X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

سلام دوستای مهربونم


صبح دوشنبه ست و من مثل چندین بار ِ قبل به زور خودمو کشوندم اینجا که بنویسم! دفعات قبل ناموفق بودم! این بار رو نمی دونم‌‌.....


دستم به نوشتن نمیره.... دلم یه سکوت طولانی میخواد! دلم میخواست این یکی دو ماه رو با خودم توو سکوت سر می کردم اما خب درست نبود!


توو این مدت کلی اتفاق افتاد که خب الان همش دقیق یادم نیست، تاریخ دقیقشون هم که دیگه بدتر! ولی تا جایی که ذهنم بکشه تعریف میکنم.....


فکر کنم ۱۵ مهر بود که با بابا رفتیم دادگاه و دیدیم بالاخره پرونده از مرکز استان اومده! و همون روز حکم جلب همسر رو گرفتیم!


پسرخاله م (همون که سرباز دادگستری بود) توو دادگاه بود و خودشو کارامو انجام داد..... بعدشم نامه م رو دادیم کلانتری برای اقدام....


یه روز داداش کوچیکه و پسرخاله رفتن جلوی خونه ش (همون خونه ای که گرفته بود با وسایل) و کشیک دادن ولی خب خبری ازش نبود.... پسرخاله م رفت از سوپری بغل خونه پرسید که فلانی کجاست؟ سوپری هم گفت که دیشب اومده بود ولی امروز هنوز نیومده!


این سوپری دوست همسر هم هست! مطمئن بودم به همسر زنگ میزنه و خبر میده.....


یه شب هم با مامور رفتیم دوباره خونه ش.... بازم نبود ولی این بار زنگ یکی از واحدا رو زدیم و وارد شدیم.... با صاحب خونه حرف زدیم و صاحب خونه گفت پشیمونم که به این آقا خونه دادم!!! همسایه ها معترض بودن!


به سوپری هم گفتیم زنگ بزنه بهشون بگه که مامور اومده..... سوپری حتی شماره ی پدر ِ همسر رو هم داشت!


یکی از همین شبا وکیل اول زنگ زد خونه مون! که آره من با وکیل همسر صحبت کردم و اونا میگن هدیه کالاهاشون رو پس بده، طلاهایی هم که اونا برای هدیه خریدن رو پس بده، بعد اونا میشینن برای توافق!!!!!!!!!!


همین باعث شد بابا با وکیل اول بحث شون بشه و بابا هم حسابی وکیل رو شستشو داد! گفت تو وکیل دخترمی، چیکار کردی براش؟! گفت هدیه حکم جلب همسر رو داره، همسر باید بیاد ۱۵ تا سکه بهش بده، بعد شما میگی کالا و طلا رو پس بده؟!........


در آخر هم بابا بهش گفت لطفا دیگه توو پرونده ی دخترم دخالت نکن! چون شما هیچ دفاعی از دخترم نکردی!


آخ دلم خنک شد......


یه روز دیگه هم با بابا و پسرخاله رفتیم جلوی خونه، مامورم اومد اول زنگ زد کسی جواب نداد، منم کلید انداختم که برم بالا ببینم که همسر قفل در واحد رو عوض کرده یا نه که اگه کرده بگم مامور صورت جلسه کنه!


با پسرخاله رفتیم بالا و در واحد با کلیدم باز شد!! رفتم داخل دیدم وسیله ها سر جاشه فقط تی وی و میز تی وی نبود!!! رفتم توو اتاق خواب دیدم لباسامم هست! موقع برگشت رفتم پشت بوم رو هم یه نگاه انداختم! گفتم شاید همسر مثل من اونجا قایم شده! هه


برگشتیم پایین و رفتیم دادگاه برای اجرای نفقه!! نفقه رو هم دوباره به جریان انداختیم و بعد از ابلاغ به همسر می تونم حکم جلب اونم بگیرم!


همون روز دیدیم پدر همسر و دائیش هم دادگاه هستن! رفتن پیش رئیس دادگستری (قاضی اول پرونده م)... یکم بعد سربازی که منشی رییس هست اومد بابا رو صدا کرد و گفت رئیس باهاتون کار داره......


یه جلسه با حضور بابا و پدر همسر و دائیش و رئیس!


