کدوم یه بطری آب گرفتن جلوم که حتما دست و روتو بشور! شستم و بهتر شدم...


بابا هم داداش کوچیکه و خانومش رو فرستاد توو ماشین داداش بزرگه و منم رفتم پیش مامان و بابا...... شبم رسیدیم خونه


در کل اگه از یه سری رفتارا و حرفای زن داداش بزرگه فاکتور بگیرم، سفر دو روزه ی خوبی بود.... فکر کنم نیاز داشتم بهش، هر چند توو روزای گل و بلبل بودم ولی خدا رو شکر زیاد اذیت نشدم


دلم می خواست با عکس بیام پست بذارم ولی دیدم حسش نیست! گفتم فعلا بیام تعریف کنم تا بعد ببینم حسش میاد یا نه!


حدود دو هفته هم هست که ساخت و تکمیل خونه ی داداش کوچیکه شروع شده و این روزا حسابی مشغولن


فردا صبح نوبت دکتر پوست دارم! البته اگه اینم کنسل نشه! فکر کن صبح خروس خون پاشم آماده شم برم مرکز استان و بعد با در بسته روبرو بشم!!!!! قرار بود زن داداش بزرگه باهام بیاد! که الان راستش ترجیح میدم تنها برم! تا ببینم چی پیش میاد


انگار حرف نزده زیاد دارم اما فعلا همینا یادم بود!


مواظب خودتون و دلاتون باشید




نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1396ساعت | 21:29 توسط مادام کاملیا | نظرات (30)