X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

خیلی دنبال فرصت بودم تا بیام درباره ی این موضوع خاص صحبت کنم..... خیلی بالا و پایین کردم اما واقعا نمی دونم وقت مناسبش کی هست؟! دیگه الان، بامداد سه شنبه..... به خاطر یه جریانی که پیش اومد تصمیم گرفتم بالاخره درباره ش بنویسم


من به یه ماه دیگه و بعدش کاری ندارم چون همون طوری که توو پست قبل گفتم دلم نمیخواد خودمو دلخوش کنم، چون ممکنه هر اتفاقی برام بیفته پس بهتره به این سراب پوشالی فعلا دل نبندم


اما اون موضوع خاص.....


فکر کنم یه سال پیش بود.... عروسی داداش ِ فالکائو (این فالکائو دوست داداش کوچیکه ست و فوتسالیست) منو دوتا از دوستام (هر دو خانومای دوستای داداش کوچیکه هستن) روی یه میز نشسته بودیم که بحث سن ازدواج و این چیزا شد......


یکی از دوستام (همونی که بیشتر میریم خونه شون و بیشتر با همیم) برگشت بهم گفت "تو که سنی نداری! تازه ۲۷ سالته!! هنوز وقت هست واسه ازدواج دوباره! و بچه دار شدن"


من توو تمام بحث ساکت بودم و فقط گوش می کردم، اما به اینجا که رسید گفتم "من سنم بیشتره ها"


با تعجب نگام کرد و گفت "مگه ۲۷ سالت نیست؟؟؟ متولد چندی؟!"


گفتم ۶۴


چشاش گرد شد! یه لحظه مکث کرد و بعد گفت "اِ واقعا؟! پس زیاد وقت نداری! عجله کن"


درسته که بعدش خندیدیم! ولی من ته دلم ناراحت شدم..... از حرف دوستم نه، چون مطمئن بودم انقدر دلش مهربونه که قصد ناراحت کردنم رو نداشت! ناراحت شدم چون یه لحظه به عمقش فکر کردم و دیدم آره انگاری همینطوره! توو جامعه ی ما، به خصوص توو یه سری از محیط ها، سن ِ من، سن جالبی نیست!


توو همین اوضاع و احوال، و با شرایطی که من داشتم و دارم، چند تا پیشنهاد بهم شد! حتی یکیش علنا منو از خاله م خواستگاری کرد و گفت "برای پسرمون اصلا مهم نیست که هدیه بچه داره یا نداره! که حتی اگه داشته باشه هم برامون مسئله ای نیست"


پسرشون مجرد هست.....


من از اطرافیانم خیلی می شنوم که دختر که سنش بالا میره ال میشه و بل میشه! همه ی این حرفا، حتی اگه واقعیت هم باشه، ولی خب تلخ و مایوس کننده ست


اما توو عمل من عکس این رو دیدم!


گذشت تا یه روز یه مطلبی خوندم در خصوص اینکه اوج جذابیت خانوم ها توو دهه ی ۳۰ زندگی شون هست......


و همین شد یه نقطه ی عطف! با خودم گفتم پس هنوزم میشه جذاب بود! میشه امید داشت! میشه زیبا بود!


حرف من صرفا ازدواج نیست.... دارم در مورد زنانگی و جذابیتش برای جنس مخالف حرف می زنم، از اینکه سن آدم، نمی تونه ملاک جوون بودن یا پیر بودنش باشه


روزی که بیمارستان مراقب مامان بزرگم بودم، اومدم جریاناتش رو تعریف کردم.... دلم میخواست بلافاصله توو پست بعدش بیام بگم که هدفم چی بود از گفتنش، اما نگفتم چون دو سه تا کامنت نامربوط باعث شد سکوت کنم تا زمانش برسه


من اون روز توو بیمارستان برای خیلی ها جذاب بودم.... اون روز من یه آدم خسته، با یه آرایش سبک و  یه لباس ساده بودم، اما همون ظاهر ساده م خیلی ها رو جذب خودش کرد


من اینجا دوستانی دارم که عکسمو توو تلگرام دیدن.... من خوشگل نیستم! یعنی جزو آدم های خوشگل به حساب نمیام! این واقعیته.... من یه آدم معمولی با یه چهره ی خیلی معمولی ام


هدفم این نیست که الان بخوام از خودم تعریف کنم، نه اصلا.... هدفم بیشتر کسایی هستن که توو شرایط من قرار دارن..... ماها فکر می کنیم عمرمون تلف شده، جوونی مون به پای یه آدم اشتباه تباه شده، صورت مون چروکیده شده، چشامون دیگه برق سابق رو نداره.... هر بار که خودمون رو توو آینه نگاه می کنیم، دنبال ایراد می گردیم و کلی از خودمون انتقاد می کنیم..... خودمونو دوست نداریم.....