چند دقیقه بعد اومدن بیرون..... من توو راهرو نشسته بودم.... پدر ِ همسر داشت از جلوم رد میشد که یکی از آشناهاشون اونو دید و گفت آقای فلانی اینجا چیکار میکنی؟!


پدر همسر هم با خنده به من اشاره کرد و گفت به خاطر بچه ها! اومدیم!!!!!


منم رومو برگردوندم و پا شدم راهمو کشیدم رفتم..... اصلا نمی تونستم حتی بهش نگاه کنم چه برسه به سلام و علیک! داشتم بعد دو سال و نیم صداشو می شنیدم! هه


اومدیم بیرون و از بابا پرسیدم چی شد؟


بابا گفت رئیس گفته این زندگی زندگی نمیشه... به اونا گفت بشینید توافق کنید یه مبلغی به دختر بدید تموم کنید... حالا دختر میخواد ببخشه یا نبخشه با خودشه


اومدیم خونه.....


توو اون روزا دائی همسر چند بار با پسرخاله تماس داشت و پسرخاله خیلی خوب باهاشون حرف میزد و منطقی جواب شون رو میداد تا اینکه توو یکی از همین تماسا دایی همسر گفت باشه پس توافقی تموم کنیم نه شما چیزی بگیرید و نه ما!!!!


می بینید؟! در هر صورت طلبکارن!


پسرخاله موضوع رو بهمون گفت و من گفتم تا اواخر تیر بهشون مهلت داده بودیم بیان توافقی! گفته بودم همه چیو می بخشم بیان تموم کنیم اما نیومدن! حالا اما من حکم جلب دارم و ۱۵ تا سکه هم طلبکارم! الان یهو یادشون افتاد؟! گفتم حالا نوبت اوناست که دنبال ِ من بدوئن!!!!!


یه شب دائی همسر پا شد رفت مغازه پیش بابا، پسرخاله هم بود.... نشستن صحبت کردن و بابا حرفای من رو بهشون گفت.... دائیش گفت اینا دستشون تنگه!!! ندارن!!! توو قرض افتادن و ..........


همسر یه ماشین جدید خریده! رفتیم استعلام گرفتیم دیدیم بنام پدرشه!!!! وقتی حرفای دائیش رو شنیدم گفتم اینا وقتی ماشین میگیرن و سند رو بنام خودشون میزنن پس حتما دارن! به من این چیزا رو نگید.... به پسرخاله م گفتم برو همینا رو به دائیش بگو


همون شب بابا گفت ۱۵ تا سکه میشه حدود ۲۰ میلیون، ۱۰ تومنشو دخترم می بخشه، ۱۰ تومن بدید تموم کنیم! دائیش گفت باشه من میرم باهاشون صحبت میکنم و نتیجه رو میگم


دو روز بعد زنگ زدن و گفتن موافقن!!!!!!!!!


فکر کنم همین جمعه ی گذشته بود که دوباره توو مغازه جلسه گذاشتن و یه صورت جلسه تنظیم کردن که در قبال دریافت ۱۰ تومن توافقی جدا شیم! زیرش رو هم بابا و پسرخاله و پدر همسر و دائیش امضا زدن!


پدر همسر اون شب گفت من هدیه رو همیشه دوست داشتم! الانم دوسش دارم و هرجا ببینمش بهش احترام میذارم! گفت ایشالا هدیه خوشبخت شه!


بابا هم گفت ایشالا جفتشون خوشبخت شن ولی هدیه توو همون جلسه جلوی قاضی واسه پسرتون آرزوی خوشبختی کرد، این پسر شما بود که نفرینش میکرد!!!!!


بابا حتی به پدرش گفت شما اون روز برگشتی به هدیه گفتی طلاقت نمیدم تا موهات رنگ دندونات سفید شه! که پدرش خندید و گفت عصبانی بودم یه چیزی گفتم!


هه آره عصبانی بود! الانم ادب و احترامشو دارم می بینم! از ترس اینکه پسرشو نندازم زندون داره احترام خرج میکنه!


