X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دراز کشیده بودم و سعی داشتم بخوابم! دیدم دچار یه حالتی شدم! یه جور توهم! نمی دونم دقیقا بهش چی میگن؟! بچه که بودم هروقت تب می کردم دچار چنین حالتی می شدم! ولی من که الان تب ندارم.....


مامان از صبح بیمارستان پیش مامان بزرگه.... دردش شدید شده بود و از دیروز صبح بستریش کردن و مدام بهش مورفین تزریق میکنن!


امروز منو بابا تنها بودیم... دیدم بابا گرسنه ست ناهار رو زودتر آماده کردم.... موقع آبکش کردن برنج، داداش کوچیکه صدام کرد کارش واجب بود! رفتم سراغش و بعد که برگشتم دیگه برنجم برنج نبود! آش شده بود!!!  داداش کوچیکه که بعدش رفت بیرون چون جایی دعوت بودن ولی من توو دلم هی بهش ابراز محبت کردم! 


بعد از ناهار اومدم یکم بخوابم که توهم زدم! پا شدم رفتم یدونه شکلات خوردم و چایی دم کردم و ظرفای ناهار رو شستم..... الانم اومدم اینجا یکم بنویسم


دیروز صبح با داداش کوچیکه رفتیم دادگاه، پسرخاله م هم بود... حکم جلب رو تمدید کردیم و رفت تا یه ماه دیگه..... خانومی که داشت حکم جلب رو برام تنظیم می کرد پرسید "اصلا دنبال شوهرت هستی که گیرش بندازی؟!"


گفتم اومده جلو واسه توافقی، ولی خب چون قرار بود ۱ آبان پول رو بده و نداد و دنبال اذیت کردنه اومدم واسه تمدید....


گفت "چرا فقط ۱۰ تومن؟!"


هیچی نگفتم.....


گفت "اشکالی نداره، مهم اینه که خودت خلاص شی"


اومدم طبقه ی پایین و از روی حکم جلبم چند تا کپی کردم! محض احتیاط! بعدشم برگشتیم خونه


دیروز عصر هم با مامان و داداش کوچیکه اول رفتیم بیمارستان عیادت عموم (همون که مشکل کبد داره، میخوان پیوند کبد انجام بدن! اینم نوشدارو بعد از مرگ سهراب!) بعدشم رفتیم یه بیمارستان دیگه عیادت مامان بزرگم.... دخترخاله پیشش بود... مامان بزرگمم گیج و بی حال بود به خاطر مورفین... سرطان لعنتی!


...


برم چایی بخورم و بعدشم یواش یواش بساط شله زرد پزونم رو راه بندازم 


به یاد همه تون هستم عزیزای دل و اگه قابل باشم براتون دعا میکنم 


خدا نوشت: خدایا.... بضاعت من به قدری ست که نمی دانم در حق دوستانم چه دعایی کنم... اما می دانم که تو از حال آنان آگاهی... پس بهترین ها را برایشان مقدر فرما 




نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1396ساعت | 14:54 توسط مادام کاملیا | نظرات (17)