X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

ساعت حدود ۱۱ شب پنجشنبه ست.....


سه شنبه ظهر بابا و داداش کوچیکه با عجله اومدن خونه و گفتن از بیمارستان تهران زنگ زدن گفتن واسه عمو کبد پیدا شده سریعتر بیاین!


عمو دومی بیمارستان اینجا بستری بود..... زودی ترخیصش می کنن که راهی تهران شه... گفته بودن ۶ غروب باید بیمارستان تهران باشید!


بابا کیفش رو برداشت و رفت خونه ی عمو که برن سمت تهران... ..دو ساعت بعد دیدیم آیفون میزنن! بابا بود! گفت عمو و پسرعمو راهی شدن! توو ماشین جا نبود! و بابا دیگه هیچی نگفت!


به من که کلا هیچی نمی گفتن! من از هیچ جا خبر نداشتم! ساعت عمل، جریانات عمل........


قرار بود ۶ بیمارستان تهران باشن اما وقتی بابا ۸ بهشون زنگ زد هنوز توو ترافیک بودن!!!


از اینجا به بعد من دیگه بی خبر موندم و گذشت......


چهارشنبه صبح از کلینیک مشاوره زنگ زدن که امروز (چهارشنبه) ساعت ۱۲ و ربع کلینیک باشید! تندی پریدم دوش گرفتم و آماده شدم... با داداش کوچیکه رفتیم کلینیک... و من کماکان بی خبر!


رسیدیم کلینیک... به منشی گفتم با شوهرمم تماس گرفتید؟!  گفت نه نیازی نبود!!! یکم بعد منشی بهم گفت برم داخل.......


برعکس اون دفعه که آقای مشاور خیلی داش مشتی و خنده رو  و پر انرژی و بشاش بود، دیروز ولی یه جوری بود! دیگه چشاش نمی خندید! دیگه بهم آبجی نمی گفت! دیگه بابت هر حرفم لایک!! نمی داد!


نشستم روبروش.... همین طور که مشغول پر کردن فرم ها بود یهو دست از نوشتن می کشید و باهام حرف میزد!


گفت خانم فلانی تا حالا کجا بودید؟! زودتر از اینها منتظرتون بودم!!!


گفتم یعنی چی؟! من منتظر تماس تون بودم! شما باید زنگ می زدید!!


گفت آره! ولی خب درک کنید انقدر پرونده زیاده! ما هم از صبح تا ظهر اداره هستیم! بعدشم اینجا.... تازه کارای دیگه هم بماند!


گفتم جلسه ی اول مشاوره م بعد از دو هفته تاخیر برگزار شد! اونم خانوم مشاور نبودن و شما به جای ایشون قبول زحمت کردید!!!! من توضیح داده بودم که شرایطم ویژه ست! گفته بودم که شوهرم نرمال نیست و ممکنه بزنه زیر حرفش! من دارم حکم جلبم رو تمدید میکنم! چون به شوهرم اعتماد ندارم!


گفت بله حق با شماست! ولی ما هم درگیر کلی پرونده هستیم.....


گفتم به هر حال من از شما گله ندارم! گله ی من از قانون و روند اینجور پرونده هاست!


گفت دقیقا ما هم نظرمون همینه! که چرا انقدر معطلی! اینجور پرونده ها توو همون جلسه ی اول قابل جمع شدن هست! اما ما رو تحت فشار میذارن که حتما باید طولش بدیم!!!


گفتم اینجا قانون بسوز و بساز حکم فرماست!


یهو شوکه شد و رفت توو فکر.... بعد از یه مکث کوتاه سرشو به نشونه ی تائید تکون داد و گفت اوکی!


گفتم قانون ما طلاق عاطفی رو ترجیح میده به طلاق واقعی!!!


اینجا بیشتر شوکه شد! انگار داشت به جمله م فکر میکرد..... بعد از چند لحظه دوباره گفت اوکی!


گفت شوهرت مشکل روحی داره! یه نوع سادیسم! و دلیل اون رفتاراش اینه.......


گفت شما اصلا به درد هم نمیخورین! اصلا واسه هم ساخته نشدین!


دوباره یکم بعد دست از نوشتن کشید و نگام کرد! گفت اگه بهت بگم علائم افسردگی رو داری چی میگی؟!


گفتم بله دارم!


انگار انتظار نداشت تایید کنم!


سرمو تکون دادم گفتم بله میدونم! حتی می دونم  که چقدر عصبی شدم! که می ترسم و چقدر اعتماد به نفسم پایین اومده! اینکه وقتی سرعت ماشین از یه حدی بیشتر میشه می ترسم! اینکه وقتی کنار یکی می شینم می ترسم! ۵۰ درصد دعواهامون توو ماشین بوده! برای همین حتی وقتی کنار بابام می شینم می ترسم! حالت دفاعی دارم! حس میکنم هر لحظه میخواد بزنه توو صورتم!!!!


آقای مشاور با چشای گرد شده نگام میکرد!


گفتم بله خودم به افسردگیم اعتراف دارم!


گفت می دونی باید برای خودت یه کاری کنی؟!


گفتم بله.....


گفت به نظرت باید چیکار کنی؟!


گفتم فکر کنم یه راهش همین مشاوره ست......


گفت پس اقدام کن و دنبال درمان باش


گفتم حتما


مشغول نوشتن شد اما خیلی سریع دوباره نگام کرد و گفت "البته به خاطر تکانه ای بودنت (فکر کنم همین لفظ رو به کار برد اگه اشتباه نکنم) ممکنه نظرت عوض شه!