شنبه رفتیم دادگاه برای انجام کارا..... واسه تنظیم دادخواست طلاق توافقی گفتن همسر بااااید باشه! پدرش زنگ زد بهش، به زور آوردنش!!!! از ترس مامور و حکم جلب نمی اومد! هه


وقتی هم اومد صورتش سرخ بود از ترس! تمام بدنش می لرزید..... پدرشو گذاشت دم در دادگاه کشیک بده که یه موقع مامور نیاد! هه


توو مرحله ی آخر فرستادن مون بهزیستی... رفتیم اونجا دوباره نامه دادن که برین فلان کلینیک مشاوره! رفتیم کلینیک گفتن دکتر رفته، برید دوشنبه نوبت تون میشه!!!!


گفتیم دوشنبه دیره، فردا (یکشنبه) وقت بدید! گفت باشه بهتون زنگ می زنیم!


قاضی جدیده گفته بود ۱ آبان بیاید کارتونو یه روزه انجام میدم!!!!


شنبه غروب منشی کلینیک زنگ زد گفت یکشنبه ساعت ۱۲.۵ اینجا باشید!


یکشنبه (دیروز) تماااااام کارامون پیچید بهم! داداش کوچیکه صبح زود بیمارستان بستری شد واسه یه عمل کوچیک و بابا رفت پیشش.... داداش بزرگه مریض بود و توو خونه افتاده بود.... پسرخاله یه کاری واسش پیش اومد رفت یه شهر دیگه.... زن داداش کوچیکه شوهرشو ندیده رفت شهر دانشگاهش!!!  و من موندم تنها.....


ساعت ۱۱ با مامان راهی بیمارستان شدیم، نگهبان بیمارستان یکم باهامون اخم و تخم کرد! خلاصه مامان رو گذاشتیم پیش داداش کوچیکه و منو بابا رفتیم دنبال یه سری کارا..... ساعت ۱۲.۵ خودمون رو رسوندیم به کلینیک، دیدیم برادر ِ همسر نشسته! صدای همسر هم از توو اتاق می اومد!!!!!


عصبی شدم چون نوبت مون ۱۲.۵ بود ولی همسر زودتر اومده بود و داشت با مشاور حرف میزد! یکم بعد منم رفتم داخل.......


مشاور گفت اختلاف تون سر چیه؟! منم یه چیز کلی گفتم


همسر گفت من خونه گرفتم، وسیله گرفتم، گفتم همه تقصیرها گردن من! تلاش کردم جبران شه.....


گفتم من ۵ سال تلاش کردم تو همراهم نبودی......


گفت الان چی؟!


گفتم ۶ سال دیر کردی!!!


دیدم خیلی داره مظلوم نمایی میکنه، انگار نه انگار که خودشون اومدن جلو واسه توافقی! اما بازم زبونش درازه......


به مشاور گفتم اگه اینجوریه من برم روند قانونی خودمو ادامه بدم مشکلی نیست


که همسر لال شد!


مشاور گفت باید چند جلسه بیاید، لازم نیست جفتتون هم باشید، یکی تونم باشه کافیه چون شما دو سال و نیمه درگیر دادگاه هستید و قصد سازشم ندارید، ما هم توو چهار جلسه تمومش می کنیم!


واقعا که! میدونن طلاق توافقیه، میدونن قصد سازش نداریم اما هی کشش میدن که بابت هر جلسه ی الکی فلان قدر پول بگیرن! هه


جلسه که تموم شد به مشاور گفتم اگه میشه خصوصی باهاتون حرف بزنم! که گفت مشکلی نیست.... همسر رفت بیرون و من گفتم چرا همسر زودتر اومد باهاتون صحبت کرد؟!


مشاور گفت نه چیز خاصی نگفت! و فلان


گفتم توو صورت جلسه ی دادگاهم قید شده که اونا باید روز ۱ آبان مبلغ ۱۰ میلیون بهم بدن! الان چی میشه؟!


گفت اون اصلا به ما ربطی نداره، اونا پولو بهت بدن، ما کارمون اینه که بعد چهار جلسه نامه می زنیم به دادگاه مبنی بر عدم سازش و بعد شما میرید دفترخونه واسه طلاق!


اینجا بابا هم اومد داخل و یکم حرف زدیم....


تهش مشاور بهم گفت چرا فقط ۱۰ میلیون؟!!!!!!


و من چی می گفتم؟! اصلا بحث پولش نیست، بابا و داداش کوچیکه میگن اعصابت میلیاردها ارزشش بیشتره ولی ولی ولی شاید حرف منو فقط و فقط کسایی بفهمن که توو شرایط من هستن.....


