X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

بعد از دو سه روز بدی که داشتم امروز گفتم بااااید بیام بنویسم.....


جمعه ۱۷ شهریور به کارام رسیدم و واسه شام رفتیم رستوران... رستوران تقریبا پر بود... به عمو و زن عمو خیلی رسمی تبریک گفتم و رفتیم نشستیم..... بعد از شام هم رفتیم خونه ی عمه ی عروس! توو پارکینگ صندلی چیده بودن


مراسم حنابندون هم انجام شد و دخترعمو بزرگه (خواهر ِ داماد) اومد سراغم که کجایی تو؟؟؟ یالا بیا برقص!!!! رفتم یه کوچولو رقصیدم و نشستم


شنبه هم که عروسی توو تالار بود..... مامان و بابا عصر رفتن خونه ی مادر ِ زن داداش بزرگه چون سادات هستن، منم لباسم رو دادم که ببرن اتوشویی!!! غروب هم آماده شدیم و لباسم رو پوشیدم عشق کردم! خیلی دوسش دارم.....


لباسم ساده بودااا ولی خیلی بهم می اومد.....


موهامم اتو کشیدم و راهی تالار شدیم.... بماند که از وسطای مراسم موهام فر شد!!!


اوایل مراسم روو یه میز با زن داداشا و دخترداییم نشسته بودیم که دی جی ترانه ی "دخترعمو" رو پخش کرد!!!! دی جی هم اعلام کرد که دخترعموهای داماد بیان وسط! و باز هم دخترعمو بزرگه اومد گفت پاشو ببینم!


هیچی دیگه، رفتیم وظایف دخترعمویی مون رو هم انجام دادیم!


یه جایی عروس و داماد و ماماناشون داشتن می رقصیدن، منم یهو بغضی شدم و اشکم سرازیر! آخه عروس تک دختره و پسرعموم هم شغلش تهران هست! از تصور اینکه عروس باید دور از خونواده ش زندگی کنه...... اوووووف


بعد از شام هم اومدیم خونه، دوست نداشتم مراسم عروس کشون برم! انقدرم رقصیده بودم که پای چپم تاول زده بود!


موهامم بعد از شستن رنگش قشنگ تر شد، بهمم میاد و دوسش دارم.... درسته که میگن رنگ روشن سن رو بیشتر نشون میده ولی من حس میکنم رنگ روشن و ابروهای روشن بیشتر بهم میاد! نمی دونم والا، شایدم توهمه!


دوشنبه ۲۰ شهریور تولد دخترخاله م بود.... شنبه زن داداشش (زن داداش سومی! که ساکن تهرانن) بهم زنگ زد که میخوایم واسش تولد بگیریم و سورپرایزش کنیم! دعوت از دخترای فامیل رو گذاشت به عهده ی من! منم با دخترا هماهنگ کردم


همه چی تقریبا آماده بود تا اینکه یکشنبه عصر همین زن داداشش زنگ زد و گفت تولد کنسله!!!!! واااای ما همه پنچر شدیم! حالا فکر کنید سفارش کیک و میوه و تزئینات و کلی غذا و دسر رو هم یواشکی آماده کرده بودن!


چرا کنسل شد؟! چون زن داداش بزرگه ی دخترخاله م آمادگی نداشتن!!!!!!!


این همه آدم و این همه تدارکات همش باد هوااااا!!!!!!


دخترخاله م وقتی دیگه لو رفت که تولدش بهم خورد گریهههههه زن داداش سومیشم گریهههههه..... هی از منم عذرخواهی میکردن که تو رو اذیت کردیم و فلان! منم اعصابم خورد که چرا یه نفر آدم نمی تونه به خاطر این همه آدم، خودشو هماهنگ کنه! هر جوری فکر می کردم نمی تونستم درک کنم


۲۰ شهریور تولد یه عزیز دیگه م هم بود! ولی خب نشد اون جوری که دلم میخواد براش کاری کنم! فقط مثل دختربچه های ۵ ساله براش یه نقاشی کشیدم و فرستادم!


سه شنبه هم که بازی پرسپولیس بود و ما مُردیم و زنده شدیم! ولی خب خدا رو شکر نتیجه عالی بود و بابا همون شب بهمون شیرینی داد!


چهارشنبه بعد از شام با مامان و بابا رفتیم بیمارستان عیادت عموم.... دوباره حالش بد شده (به خاطر مشکل کبد) و بستریه.... بعد از اونجا رفتیم خونه ی خاله بزرگه.... دخترخاله م طفلی به خاطر بهم خوردن تولدش خیلی دپرس بود! حقم داشت.....


