X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 ۸ صبح یکشنبه نوشت: مامان بزرگم آسمونی شد!

 

من سه روزه بغض دارم..... سعی کردم به روم نیارم و حفظ ظاهر کنم! حفظ ظاهر هم شد!! ولی........


دلم می خواست از دیروز و خونه ی دخترعموم و سفره ی حضرت ابوالفضلش بگم.... از اینکه سعی کردم دونه دونه اسمای قشنگ تون رو به زبون بیارم و دعا کنم برای عزیزانم....... ولی......


امروز ۴ عصر وقت دندون پزشکی داشتم... بعد از ناهار، حوالی ۲ با مامان و داداش کوچیکه رفتیم بیمارستان پیش مامان بزرگم.... دخترخاله پیشش بود...... مامان بزرگ بی حال بود، بین خواب و بیداری..... تازه بهش ت.ر.ی.ا.ک خورونده بودن که دردش آروم شه!!! ولی زیاد تاثیر نداشت..... یهو شروع کرد به جیغ زدن! پاهاش ورم کرده و به پشت خوابیده! با کوچکترین حرکت غده های لعنتی سیخ میزنن و درد می کشه......


گفتم خدایا! بازم بزرگیتو شکر! ما که میخوایم تهش بمیریم، پس چرا با درد؟! چرا اینجوری؟!


دکتر گفته ببرینش خونه، اینجا موندنش فایده نداره!


میگن ببرینش خونه تا بمیره!


۴ رفتیم دندون پزشکی.... بعدش رفتیم من یه مانتو پاییزه و یه شال پاییزه گرفتم..... همیشه ذوق می کردمااااا، ولی امروز ذوقم نیومد....


برگشتیم خونه.... مامان به کاراش رسید و دوباره با داداش کوچیکه و خانومش رفتن بیمارستان..... امشب مامان پیشش می مونه......


این سری که مامان بزرگ بیمارستانه نشد که مراقبش باشم! بدجوری دلم هست..... نشد چون مصادف شد با اون مشاوره ی لعنتی و بهم ریختن اعصاب و روانم.... مصادف شد با نزدیکی روزای گل و بلبل و میگرن لعنتی تر...... خیلی دلم هست، خیلی......


دلم براش تنگه.... درد داره و از شدت درد جیغ می کشه و به همه فحش میده!! اما من دلم تنگه براش.....


امشب به مامان گفتم بذار من برم پیشش.... گفت نه، تو حالت خوب نیست، شبم نمی تونی بخوابی بدتر میشی.....


احتمالا فردا مرخصش میکنن.... دائی کوچیکه گفته می برمش خونه ی خودم.....


اینه زندگی؟! که شاهد درد کشیدن عزیزت باشی و منتظر باشی تموم کنه؟! اِی لعنت به این زندگی........


دلم میخواد بازم معجزه شه و مامان بزرگم برگرده! مثل همون چند سال پیش که دکترا گفتن نهایت ۶ ماه زنده ست اما ۶ ساله که زده توو دهن عزرائیل!!! از یه طرف میگم زودتر راحت شه تا دیگه درد نکشه! اما از اون طرف.......


خدا کنه دیگه درد نکشه............




نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1396ساعت | 00:02 توسط مادام کاملیا | نظرات (58)