X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

پنجشنبه ۳۰ شهریور واسه شب تصمیم گرفتیم برای داداش بزرگه تولد بگیریم.... تولد زن داداش بزرگه هم ۸ مهر هست که چون میخوره به تاسوعا فکر کنم، مامان اینا گفتن تولد جفت شون باشه!


اون شبی که گفتم با مامان رفتیم خونه ی داداش بزرگه اما حواسمون نبود تولدشه و تبریک نگفتیم! زن داداش بزرگه بعدا بهم گفت وقتی از خونه شون رفتیم داداش بزرگه هی می گفت چرا تولدمو تبریک نگفتن؟! یعنی یادشون رفت؟!


الهییییی یعنی جیگرم کباب شد! انقدررررر دلم سوخت.....


مامان برای شام غذا درست کرد و چون من ناخوش بودم کیک رو هم خودش پخت... گفتم آماده بگیریم، اما هیشکی موافق نبود!! کلا توو خونه ی ما شیرینی تر طرفدار نداره!


منم دیدم نمیشه اینطوری، دست به کار شدم و دسر درست کردم.... آخراش دیگه چشام سیاهی می رفت! توو روزای گل و بلبل بودم، میگرنم داشت کم کم تشریف می آورد!


شب دور هم جمع شدیم و تولد بازی کردیم.... وقتی رفتم به داداش بزرگه کادو بدم چشاش می خندید از ذوق! ای جااااانم چی بهتر از این؟؟؟؟؟


بعد از تولد بازی منم افتادم! سمت راست سرم مال خودم نبود! ۳ تا قرص خوردم و تا صبح درد کشیدم...... آفتاب که دراومد تونستم دو سه ساعت بخوابم اما بعد که بیدار شدم بی حال بودم.....


شنبه یک مهر سالگرد عروسیم بود! تا غروب هر طوری بود گذشت ولی ساعت حدودای ۹ که شد من دیگه داشتم جوووون می دادم! تند تند نفس می کشیدم و بغضمو قورت می دادم......


همون شب یه اتفاق شخصی هم رقم خورد و دیگه به جنون رسیدم...... مدل سردردم هم عوض شده بود! دیگه میگرن نبود! یه سردرد جدید بود! که هنوز ادامه داره.....


شنبه و یکشنبه رو فقط اشک ریختم! یکشنبه اون اتفاق ادامه داشت تااا خود شب! شب ولی ختم بخیر شد! البته فعلا..... و من تازه راه گلوم باز شد


امروز صبح با بابا رفتیم دادگاه اما گفتن هنوز پرونده از مرکز استان نیومده! برگشتیم خونه و من دوباره درگیر این سردرد لعنتی ام!


چند روزه سردرد و حالت تهوع دارم! چشام سیاهی میره! ضعف دارم! قرص آهن و ویتامینام رو مصرف میکنم، روزای گل و بلبلم تموم شده، ولی نمی دونم چمه؟! هیچ دلیل منطقی ای ندارم براش! بجز فشار عصبی این چند روز.....


دیروز عصر دیدم اگه خونه بمونم حتما یه کاری دست خودم میدم! پا شدم شروع کردم آرایش کردن.... به مامان گفتم میریم پیش مامان بزرگ؟! مامانم پایه بود......


اول رفتیم باشگاه نزدیک خونه.... اگه خدا بخواد از ۱۰ مهر میخوام برم پیلاتس!!!! خدا کنه همه چی خوب پیش بره و منم همت کنم برم.... خدا کنه مربیش خوب باشه..... بعدشم رفتیم پیش مامان بزرگم، کلی خوشحال شد


از اونجا اومدیم رفتیم خونه خاله کوچیکه که نزدیک خونه مون هستن.... یه پولی باید بهش می دادم که ما رو کشوند داخل! یکمم اونجا نشستیم.......


وقتی برگشتم خونه روحیه م یکم بهتر بود.... همون روحیه باعث شد که بتونم شب اون اتفاق رو مدیریت کنم و فعلا ختم بخیرش کنم!


امروزم اگه خدا بخواد قراره با داداش کوچیکه و زن داداشا بریم خرید.....


خیلی خیلی دلم میخواد کار کنم و درآمد داشته باشم اما وکیل میگه خیلی سخته! میگه باید یواشکی باشه!!!! بابا میگه به ریسکش نمی ارزه! چون اگه همسر بفهمه........ داداش کوچیکه میگه فعلا دست نگه دار!


من می فهمم این چیزا رو، ولی واقعا نیاز دارم که درآمد داشته باشم!


شماهایی که مستقل هستید واقعا بهتون غبطه می خورم! خیلی قدر بدونید..... درسته که خونه ی بابا بهشته! درسته که دختر خونه ی بابا بودن قشنگه! ولی ته تهش همین دختر هم دلش مستقل بودن و مال خودش بودن میخواد.....


...


برم قرص بخورم! این سردرد جدید خیره تر از میگرنه!




نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1396ساعت | 12:23 توسط مادام کاملیا | نظرات (17)