X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

سلام دوستانم


اول از همه از کامنتاتون بی نهایت ممنونم.... از صمیم قلبم دعا می کنم که خدا به خودتون و عزیزان تون سلامتی بده..... توو این چند روز هر موقع به یاد حرفاتون میفتادم می گفتم خدایا گره از کار دوستام باز کن.... شما از دوستای واقعیمم، واقعی تر بودید 


...


امروز هفتم مامان بزرگمه! هفت روزه که نیست...... مامان تا پریروز توو شوک بود! از پریروز تازه انگار باورش شده که مادرش دیگه نیست! دیروز اوج دلتنگی و گریه هاش بود..... بهم میگن مواظب مامانت باش، خطرناکه!


به خاطر شلوغی این روزا و حجم مراسم ها، مراسم سوم و هفتم مامان بزرگم رو ادغام کردیم و چهارشنبه برگزار کردیم..... به جرات میگم تمااااام کارهای تدارکات مراسم شام به عهده ی ما نوه ها بود! اونم واسه یه مراسم ۶۰۰ نفری! و به گفته ی همه ی مهمونا، سنگ تموم گذاشتیم.... خدا رو شکر همه چی منظم و قشنگ بود و مراسم هم عالی پیش رفت


منم دقیقا صبح همون چهارشنبه که بیدار شدم وقتی لباس پوشیدم که از خونه بیایم بیرون و بریم خونه ی دائیم، وسط هال افتادم! و از همون روز انگار سمت راست بدنم فلجه! داداش کوچیکه طفلی کارش شده بود ماساژ دادن.... با همون حال کارا رو انجام می دادم،اما دیگه وسط مراسم اشکم دراومد


همون شبم وقتی رفتم خونه دیدم وارد روزای گل و بلبل شدم! یعنی قشنگ گل بود و به سبزه نیز آراسته شد!


ولی قربون خدا برم که هوامو داشت.....


دیروز بعد از ظهر هم، مامان و خاله ها و نوه های دختری مراسم ختم داشتیم، که اونم خدا رو شکر عالی برگزار شد


بچه ها و نوه ها یه ختم قرآن هم برای مامان بزرگم گذاشتیم و جزء هفت رو من برداشتم!  که دیروز خونده شد


امروزم بعد از ناهار میریم سر مزار برای مراسم هفتم...... امروز تولد خاله کوچیکه هم هست!


...


پریشب اینجا مراسم حلیم زنی بود.... پسرخاله ما رو برداشت برد دور دور! اول رفتیم نزدیک خونه ی مامان بزرگم.... خاله می گفت من نمی تونم دیگه به اون خونه نگاه کنم! ولی من یه دل سیر نگاش کردم! به اون پارچه ی مشکی روی در! به اون اعلامیه! به اون سنگی که دیگه قرار نیست مامان بزرگم رووش بشینه! چقدر اونجا سوت و کور شده.......


سر دیگ حلیم، خدا رو شاهد می گیرم فقط به یاد شما قشنگام بودم..... هیچی واسه خودم نخواستم فقط می گفتم دوستای مجازیم مشکلات شون به خوبی حل شه و بیان بهم خبر بدن تا ذوق کنم


...


دوستای عزیزم امروز صبح داشتم کامنتای قبلی رو نگاه می کردم دیدم چند تاش بدون جواب هست! من هیچ کامنتی رو بدون جواب تائید نمیکنم..... نمی دونم بلاگ اسکای چشه که جوابای منو حذف میکنه؟! اینو گفتم که بگم اگه دیدید کامنتی بدون جواب تائید شد عمدی تووش نیست، یه موقع ازم دلگیر نشید


...


احتمالا پس فردا نوبت مشاوره ست! هنوز تماس نگرفتن.....


...


بازم ازتون ممنونم، خیلی خیلی دوستتون دارم 




نوشته شده در شنبه 27 آبان 1396ساعت | 10:47 توسط مادام کاملیا | نظرات (17)