X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


نکته نوشت: کسی را قضاوت نکنید فقط برای اینکه گناهانش با گناهان شما فرق دارد!

  

سلام، وقتتون بخیر


چقدر فاصله افتاده بین نوشتنم! راستش بعد از شنیدن خبر فوت مادر مرسای عزیزم دست و دلم به نوشتن نمی رفت، حالم گرفته بود..... نگران مرسا هستم و کاری هم ازم برنمیاد.....


خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه، مادر مهربون مرسا رو هم همینطور، روحشون شاد باشه


...


دوشنبه ۶ شهریور ساعت ۹.۵ صبح نوبت دکتر داشتم... صبحش ۷.۵ بیدار شدم ولی حس رفتن نبود! ۹ به بعد چند بار زنگ زدم اما جواب ندادن! ساعت ۱۰ بود که بالاخره جواب دادن و گفتن بیا!


حالا من تنها می خواستم برم مامان اینا نمی ذاشتن! قرار شد داداش بزرگه منو ببره! که ایشونم تا بجنبه کلی طول کشید و من ۱۱.۵ رسیدم مطب دکتر!!! حالا مطب شلوووووغ.... نشستم و آخرین نفر رفتم داخل!


دکتر دو سری دارو داد بهم و گفت اگه بعد از سه هفته جواب نگرفتی بیا که درمان دیگه ای رو شروع کنیم!


رفتم داروخونه ای که معرفی کرده بود! اما خب بسته بود اون موقع! چیز عجیبی هم نبود.. برگشتیم خونه.....


سه شنبه بابا مرکز استان نوبت دکتر داشت که منو زن داداش بزرگه هم باهاش رفتیم.... بماند که من با دمپایی سوار ماشین شدم و از یه جایی دور زدیم برگشتیم خونه که کفش بپوشم!!!! حالا بازم هست از این حواس پرتی ها..... 


بابا رفت دکتر و منو زن داداش بزرگه هم رفتیم بازار.... من امسال تابستون در به در دنبال مانتو بودم اما نشد که نشد! دست خالی برگشتیم سمت بابا و رفتیم داروهامو بگیرم.....


موقع حساب کردن متوجه شدم تاریخ انقضای کارتم گذشته!!! یعنی من با چه امید و انگیزه ای دنبال دارو و مانتو بودم خدا میدونه!!!!!


زنگ زدم به بابا که خودتو برسون آبروم رفت! بابا اومد و حساب کرد و منم تمام مسیر هاج و واج!!!! که خوب شد دیروز داروخونه بسته بود! خوب شد داداش بزرگه باهام بود! خوب شد از مانتویی خوشم نیومد!.....


همون سه شنبه ظهر بود که اومدم سراغ گوشیم دیدم یه میس کال از جاریم دارم!!! و پشت بندش یه اس ام اس که گفته بود بهم زنگ بزن!!!


با خودم گفتم این از کجا پیداش شد؟! بعد این همه مدت؟!


پیام دادم که "شوهرت دوست نداره با هم حرف بزنیم، ناراحت میشه، منم حرفی ندارم"


جواب داد "کارت دارم و میخوام ببینمت و یه جایی قرار بذاریم... خونه نباشه، بیرون باشه"!


گفتم اگه چیزی هست همین جا بگو، وگرنه من حرفی ندارم


اونم اصرااااااار که نه بیا ببینیم همو، مثل دو تا دوست! دو تا خواهر! با هم حرف بزنیم، میخوام ابهامات زندگیتو برطرف کنم!


گفتم خورشید از کدوم طرف دراومده؟! عوض شدی.. حرف زدنت عوض شده... تا حالا کجا بودی؟! کی ازت خواسته بهم پیام بدی؟!


گفت مگه فرقی میکنه؟!


گفتم آره فرق میکنه! تا دیروز نمی خواستن منو تو با هم رابطه داشته باشیم، الان اومدن به تو گفتن که بیای باهام حرف بزنی؟!..... من آدمای بی لیاقت زندگیمو خط زدم!


گفت یعنی شوهرت بی لیاقته؟!


گفتم من اسمی نبردم!!! ولی هر کسی مسئول زندگی خودشه! تو هم برو به زندگی خودت برس


گفت پس دوست داشتن همسر چی میشه؟!


گفتم آرامشی که الان دارم خیلی بیشتر واسم مهمه.... آرامشمو با چیزی خراب نمیکنم


گفت بیا ببینمت خیلی باهات حرف دارم.... میتونی زندگیتو درست کنی!!!!!!!!!


