X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 مشاوره نوشت اضافه شد!

 

بهمون گفته بودن ۱۳ آبان جلسه ی اول مشاوره مون هست.... بعد از دو هفته انتظار شد ۱۳ آبان، یعنی دیروز! صبح زود بیدار شدم که اگه زنگ زدن تندی آماده شم برم.....


تا ظهر صبر کردم و دیدم خبری نشد! خودم با کلینیک تماس گرفتم و منشی شناخت منو! گفت مشاورمون هنوز از سفر برنگشته! و احتمالا جلسه مون واسه دوشنبه یا سه شنبه میشه!!! گفت باهاتون تماس می گیرم!!!


اون مشاوری که من اون روز دیدم.... اصلا به دلم افتاده بود که من باهاش داستان دارم! چرا؟! چون اون روز ما نوبت مون ۱۲.۵ بود، وقتی رفتم توو اتاقش خیلی رااحت گفت "قبل از ۱۲.۵ داشتم می رفتم که شوهرت رو توو آسانسور دیدم برگشتم!" یعنی همین قدر وقت شناس و متعهد و مسئولیت پذیر هستن ایشون! که ما ۱۲.۵ نوبت داشتیم اما ایشون قبلش داشته می رفته و اگه همسر که همیشه ی خدا دقیقه نودی هست سرنمی رسید اون روزم باید زیر پامون قشنگ علف سبز میشد!


باید حتما با کلینیک در این مورد صحبت کنم، یکی مثل من طرفش نرمال که نیست، یهو دیدی زد زیر حرفش، حالا اینا هم هی لفتش میدن و انگار نه انگار!


امروز صبح هم با داداش کوچیکه رفتیم دادگاه برای تمدید حکم جلبم که اونجا هم گفتن برید پس فردا بیاید! حالا احتمالا پس فردا پسرخاله م هم بیاد و زودی کارمو انجام بدیم


...


در مورد پست قبل بی نهااایت ازتون ممنونم عزیزای دل... یعنی عشق کردم که چنین دوستان فهیمی دارم، که انقدر دیدگاه تون قشنگه.....


راستش وقتی پست قبل رو ثبت کردم با خودم گفتم "هدیه! ممکنه یه سری کامنت نامربوط هم دریافت کنی، پس خودتو آماده کن" اما اینطور نشد.... انقدر کامنتا زیبا بود که باور کنید چندین بار از روشون می خوندم و حظ می کردم که شما رو دارم 


...


شاید خیلی هاتون "پیچ و مهره" رو بشناسید.... من سالهاست که وبلاگشون رو دنبال میکنم، و خب چون اینستا ندارم از طریق لینکش پیجش رو هم دنبال میکنم......


اگه مایلید برید توو پیجش و با ۵ پست اخیرش کلی بخندید.... من خودم دو روزه پستا و به خصوص کامنتا رو می خونم و کلی روحم شاد میشه  دوستان از سوتی ها و خاطرات خنده دارشون میگن، حتما خوشتون میاد 


مهره یه جریانی راه انداخته که از این به بعد شنبه ها یه چند ساعتی دوستان بیان خاطره بگن و دور هم بخندن


برید بخونید و شاد شید 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "عشق" از حمید هیراد!


...


مشاوره نوشت:


دیروز غروب از کلینیک اس ام اس اومد که واسه سه شنبه ساعت ۱ اینجا باشید!


امروز ظهر آماده شدم، ناهارمو زودتر خوردم و با داداش کوچیکه رفتیم کلینیک.... ده دقیقه هم زودتر رسیدیم، گفتم این خانوم مشاور که کاراش سر و ته نداره یه موقع میذاره میره!


چند تا مراجعه کننده ی دیگه هم بود... دیدم اتاق خانوم مشاور چراغش خاموشه! و از یه اتاق دیگه صدای یه آقا میاد! متوجه شدم خود ِ مشاور اصلی هستن امروز


ساعت ۱ همسر و برادرش اومدن! نه نگاهشون کردم و نه سلام!


یکم بعد آقای مشاور همسر رو به حضور طلبیدن! منم همه چشم و ابرو و دهن، گووووش شدم تا ببینم چی میگه!! داشت می گفت واسش طلا خریدم و خونه و وسایل نو و ...... که آقای مشاور من رو هم صدا کردن که برم داخل


فکر می کردم با یه آقای میانسال روبرو شم ولی آقای مشاور جوون بودن! هی هم منو آبجی خطاب می کرد!


ازم پرسید از دیدگاه شما مشکل تون چی بود؟! منم یه سری چیزا گفتم..... پرسید همسر رو فرستادید فلان جا گفتید اختلال روحی داره، منظورتون چی بود؟! توضیح دادم


همسر شاکی شد و یه سری حرف مفت زد، آقای مشاور با لبخند بهش گفت "منم بهت میگم شما مشکل داری! آروم باش، داریم حرف می زنیم" آخ دلم خنک شد....


ازم پرسید فلان جا بحث اختلال جنسی رو مطرح کردید! اینجا منظورتون چی بود؟! که من چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم "اگه میشه در موردش چیزی نگم!"


همسر که طبق معمول عصبی و سرخ بود، یه جا برگشت به آقای مشاور گفت "این خانوم قبل ازدواجش مشاوره می رفتن و تحت درمان شدید بودن!!!!"