و همینا باعث میشن یادمون بره که آدمای بیرون انقدر مثل ما دقیق و ایراد گیر نیستن (منظورم در مواجهه با جنس مخالفه)


آدما اونقدر درد دارن، اونقدر از روزگار خسته ن، که دیگه دنبال زیبای خفته نمی گردن! البته که زیبایی خیلی هم عالیه و همه خوششون میاد شریک شون زیبا باشه اما حرف اصلیه من اینه که آدما بیشتر دلشون هیجان و حس نو میخواد، و وقتی این حس جدید رو توو یکی پیدا کنن جذب میشن، دیگه نگاه نمی کنن ببینن طرف چند سالشه، بچه ی کجاست، داراییش چقدره.....


اینو دارم به تجربه میگم! من موردی داشتم از یه شهر دیگه، ولی می گفت ادبت برام همه چیزه!


من خیلی باادب هم نیستما! ولی از نظر اون یه چیز ناب بود! حاضر بود خیلی کارا برام بکنه، اما خب من به خاطر شرایطم پسش زدم!


تو رو خدا نذاریم بقیه توو گوشمون اینو فرو کنن که چون سن مون بالای ۳۰ هست، پس دیگه عمر خواستن مون تموم شده.... اول به خودم میگم! من هیچوقت دلم بچه نخواست! هیچوقت نگفتم وااااای از سن بچه دار شدنم داره میگذره! ولی اینو می گفتم که ای وای الان دیگه میشم یه آدم دلمرده و فرتوت که دیگه هیشکی حتی نگامم نمیکنه! چرا؟! چون بارها و بارها اینو می شنیدم که با دلسوزی منو نگاه می کردن و با تاسف می گفتن "سنش داره بالا میره"


خب که چی؟! چیکار کنم؟! سنمو نگه دارم؟! یقه ی کیو بگیرم؟!


بعد یه روز، یعنی درست همون روزی که اون مطلب رو در مورد خانومای ۳۰ و چند ساله ی جذاب خوندم، به خودم اومدم....


چند روز پیش توو تلگرام کلیپ "مسیح علی نژاد" رو دیدم.... شاید خیلی هاتون دیده باشید.... این کلیپ دوباره تکونم داد


با خودم گفتم شاید الان صورتم پژمرده تر باشه، شاید تغییرات سنی توو چهره م محسوس باشه، شاید..... ولی هنوزم زن داداشام حسرت موهای بلند و خوشگلمو میخورن! هنوزم بهم میگن "خوش به حالت که پوستت خوبه! خوش به حالت شکم نداری!! (یه خروار شکم دارم اما نمی دونم چرا نمی بینن) خوش به حالت خوش تیپی، خوش به حالت.... هنوزم خیاطم بهم میگه"خوش به حالت مانکنی!"


همه میگن خانوما زودتر از آقایون می شکنن! خب منم موافقم..... ناراحتی و افسردگی توو چهره ی زن زودتر و شدیدتر خودشو نشون میده..... اما......


جریان امشب چی بود؟! که باعث شد بیام این پست رو بنویسم؟! امشب "ب" بهم پیام داد! یه مدته خیلی پیام میده! محض احوال پرسی! منم بعد اون شب که بحث مون شد خیلی سر سنگینم....


از رابطه ی ما حدود ۸ سال میگذره!!! من ازدواج کردم و شرایطم الان اینه... اون اما مجرد موند!


وقتی به عکسای اون موقع نگاه میکنم می بینم من خیلی خییییلی عوض شدم! چه ظاهری و چه رفتاری! اما اون همونطور مونده! البته که سختی های زندگی داغونش کرده ولی در کل همون آدمه!


امشب دلم خیلی پر بود ازش! یکم بحث مون شد...... اون الان بیشتر حتی میاد طرفم! ولی خب نوش دارو بعد از مرگ سهرابه! 


امشب بهم گفت "حتی اگه جوابمم ندی، ناراحت میشم ولی اعتراض نمی کنم" 


گفت "خودم مقصرم" 


و فقط خودم و خودش می دونیم چرا؟!


امشب دیدم حتی برای "ب" هم مثل روز اول جذابم! اما بازی زندگی یه جور دیگه رقم خورد! من شدم حکایت اون که میگن "آدم مار گزیده، از ریسمان سیاه و سفید می ترسه"


دروغ چرا؟! آره خیلی لذت داره وقتی می بینی یکی بهت توجه میکنه، یکی پا میشه داوطلب برات فلان کارو انجام میده، یکی با نگاش تعقیبت میکنه و با ریزترین حرکاتت چشاش می خنده و محوت میشه...... خیلی لذت داره وقتی می بینی هنوزم، با این سن! برای جنس مخالف، یه مورد هیجان انگیزی!