گفتم من هنوز گریه هات یادمه! روزای تلخت یادمه! تو برو دنبال زندگی خودت....


گفت هنوزم گریه دارم! روزای تلخ دارم! ولی زندگی همینه! میتونی از نو بسازی!!!!!!


گفتم بهتره هر کسی دنبال زندگی خودش باشه.... همیشه خوشبخت باشی


که اون بازم اصراااااار که میخوام ببینمت!


منم دیگه جوابشو ندادم! 


خییلی فکرم مشغول بود.. می دونستم بازی جدیدشون هست..... همش با خودم میگفتم جاری مطمئنا فکرشو نمیکرد که من بهش جواب رد بدم! فکر میکرد من با کله قبول میکنم برم پیشش! اما تیرش به سنگ خورد.... لابد مثلا میخواست منو بکشونه کافی شاپ و بعدش همسر هم بیاد و...... خدا میدونه


و دقیقا قبل این جریانات یه شب کابوس دیدم.... که همسر و برادرش دنبالم هستن و من چقدرررر توو خواب نصفه جون شدم! برادرش که چشاش کاسه ی خون بود و بدتر از همسر تشنه ی خونم!!!! و بعد اون کابوسم پیام دادن جاری و.......


تا شب چیزی به مامان و بابا نگفتم..... شب که از مرکز استان برگشتیم سر شام براشون تعریف کردم..... مامان که هی دلهره داره میگه اینا میخوان بدزدنت!!!!! میگه همسر دنبالته تا به زور ببرتت خونه ش!!!!!


همون سه شنبه فکر کنم بعد از شام بود که با وندای عزیزم (یکی از دوستانی که همین جا باهاش آشنا شدم و از قضا هم استانی و نزدیک همیم) داشتیم چت می کردیم و بهش گفتم شاید صبح چهارشنبه بیام مرکز استان تا داروهامو به دکتر نشون بدم و یه کار دیگه هم داشتم..... وندای مهربونم هم گفت ناهار بیا خونه مون! گفتم صبح بهت خبر میدم..... ولی این جریانات باعث شد مامان و بابا گفتن نمیخواد بری و خطرناکه و ولش کن!


صبح چهارشنبه بیدار شدم دیدم وندا زودتر از من بیدار شده و تدارک ناهار دیده! وااااای انقدرررر شرمنده شدم که حد نداشت.... با خودم گفتم وندا الان میخواد سر به تن من نباشه!


وندا جانم از همین جا بازم ازت معذرت میخوام.... اگه بدونی جو خونه چطوری بود؟! هر چند برات گفتم و تو هم درک کردی.... ولی بازم ببخشید... نمی دونم چرا قسمت نمیشه ببینمت! سعادت ندارم...... قربون مهربونیت بشم من....


پنجشنبه بابا برای عروس کوچیکه گوسفند گرفته بود که ببریم خونه شون.... نمی دونم جای دیگه هم رسم هست یا نه، ولی ما رسم داریم سال اول برای عروس به مناسبت عید قربان گوسفند می بریم..... پنجشنبه شبش گوسفند رو یکم روبان پیچ کردیم! و با کادو و شیرینی رفتیم خونه ی پدر عروس کوچیکه.....


جمعه واسه عید قربان پدر عروس کوچیکه برامون از گوشت قربونی فرستاد... یکی میفرسته، یکی نمی فرسته.... عمه کوچیکه و پسرعمه م هم پیشمون بودن.... داداش بزرگه و خانومش هم اومدن..... واسه ناهار هم داداش کوچیکه و خانومشم اومدن و دور هم بودیم


بابا اصرار داشت بریم بیرون ولی ما گفتیم عمرا! توو این گرما از خونه تکون نمی خوریم


نمی دونم چند شنبه بود که برام اس ام اس اومد از دادگاه ابلاغیه دارید و برید توو سایت چک کنید! وااای من با کلی استرس سایت رو باز کردم و ابلاغیه رو خوندم...... همسر بابت مهریه اعتراض کرده بود و رفته بود تجدیدنظر استان.... اگه یادتون باشه گفته بودم که منو بابا رفتیم دادگاه و بابا یه دفاعیه ی توپ نوشت، طوری که گفته بودم این دفاعیه یا منو می ترکونه یا همسر رو!!!!!