توو صورت جلسه قید شده که من ۱۰ میلیون می گیرم و بعد مهریه، نفقه، اجرت المثل، هزینه ی عروسی، پول ماشین (همین ماشینی که الان بنام پدرشه!) پول سکه هام، حق الوکاله ی وکیل ها و همه رو می بخشم!!!!!!


بعد همسر برمی گرده میگه "من هر روز سر نمازهام نفرین شون میکنم"


دیروز جلوی مشاور و جلوی همسر گفتم "همین آقایی که ادعا داره دوسم داره و تلاااااش میکنه، مدام داره نفرینمم میکنه......"


مشاور خندید گفت نفرین که الکیه!


گفتم نفرینش اصلا واسم مهم نیست، میخوام بگم آدمی که دل و زبونش یکی نیست، حرف و عملش یکی نیست، مشخصه چیه دیگه!!!!!


جلسه ی دیروز رو همسر حساب کرد! منشی اول به بابا گفت! بابا هم گفت از داماد بگیرید! آخ که دلم خنک شد بازم...... به بابا گفتم اگه جایی رو بخوای شما دست توو جیب کنی و حساب کنی من توافق رو بهم میزنم! بسه دیگه هر چقدر واسه این آدم نرمش به خرج دادیم...


جلسه ی بعدی مشاوره مون افتاد ۱۳ آبان! هه..... مشاور خیلی راحت گفت من نیستم تا اون موقع!


۱۵ آبان مهلت حکم جلبم تموم میشه! به پسرخاله م گفتم میریم تمدید میکنیم چون من اصلا به همسر و خونواده ش اعتماد ندارم! گفتم من دارم همه چیو می بخشم، قرار بود امروز ۱ آبان ۱۰ تومن بگیرم (پدر همسر خودش توو صورت جلسه گفت ۱ آبان پولو به هدیه میدیم) اما کنسل شد...... گفتم بخوان زرنگ بازی دربیارن منم بی خیال توافقی میشم و کار خودمو میکنم


الان همسر میگه روز آخر مشاوره که داریم میریم دادگاه واسه امضا پولو میدیم!


نمی دونم چرا فکر میکنم هنوزم می تونن نقشه داشته باشن!


رفقا یه چیزی رو هم در گوشی بهتون بگم! اونم اینکه اگه واقعا طلاقی در کار باشه، من فردای طلاق میام خبر ازدواج همسر رو بهتون میدم! هه


من که سه ماه و ده روز عده دارم! اه..... نشد زودتر ازدواج کنم بسوزونمش!!!!! هه هه


...


کلی روزانه نویسی داشتم که خب همش الان توو ذهنم پس و پیشه! فعلا ازشون فاکتور می گیرم


بابا تا یکی دو ساعت دیگه میره برای مرخص کردن داداش کوچیکه.... بعد از ظهرم احتمالا راهیه سفر هست تا یک هفته


ببینیم خدا چی میخواد....


...


رفیق نوشت: هر چقدر ازتون تشکر کنم کمه بخدا..... توو این مدتی که ننوشتم خب خیلی اتفاقا افتاد که ترجیح می دادم سکوت کنم چون یه چیزاییش گفتنی نبود ولی سخت بود..... راستش به جایی رسیده بودم که فکر می کردم دیگه واسه کسی مهم نیستم! فکر می کردم بود و نبودم اصلا به چشم نمیاد! دلم رفتن و نبودن میخواست! ولی کامنتای شما، احوال پرسی هاتون واسم نور امید بود...... من از دیروز بغض دارم، شاید خیلی بدبین شدم ولی راستش همش حس میکنم وسط یه بازی ام! با خودم گفتم الان ننویسم ولی دیدم نمیشه، جلوی محبت و توجه تون کم آوردم! شرمنده شدم....... نمی دونم چی میشه ولی اصلا دلمو به یه ماه دیگه خوش نمی کنم چون من از این سراب های دلخوش کنک موقتی زیاد داشتم!


مرسی که هستین..... خیییییلی دوستتون دارم


...


خیلی وقته دلم میخواد یه پست بنویسم در مورد یه موضوع خاص... اونو هم باید همت کنم بیام بنویسم




نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1396ساعت | 09:43 توسط مادام کاملیا | نظرات (55)