صادقانه بگم؟!


توو همین اوضاع و شرایط، یه موردی بود عجیب! یه مرد متاهل با سه تا بچه!!! بهم گفت "طلاق که گرفتی سرمو بالا می گیرم میگم توو عشقمی!!!!! تو میشی خانوم خونه م!!!!"


اعتراف کنم؟!


حالم بهم خورد! بهش گفتم من عشق دوم کسی نمیشم!


میخوام بگم چنین چیزی هم هست..... یه روزی، یه بنده خدایی که از قضا مرد هم بود! بهم گفت "طلاق که گرفتی ممکنه یه مرد متاهل هم بیاد در خونه تون رو بزنه! یه مرد معتاد! یه مرد مطلقه ی بدنام! یه مرد مطلقه ی بچه دار! ممکنه هر کسی به خودش اجازه بده بیاد طرفت......"


اون روز دلم شکست.....


اما وقتی با مدیرگروه آشنا شدم (اگه یادتون باشه) یه پسر مجرد که تک پسر و کلا تک فرزند خونواده بود! خیلی سعی کردم پسش بزنم، تا اینکه بهش گفتم "چرا من؟! این همه دختر....." گفت فرق تو با یه دختر مجرد فقط اینه که تو با شوهرت رسمی کنار هم بودین! اما اون دختر مجرد ممکنه توو خفا با یکی باشه!"


میخوام بگم دور و برمون کلی آدم هست با کلی عقیده..... یه روز با عقیده ی یکی شون دلم شکست، اما یه روزم با عقیده ی یکی دیگه شون امیدوار شدم چون نگاهش به یه زن مطلقه یه نگاه بد نبود، چون توو همون مطلقه بودن دنبال یه نکته ی مثبت بود


دختری رو می شناسم که دو روز بعد از عقدش رفت دنبال طلاق و یکم بعد طلاق گرفت! چراش به خودش مربوطه.... دو سال پیش، یه روز دیدم چشاش پره اشکه و عین این آدمای افسرده ی از همه جا بریده کز کرده یه گوشه! رفتم کنارش نشستم و گفتم یه نگاه به من کن! دوست داشتی بلاتکلیف بمونی؟! گفت نه! گفتم پس پاشو زندگی کن، سرتو بالا بگیر و از فرصت هات استفاده کن


کاش الان می تونستین ببینینش... یه خانوم تحصیل کرده ی موفق...... هنوز ازدواج نکرده، ولی مطمئنم به زودی یه آدم خوب سر راهش قرار می گیره


طلاق بده، ولی به خدا همه ی کسایی که طلاق می گیرن بد نیستن..... من توو همین دادگاه دیدم زنی رو که به خاطر مهریه الکی راه افتاد دنبال طلاق! دیدم مردی رو که علاوه بر زنش، دنبال چند نفر دیگه هم بود و چون نمی خواست اون چند نفر رو ول کنه اومد زنشو طلاق بده! من هزاران مدلش رو دیدم، ولی..... خیلی وقتا آدما توو انتخاب شون یه اشتباهی میکنن که طلاق میشه واسه شون بهترین راه حل


یکی به من ِ مطلقه به چشم یه زن در دسترس! نگاه میکنه! یکی هم میگه نه، مردی که نتونست این زن رو نگه داره پس لابد مرد نبود و لیاقت این زن بیشتر از ایناست!


به دوستانم، به خانومایی که توو شرایط مثل همیم.... دلم میخواد بهتون بگم هیچوقت دیر نیست.... زندگی بدون عشق غیرممکنه! اما میگن "عشق واقعی، ارزش انتظار رو داره"


منظورم فقط عشق با هدف ازدواج نیست! منظورم عشق از هر نوعش، اما قابل قبول، برای امید به ادامه ی زندگیه.....


...


شاید حرفام از نظر یه عده مزخرف باشه! اما دلم خواست درباره ش حرف بزنم.... حداقل یه تلنگر باشه برای خودم!


من خیلی وقتا اینجا از دردم گفتم ولی درد ِ من هیچوقت طلاق نبود! اشک های من هیچوقت به خاطر زودتر جدا شدنم نبود! اما بلاتکلیفی و نامردی (نمی دونم آیا روزی ازش حرف خواهم زد یا نه) خیلی دردش بیشتره


...


عنوان نوشت: ترانه ی "شوخیه مگه" از حمید هیراد!





نوشته شده در سه‌شنبه 9 آبان 1396ساعت | 02:21 توسط مادام کاملیا | نظرات (37)