X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

بار آخری که اومد خونه مون، پله ها رو سینه خیز اومد بالا! بمیرم براش..... رفتم سمتش که بازوشو بگیرم اما نذاشت! هیچوقت نمی ذاشت کمکش کنیم!


بار آخری که رفتم خونه ش، زنگ خونه رو که زدم، خیلی طول کشید در رو باز کنه! بازم سینه خیز........ بمیرم الهی...... دستو پاش خاکی و کثیف...... به خاطر همین سینه خیز رفتنا! و من به خودم لعنت فرستادم که چرا اومدم و باعث شدم اینطوری بیاد در رو وا کنه!


غروب آخر توو بیمارستان.... گفت لبم خشکه.... به داداش کوچیکه گفت برو واسم مرطوب کننده بگیر! بمیرم برای لبای خشکیده ت....... کِرم رو گرفتم و لبات رو چرب کردم..... نگام کردی و لبخند زدی..... برق چشات فرق داشت! بخدا فرق داشت..... بمیرم برات......


بمیرم برات که شب ِ آخر تا ۱۲ درد کشیدی و ت.ر.ی.ا.ک اثر نداشت.... بمیرم که جیغ می زدی و دخترخاله و داداش کوچیکه دست به دامن پرستارا شدن تا بهت مورفین بزنن..... بمیرم برات که بعد ِ مورفین خوابیدی و دیگه هرگز بیدار نشدی!


بمیرم برات که ۴ صبح پرستار اومد بهت سِرم زد و تو واسه اولین بار توو این روزا درد نداشتی! درد نداشتی چون یکم قبلش پر کشیده بودی........


بمیرم برات که پرستار نفهمید! یا شاید فهمید و هیچی نگفت! بمیرم برات که مامان می گفت تا قبل ۴ صدای نفس کشیدنتو می شنیده........


بمیرم برات که صبح زود خاله اومد شیفتو تحویل بگیره.... شوهر خاله داشته مامان رو می رسونده خونه که خاله زنگ میزنه میگه مامان تموم کرد!!!!


بمیرم برات..... خاله میگه دستتو بلند کرد دید دستت بی جون افتاد! دید پاهات سرد ِ سرده..... دید نبضت نمی زنه...... دید دیگه رفتی واسه همیشه...........


تشییع جنازه ت غم انگیزترین تشییع جنازه ی عمرم بود..... موقع شستنت.... خاله بزرگه می گفت دل ندارم تو رو بشورم! ولی شست، خودش شست....... بمیرم برات که از دهنت خون زد بیرون.... بمیرم برات که سرتو توو نایلون پیچیدن تا کفنت کثیف نشه...... بمیرم برات که وقتی خواستن بذارنت روو سنگ تا کفنت کنن سرت خورد به سنگ! داد زدم گفتم "یواش تر! دردش میاد!" آخه تو خییییلی درد کشیده بودی، دیگه بس بود، دیگه جون نداشتی.......


بعد از کفن اومدم بالای سرت.... چشات باز بود! باز ِ باز..... چشات چقدر قشنگ بود........


بردیمت خونه ت..... خاله کوچیکه از همون توو کوچه شروع کرد به دست زدن! اومدیم توو حیاط.... تابوتت رو گذاشتن وسط حیاط و بچه ها و نوه ها و برادرات اومدن ببوسنت...... بوسیدمت.....


یهو دگرگون شدم! فرو ریختم! نشستم..... داشتن تابوتت رو می بردن بیرون که هق هقم رفت تا آسمون..... با ناله گفتم "دیگه کی بیاد بهم سر بزنه؟! دیگه کی دلش برام تنگ بشه؟! تنها شدم من...... دیگه چطوری بیام توو این خونه؟! یعنی دیگه این خونه رو نمی بینم؟! دیگه کی بیاد پیشم؟!"


دخترخاله و دختردائی اومدن بلندم کنن...... نتونستن.... دیگه هق هق نبود! ضجه بود...... داداش کوچیک اومد بغلم کرد..... من صدات می کردم ولی نبودی........


بمیرم برات که تمااااام دیروز بارون زده بود اونم شدید، ولی اون دو ساعت تشییع جنازه ت آسمونم سکوت کرد! بارونش بند اومد!


واااای سر دفن کردنت.... گفته بودی کنار پدرت دفنت کنن! بابا رفت کنار پدرت یه قبر خرید...... بابا خودش رفت تووی قبر برای انجام مراسمات..... چرا انقدر سریع رفتی زیر خاک؟!


غریبه ها که رفتن نشستیم پیشت.... بمیرم برات....... من دیگه تو رو نبینم؟! دیگه کی بیاد بهم بگه "دلم واست خفه شده بود!" دیگه کی بهم بگه "یه نوه دارم شاه نداره!" دیگه کی به ناخنای بلندم غر بزنه بگه "ایییییییییش! ناخناتو کوتاه کن!" دیگه کی موهامو برام خوشگل ببافه؟!؟!؟!؟!


روو خاک مزارت زانو زده بودم و اشک می ریختم..... بارون شروع شد.... بمیرم برات که شب اول خواب ِ ابدیت خیس ِ خیس شدی!!!! بمیرم برات که توو جای خیس خوابیدی!!!


خانوم ِ دوست ِ بابا اومد بلندم کرد!!! چرا خب؟! چرا نذاشتن بیشتر بمونم؟!


بارون شدید شد..... اومدیم خونه ی دائی کوچیکه.... من اما دلم پیشت بود........ می گفتن امشب پیش پدرت و مادرت و شوهرت و شوهرخاله و دختردائی، جمع تون جَمعه! می گفتن امشب راحت می خوابی....... بمیرم برات.....


تا خونه ی دائی هستم همه چی میگذره ها، ولی شب که میشه و میام خونه همش جلو چشامی! دونه دونه صحنه های بودنت میاد توو ذهنم...... این روزای آخر ازت فراری بودم! آخه درد داشتی و با دیدنت هزار بار می مُردم! آخه من دلم ترکیده بود و با دیدنت جون می دادم!


...


بامداد سه شنبه ست.... روز سوم نبودنت..... خدا کنه زودتر صبح بشه تا برم خونه ی دائی...... برم که واسه سومین روز نبودنت از مهمونات پذیرایی کنم و تخلیه شم!


از اون بالا می بینی منو؟! منی که متنفرم از ظرف شستن! این دو روز ظرفای ناهار و شام مراسمت رو می شورم! اون همه ظرف...... ناخنام همه خش افتاده! ریش ریش شده!! انگار میخوام درد نبودنتو اینطوری مرهم بذارم!!!


دلم تنگه برات....... می دونی چیه؟! این دو روز تو نبودی، ولی من هی چشام دنبال مامانم بود.... مامانم بین بچه هات، بیشترین شباهت رو بهت داره! عکستو که می بینم، اون نوار مشکی رو که می بینم، می بینم چقدررررررر مامانمو دوست دارم!!!!! حتی با همه ی دعواهامون! با همه ی اختلاف سلیقه هامون!


جای خالیت دیوونه م میکنه..... دو ساعته دارم اشک می ریزم و بهت فکر میکنم...... دو روزه میگم پس یعنی مرسا چی کشیده و چی می کشه؟! مرسا مامانشو از دست داده و من مامان بزرگمو.......


بمیرم براتون........


...


مامان بزرگم! دخترِ یکی یدونه ی باباش! دلم تنگه برات..........




نوشته شده در سه‌شنبه 23 آبان 1396ساعت | 01:16 توسط مادام کاملیا | نظرات (36)