وقتی برام از تدارک تولدش گفت مغزم سوت کشید! مامانش و زن داداش سومیش تقریبا همه چیو آماده کرده بودن! دیگه یکم حرف زدیم و درد دل کردیم، سعی کردم دلداریش بدم ولی خب روحیه ش خوب نبود


یه شبم که "ب" پیام داد و بحث مون شد! به جرات میگم تا حالا باهام اینجوری حرف نزده بود! دعوای خیلی بدی بود! تهشم گیر داد که شماره پرونده هاتو بده خودم برم دنبال کارات!!!!! نه به اون همه توهین کردناش و نه به این حمایتاش! گفتم زندگی من به تو چه؟! برو دنبال زندگیت! اونم کفری شد..... ولی باز تهش گفت میخوام کاراتو انجام بدم!!!!!!! منم دیگه جوابشو ندادم و قهر کردم!


یه روزم رفتیم دادگاه که با رئیس دادگاه (قاضی اول پرونده م) صحبت کنیم ولی چون خیییلی سرشون شلوغ بود موفق نشدیم


تا دیروز که دوباره رفتیم... بابا رفت پیش قاضی و رای دادگاه تجدیدنظر رو نشون داد و ایشونم گفتن که برید حکم جلب بگیرید!!!


با بابا رفتیم دنبال تشکیل پرونده که بابا یکی از دوستای وکیلش رو دید و ازشون راهنمایی خواست!!!! اینم بگم که وکیل اول جواب تلفن مون رو نمی دادن!!! جواب اس ام اس بابا رو هم چند تا در میون می دادن!!! وکیل دومم که انگار اصلا هیچوقت نبودن!!!


بابا مشغول صحبت با دوست وکیلش بود که وکیل اولم سر رسید و همون جا بحث مون شد! جالبه که وکیل اول می گفت نه من جواب تون رو دادم! و بعد شروع کرد به ایراد گرفتن از وکیل دوم!!!


من درک میکنم که وکیل اول ناراحت باشه از اینکه سرش وکیل دوم آوردیم! ولی دیروز به خودشم گفتم، گفتم شما اون دو سه ماه آخر جواب تلفن هامو نمی دادی! من هیچ اطلاعی از پرونده م نداشتم..... بابا هم گفت شما شاهدا رو آماده نکردی برای شهادت درست....... ولی خب همون قدری که ما دلخور و طلبکار بودیم، اونم بود!


دوست بابا جو رو آروم کرد و وکیل اول خداحافظی کرد رفت!


قرار شد برای غروب بریم دفتر همین دوست بابا!!! به بابا گفتم دیگه بی خیال وکیل، خودمون کارامونو انجام میدیم!!! بابا هم همین نظر رو داشت ولی می گفت حالا بریم صحبت کنیم ببینیم راهکارش چیه


دیروز غروب رفتیم دفتر ایشون و کلی هم با هم صحبت کردیم.... حتی ایشون گفتن که با وکیل اولم صحبت کرده و وکیل اولم گفته "من دیگه باهاشون کاری ندارم"!!!!!!


وکیل اولم، خواهر یکی از دوستای صمیمیه! پولشم گرفته! و حالا میگه من دیگه باهاشون کاری ندارم!!!!!


دیروز آخر صحبتامون دوست بابا گفت "من همه ی پرونده هاتو با هم قبول میکنم، پولشم انقدر میشه" (خداییش نرخش رو پایین گفت! گفت به خاطر بابا و دوستی بین مون) گفت دو سومش رو الان می گیرم، یک سوم باقی مونده رو آخر!!!


بابا هم گفت شما کارتو انجام بده اگه نتیجه داد من فلان قدر بهت میدم!!!! (بیشتر از نرخی که خود وکیل گفت)


حالا قرار شد هم ما و هم دوست بابا فکرامونو بکنیم و تا امروز غروب خبر بدیم......


من کاملا می فهمم که بابا چقدرررر تحت فشاره، کاملا حس میشه... دیروز منو دوست وکیلش خیلی سعی کردیم آرومش کنیم ولی فایده نداشت! بابا عین اسپند روو آتیشه!


امروزم که..... ببینم تا غروب چه اتفاقی میفته......


...


دیروز و پریروز خیلی خیلی بد بودم، نفسم بالا نمی اومد.... چند تا دلیل داشت، یکیش دوتا بحثی که داشتم و کلی ازم انرژی گرفت! یکیش مشکل پوستی که هنوز به دارو جواب نداده! یکیش دروغیه که مجبور شدم به یکی بگم و شده بلای جونم واقعا! چطوری بعضیا دروغ میگن؟! یعنی قشنگ داغون شدم! ولی شهامت گفتن حقیقت رو هم هنوز پیدا نکردم! ولی بااااید راستشو بگم، کاش جراتشو پیدا کنم!...... به اضافه ی دو سه تا دلیل دیگه!


...


عنوان نوشت: ترانه ی "شب که شد" از حمید هیراد!




نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور 1396ساعت | 11:42 توسط مادام کاملیا | نظرات (16)