وااای اینو که گفت من مغزم سوت کشید..... هاج و واج نگاهش کردم و گفتم "من؟! کجا؟! پیش کدوم مشاور؟!"


گفت خودت بهتر میدونی! دور و بری هات در جریانن!! (دقیق یادم نیست ولی یه همچین چیزی گفت)


گفتم خب بهم بگو، اسم بیار.....


آقای مشاور گفت هدیه خانوم چیزی نیست که......


گفتم خب بهم بگه، من قبل ازدواج آخه جایی نرفتم واسه مشاوره، من الان چطوری برای شما ثابت کنم؟!


دیگه حرفای جورواجور اومد وسط..... آخر جلسه همسر به آقای مشاور گفت "من می تونم خصوصی باهاتون صحبت کنم؟!" بعد ادامه داد "جلسه ی قبل این خانوم نیم ساعت موندن و با خانوم مشاور خصوصی حرف زدن!!!"


گفتم "جلسه ی قبل شما زودتر از من رسیدی و همون اول حرفای خصوصیتو به خانوم مشاور زدی! پس گلایه نکن"


مشاور گفت "هدیه خانوم داری حسودی می کنی ها!" و بعد یه چشمک به همسر زد!


(کلا مشاورش داش مشتی بود! هربار که جواب سوالشو می دادم یه لایک!! بهم نشون می داد!!!)


گفتم حسودی نیست ولی گلایه هم نکنه!


مشاور هم بهش گفت برای غروب وقت بگیرید بیاید


و همسر رفت بیرون.... من که می خواستم برم مشاور گفتن شما چند لحظه بمونید!


همین که نشستم بهم گفت "بهترین کار رو می کنید چون اصلا بهم نمی خورید! طلاق براتون بهترین راه حله" بعد ازم سوال کرد منظورتون از اختلال جنسی چیه؟!


گفتم بیانش برام سخته!


گفت ما چنین دوره هایی رو گذروندیم، پس مشکلی نیست، بگید


خلاصه دلو زدم به دریا و براشون گفتم..... ایشونم گفت اثباتش سخته چون اختلال به نظر نمیاد! شایدم باشه ولی سخته


بعدشم بهم گفت من حالا حالاها با شما کار دارم!!!


پرسیدم جلسات مربوط به طلاق چقدر طول می کشه؟!


گفت سعی میکنم زودتر تمومش کنم


گفتم چند جلسه ی دیگه باید بیایم؟! (گیر داده بودم)


گفت یک جلسه!


پیش خودم گفتم پس اینکه میگه حالا حالاها باهات کار دارم منظورش مشاوره بعد از طلاقه!


تشکر و خداحافظی کردم اومدم بیرون.... به منشی گفتم حساب شده؟! گفت نه! گفت همسر گفتن دفعه ی قبل رو من حساب کردم این بار رو خانوم حساب کنن!!!


گفتم خوبه والا، همه چیو ببخشی، طلبکارم باشن!


رفتم حساب کنم منشی گفت چون این بار بیشتر طول کشید هزینه ش بیشتره!


حساب کردم اومدیم بیرون.... عصبی بودم، الانم هستم! هم به خاطر هزینه ی مشاوره و هم اون حرفش که گفت من قبل از ازدواج تحت درمان شدید بودم!


وقتی میخواستم بیام بیرون به مشاور گفتم من صادقانه همه چیو میگم ولی همسر نه.... گفت همسر هم صادقانه میگه!!! گفتم اینکه من تحت درمان شدید بودم صادقانه نبود! گفت شاید شنیده شما مشاوره رفتید آب و تاب داده! گفتم آخه اصلا مشاوره ای نرفتم! گفت پس دروغ گفته، یا شاید بهش یه گزارش اشتباه دادن!


هه


یه جا هم همسر به مشاور گفت "من تا حالا این خانوم رو نفرین نکردم"


دلم میخواست از خنده ریسه برم.... برگشتم سمتش که حرفشو اینطوری ادامه داد: اگه تا حالا هم نفرین کردم دیگه نفرین نمی کنم! ولی واگذارش میکنم به خدا! بلاهایی که اینا سرم آوردن خدا بی جواب نمیذاره! هر کی ناراحتم کنه خدا خودش جواب شون رو میده!!


حیف که مشاور آقا بود وگرنه جامه ها می دریدم و نعره زنان دور اتاق می چرخیدم! هه! ولی خب چون دستو پام بسته بود با لبخند و چشایی که داشت می خندید به روبرو خیره بودم و توو دلم می گفتم "خدایا! بزرگیتو شکر"


امروز وسط حرفاش یه جا بد دلم گرفت.... وسط همین به خدا واگذار کردناش توو دلم گفتم "اگه همسر این حرفاش حقه که هیچی! ولی اگه ناحقه الهی که هزار برابر بدتر سرش بیاد"


تا حالا نفرینش نکردم، ولی امروز این جمله از دلم گذشت چون خیلی دردم اومد.....


بره دنبال عشق و حالش، بره هر غلطی دلش خواست بکنه، بعد بیاد اینجور مواقع ادای آدم حسابیا رو دربیاره و اغفال شون کنه......


...


و قسم به روزی که دلت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت!





نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1396ساعت | 22:56 توسط مادام کاملیا | نظرات (18)