خلاصه ابلاغیه رو خوندم و بر طبق رای دادگاه تجدیدنظر استان دفاع همسر رد شده و همسر باید همون مهریه ی تعیین شده رو پرداخت کنه!!!!!


باورم نمیشد.... خیلی ذوق کردم..... نه برای خود مهریه، برای اینکه به قدری ناامید بودم که می گفتم همسر حتما کار خودشو میکنه! ولی انگار دادگاه و قاضی فهمیدن که همسر چقدر دروغگوئه!


سه شنبه ای که گذشت بالاخره دلو زدم به دریا و با دخترخاله م هماهنگ کردم بریم بیرون..... اول رفتم بانک که توو شیفت عصرش کارتمو درست کنم.... رسیدم جلوی بانک دیدم زده "شیفت عصر ۱۴ شهریور به دلیل به روز رسانی تعطیل است" من همون جا خشکم زد......


رفتم توو پارک نزدیک بانک نشستم..... دخترخاله م گفت بیا خونه مون؟ گفتم نمیام دلم گرفته......


خب خرید داشتم و دستم مونده بود توو پوست گردو!! یه چیزای دیگه هم بود که توو قلبم نگه داشته بودم و اینکه اون روز سالگرد دختردائیمم بود و همون تعطیل بودن بانک انگار بهونه بود تا من دلم شدید بگیره.....


توو پارک نشستم و فقط فکر کردم.... آدما رو نگاه میکردم و هی واسه خودم دنبال راه چاره بودم.... نمی دونم چقدر طول کشید که دخترخاله م اومد..... یه یه ساعتی بازم نشستیم و از هر دری حرف زدیم.....


بعدش یکم بازار چرخیدیم و رفتیم کافه ی جدید شام مون رو خوردیم.... بعدش دوباره بازار و من ضدآفتاب و ریمل و عطر خریدم!


امشب و فردا عروسیه پسرعموم هست..... زن عمو بزرگه رو که یادتونه؟! همون که چرت و پرت بارم کرده بود! اما پسر خودش زودتر طلاق گرفت و الانم عروسیشه! امشب حنابندون هست، اول میریم رستوران شام، بعد خونه ی عروس واسه حنابندون... فردا شبم تالار عروسیه.....


خلاصه سه تا قلم مورد نیازم رو خریدم و از همون جا خواستم آژانس بگیرم که دیدیم ماشینای آژانس هستن اما خود آژانس رو کوبیدن!!!!!! منو دخترخاله م وسط خیابون هاج و واج...... از یکی پرسیدیم آژانس کووو؟؟؟؟ با انگشت چند متر جلوتر رو نشون داد!!! خنده مون گرفت.....


دخترخاله م میگه هدیه تو همش به در بسته میخوری! راستم میگه...... آژانس گرفتم و هرچی اصرار کردم دخترخاله م هم بیاد برسونیمش گفت نه پیاده میرم...


پریروز چهارشنبه واسه ۴.۵ عصر منو مامان نوبت آرایشگاه داشتیم.... موهای مامان رو اول رنگ گذاشتن و مامان رفت خونه.... منم که تا ۱۰.۵ آرایشگاه بودم!!!!!! بعد از اصلاح موهامو رنگ گذاشتن، شاگردش اشتباه کرد و یه تیکه از موهام دو رنگ شد!!! دوباره آرایشگرم خودش رنگ گذاشت!!!!


توو این چیزا صبورم ولی راستش هم خسته شده بودم و هم اینکه خب موهام گناه داشت، آرایشگرمم خودش خیلی ناراحت شد..... بهش گفته بودم طلایی میخوام! اما بدون دکلره! گفتم بلوند نمیخوام، تا هرجا که موهام باز کنه...... اما وقتی موهامو شست و سشوار کشید اصلا از نتیجه راضی نبودم!!!


آرایشگرم که کلی عکس گرفت بذاره پیجش! ولی خب......


بعدشم حساب کردم و دیگه خود آرایشگرم منو رسوند خونه! گفت دیر وقته می رسونمت!


مامان و بابا از موهام خوششون اومده! ولی داداش کوچیکه چپکی نگاه میکنه!!!!! گفت خوب شد ولییییییی..... گفتم ولی چی؟! نگفت! فقط گفت توو لباس مجلسی خودشو نشون میده!!!!!!!!


من که میدونم موهام قشنگ نشد! زرد شده!!!


