X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

هنوز از کلینیک مشاوره تماس نگرفتن! آقای مشاور می گفت ۲۹ آبان جلسه ی آخره! ولی رفته که رفته.......


منم تماس نگرفتم! دیگه واسم مهم نیست! هرچی بخواد بشه، میشه....


...


این پستم واسه تخلیه ی خودمه، میخوام یکم حرف بزنم تا دلم نترکه!


مامان بزرگم وقتی می اومد خونه مون، همیشه توو یه نقطه می نشست، اصلا جاش همون جا بود...... این روزا مداااام به اون جای مخصوصش نگاه می کنم و میگم "یعنی دیگه هیچوقت اونجا نمی شینه؟!"


مدل نشستنش که یادم میاد آتییییییش می گیرم......


امروز صبح آیفون زنگ خورد.... من یه لحظه پریدم توو دلم گفتم "مامان بزرگم اومده!" یهو ریختم.... قلبم مُرد.... یهو زمان وایساد، دنیا وایساد، قلبمم........


داداش کوچیکه دوتا عکس از مامان بزرگم توو گوشیش پیدا کرد که واسه سه چهار سال پیشه.... مامان بزرگم تپل بود، سر پا بود..... چی شد یهو؟!


دوتا عکس هست که هر دوش توو چهارچوب در حیاطش وایساده... یکی واسه سه سال پیش، یکی واسه یه ماه قبل از فوتش..... وااای خداااا اون اولی خوب و سرحال و تپل، ولی اون دومی پوست و استخون!!!! میشه اینا رو دید و دیوونه نشد؟!


...


بامداد جمعه ست.... گوله گوله اشکام میاد پایین.... مسیح و آرش می خونن:


کنار هرکی می شینم تو رو می بینم..... به کجای آسمون تو پر کشیدی من که رو زمینم......


دلم خییییلی تنگه.....


اینجور وقتا آدم به پوچی می رسه.... هی میگم خب یعنی چی؟! این چه اومدن و چه رفتنیه؟! خب چرا باید به زور پا به این دنیا بذاریم، سختی بکشیم، و در نهایت هم با درد از این دنیا بریم.... هم خودمون درد بکشیم، هم یه درد مضاعف برای اطرافیان بجا بذاریم..... که چی واقعا؟!


اصلا من دلم نمی خواست به این دنیا بیام! مگه کسی نظرمو پرسید؟! مگه اون موقع که بچه ی اول مامان داشت سقط میشد کسی ازم پرسید که تو دلت میخواد جاش بری توو دل مامانت؟! چرا به زور فرستادنم؟!


بعد برم پست خورشید عزیزم رو بخونم و حالم بیشتر بهم بخوره از این دنیای کوفتی و بعضی از آدماش....


کی میگه انسان اشرف مخلوقاته؟! انسان هیچی نیست.... کی میگه انسان اختیار داره؟! هرکی میگه دروغ میگه!!! سر و ته مون اجباره! یه اجبار گند و مزخرف!


نصف بدنم فلج بود! می گفتن احتمالا سکته کردی!! هه.... میگن فشار عصبیه! میگن بهت شوک وارد شده! میگن میگن....... ولی نمی دونن که دست و قلبم چقدررر تیر می کشه! نمی دونن چقدر خسته م... چقدر تنهام.......


مامان بزرگم خیلی دوسم داشت! دیگه نیست که دوسم داشته باشه..... دیگه نیست که هوامو داشته باشه..... هیشکی نمی دونه ولی من یتیم شدم......


روزی که مامان بزرگم فهمید همسر باهام چیکار کرد، حالش بد شد.... توو بیمارستان با همسر روبرو شد! سر تا پای همسر رو حسابی شستشو داد!!! همسر جیکش درنیومد!


اصلا من چرا دارم اینا رو میگم؟!؟!


دیروز سر ناهار یه بحثی شد.... یکی از دوستای بابا، دخترش داره طلاق می گیره! شوهرش دست بزن داره! دختره طفلی بدنش کبوده.... رفته پزشکی قانونی..... داداش کوچیکه شاکی بود که چرا وقتی کتک میخورد نیومد به خونواده ش بگه..... یهو از دهنم پرید که "یه وقتایی اونایی که کتک میخورن به خونواده چیزی نمیگن که پدر و مادرشون ناراحت نشن"


بابا یهو شوک شد! یهو سکوت..... یهو یه نگاه نگران و مضطرب..... یهو یاد سیلی های پی در پی.... یاد مشتایی که توو سرم می کوبید.... یهو یاد مو کشیدناش.... یهو یاد...... یاد..... یاد......... ....... یهو یاد خورشید.......


چه جوری میگن زندگی هنوز قشنگی هاشو داره؟! واسه ماها کجاش قشنگه؟!؟!


میگن حق گرفتنیه! اوکی حق گرفتنیه! ولی بعد از چند سال؟! بعد از چقدر پیر شدن؟! چقدر دلمرده شدن؟!


من؟؟؟؟؟؟؟ خسته م، بی انگیزه م، درد دارم، قلبم داره می ترکه، گریه امونمو بریده...... ولی خب که چی؟؟؟؟ بازم مجبورم بخوابم و صبح بیدار بشم! بازم مجبورم ادامه بدم.......


تهش؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی معلوم نیست! شاید بشه! شاید نشه! شاید برم! شاید نرم! شاید درست شد! شاید درست نشد! شاید شاید شاید.........


چشم امیدمون به فردایی هست که شاید هیچوقت نیاد! 


شاید این جمعه بیاید، شاید....... هه


...


گور بابای این زندگی  و متعلقاتش!!!!!!!!!!!


...


عنوان نوشت: ترانه ی "بعد از تو" از مسیح و آرش!




نوشته شده در جمعه 3 آذر 1396ساعت | 01:12 توسط مادام کاملیا | نظرات (17)