دیروز پنجشنبه غروبش رفتم پرو لباسم که خواهر ِ زن داداش کوچیکه داره واسم می دوزه.... بعدشم اومدم خونه، مامان و بابا رفتن جایی عروسی دعوت بودن، منم از تنهایی استفاده کردم و اپیلاسیونم رو انجام دادم!


امروزم یکم کارامو کردم و رفتم دوش گرفتم..... یکم استراحت کنم و بعد پا شم لاک بزنم و موهامو خشک کنم و آماده شم


مانتوی درست و حسابی هم ندارم!!! کلی از مانتوها و شلوارامو دادم رفت!!! الان کمدم رو نگاه میکنم میگم مگه میشه؟! مگه داریم؟!


یه پارچه مانتویی دادم به دخترعموم برام بدوزه، کی؟! اوایل تیر!!!!!! هنوز ندوخته!!! هی میگه برش کردمااااا ولی هنوز ندوختم!!!!!! اییییییییش


آهاااان راستی..... دیروز صبح با بابا رفتیم دادگاه تا با قاضی اولم صحبت کنیم... رفتیم دیدیم قاضی اول نیست و فقط قاضی جدیده هست (همون که پرونده ی مهریه م دستش هست)


دیدیم قاضی جدیده هم شال و کلاه کرده داره میره! بابا گفت می تونیم دو دقیقه وقتتون رو بگیریم؟! قاضی جدیده هم گفت بفرمایید! و رفتیم توو اتاقش.....


بابا رای دادگاه تجدیدنظر رو داد دستش.... قاضی جدیده یه نگاه انداخت و گفت "خوبه! ببرید حکم اجراشو بگیرید"


حالا یه چیزی رو اعتراف کنم، البته اگه باز یه عده دلواپس نیان نگن واسه چیزای جزئی ذهنم درگیر میشه! هه


من قاضی جدیده رو قبلا دوبار دیدم! هر دوبار هم پشت میزش بود! اما دیروز جلوی در اتاقش باهاش روبرو شدیم! با دیدنش شوکه شدم..... ماشالله قدش بلندددد، خوش تیپپپپپپپ.... خنده م گرفته بود ولی بروز نمی دادم، برعکس خشن وایساده بودم پیشش! اونم چند بار سرشو آورد بالا نگام کرد! فکر کنم داشت با خودش می گفت این چرا خودشو زردچوبه کرده!!!!!!!!!!!


بعد از دادگاه رفتیم بانک تا من کارتمو درست کنم! طلسم شده بود!!! دیگه توو ۵ دقیقه کارتم فعال شد و حالا مگه بابا ول میکرد؟! نشستن با رئیس بانک که دوستش بود به گپ زدن..... بابا جریان کارتمو برای رئیس بانک گفت و ایشونم برگشت بهم گفت "معلومه آدم خوش شانسی هستی!!!! از ۳۶۵ روز سال، دقیقا روزی اومدی که شیفت عصر تعطیل بود!!!" سه تایی کلی خندیدیم...... هی روزگاااااار


بعد از یه ساعت بابا رخصت داد تا بریم خونه! اونم چون از مغازه زنگ زده بودن! وگرنه که شب رو هم همون جا موندگار بودیم!!!


و نکته ی آخر اینکه حالا دلیل پیام جاری رو بهتر درک میکنم! لابد دیدن رای مهریه قطعیه و همسر محکوم شده، خواستن پشت گوشامو مخملی کنن تا ببخشم!!!


انقدر احمقن که..... اگه عاقل بودن وقتی بهشون تا آخر تیر ۹۶ مهلت داده بودم که بیان توافقی، قبول میکردن، نه اینکه زرنگ بازی دربیارن..... من که گفته بودم همه چیو می بخشم و توافقی تموم کنیم، خودشون نخواستن! دو سال کشش دادن تا بالاخره رسیدن دوباره سر همین نقطه! حالام چشمشون کور بیان مهریه م رو پرداخت کنن!!!!


آدمی که با آبرو و زندگی یکی دیگه بازی میکنه، معلومه که تهش به اینجا هم می رسه! یه جایی که بالاخره با آبرو و زندگی خودتم بازی میشه! یه جایی که بازتاب اعمال و گفتارت بهت برمی گرده! یه جایی که بالاخره سرت به سنگ میخوره! حالا خدا کنه واقعا به سنگ بخوره و به چیز دیگه نخوره!


...


ببخشید طولانی شد........ مواظب خودتون باشید




نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1396ساعت | 14:50 توسط مادام کاملیا | نظرات (25)