گفتم یعنی ممکنه بزنم زیر حرفمو نرم دنبال مشاوره؟! (متعجبانه خنده م گرفت)


سرشو به نشونه ی تائید تکون داد!


گفت ان شاءالله که بتونم به زودی ببینم حالت خوبه!


گفتم ان شاءالله


گفت می تونی عضو کانال مون بشی! حتی اگه کاری داشتی می تونی بهم پیام بدی چون آی دیم توو کانال هست!


گفتم حتما!


گفت اگه خواستی بیای پیشم که باهام تماس بگیر، اگه هم نخواستی بهم بگو تا یه مشاور دیگه رو بهت معرفی کنم!


گفتم باشه، ممنون


اومدم بیرون..... نشستم تا جواب آماده بشه! منشی پاکت مهر و موم شده رو داد دستم.... هزینه رو پرداخت کردم! و رفتیم سمت بهزیستی....


نامه رو تحویل دادم و دوباره مراحل اداری و امضا از معاون و ثبت...... اینجا دوباره یه نامه ی مهر و موم شده دادن بهم که ببرم دادگاه!


ساعت ۱.۵ بود..... داداش کوچیکه گفت دیر شده بریم خونه، فردا صبح میایم! اومدیم خونه........


بابا و مامان و داداش بزرگه و خانومش نشسته بودن....


رفتم توو اتاقم لباسمو عوض کنم که شنیدم دارن درباره ی ضریب هوشی ۲ صحبت میکنن!!! اومدم پیش شون و گفتم کی ضریب هوشیش ۲ هست؟! عمو چیزیش شده؟!


هیشکی هیچی نگفت!


گفتم چی شده؟!


مامان گفت عمو رو عملش کردن، الان توو آی سی یو هست!


شروع کردم به سوال کردن..... داداش بزرگه گفت عمو سکته کرده!!! زن داداش بزرگه گفت سکته کرد پیوند رو بی خیال شدن!!! دوباره داداش بزرگه گفت پیوند انجام شد ولی عمو رفت توو کما!!!!!


گفتم چرا راستشو نمیگید؟! بعد رو کردم به سمت زن داداش بزرگه گفتم "تو هیچوقت دروغ نمیگی! بگو چی شده؟!"


گفت وسط عمل سکته کرد، الانم توو آی سی یو هست!


بابا تماااام مدت سکوت بود!


گفتم "بعد فوت مامان بزرگ دیگه تحمل این یکیو ندارم"


یهو دیدم زن داداش بزرگه داره برای داداش بزرگه چشم و ابرو میاد! که یعنی هیچی نگو!!


بعد از ناهار مرغ مینا رو از توو قفس آوردیم بیرون و داشت دور و برم بازی میکرد...... گوشی بابا زنگ خورد اما بابا جواب نداد!!!! قطع که شد گوشی داداش کوچیکه زنگ خورد! داداش گفت عمو کوچیکه ست! به بابا گفت چیکار کنم؟! بابا اشاره کرد که جواب نده!!!!!!! اما داداش کوچیکه جواب داد!


صدای عمو رو می شنیدم....... داشت می گفت زنگ زدم به پسرعمو اونم گفت بابا تموم کرد!!!!! شما خبرشو ندارید؟!


من یهو وا رفتم......


داداش کوچیکه گفت "بابا که زنگ زد پسرعمو گفت که باباش ضریب هوشیش اومده پایین و توو کماست"


من گفتم "تموم کرد" و سرمو با دستام گرفتم......


داداش قطع کرد و به بابا گفت یه زنگ به پسرعمو بزن ببین چی شده؟!


بابا انگار نمی شنید!


گفتم بابا زنگ بزن!


بابا توجه نمی کرد...........


اصرار کردیم..... بابا به داداش کوچیکه گفت "خودت زنگ بزن"


داداش کوچیکه زنگ زد به پسرعمو... گفت "عمو حالش چطوره؟!"


صدای پسرعمو رو واضح شنیدم که گفت "بابا تموم کرد"


با صدای بلند تکرار کردم "واااای عمو تموم کرد"


چشام پره اشک شد.....


داداش کوچیکه سریع خداحفظی کرد و گفت "تموم کرد" زد زیر گریه.....


من زدم زیر گریه.......


بابا رفت توو دستشویی!!!!!


زن داداش بزرگه رفت واحد خودشون......


مامان اومد وسط هال ایستاد!


هق هق می کردیم....... مرغ مینا اومد روبروم توو چشام خیره شده بود!


داداش بزرگه گفت "جلوی بابا مراعات کنید"


رفتم توو اتاقم...... عموی قشنگم پر کشید.....


بابا اینا رفتن خونه ی عمو..... یکم بعد سیاه پوشیدم و داداش کوچیکه اومد دنبالم......


بار آخر پنجشنبه ۲۵ آبان دیدمش! با مامان رفتیم خونه شون عیادت... عمو روو تخت، خواب بود... رووش دوتا پتو انداخته بودن! بخاری اتاقش زیاااااد بود! اتاقش سونا شده بود! ولی عمو سردش بود..... خواب بود، پشت به ما...... نشد ببینمش! نشد واسه آخرین بار صورتشو ببینم......


دیشب خونه ی عمو انگار غریب بودیم! حالا میگم چراااااا


عموی قشنگم تهران توو سردخونه بود! اجازه نمی دادن بیارنش شمال! پسرعمو کوچیکه و دائیش و پسردائیش راهی تهران شدن......


ساعت تشییع جنازه مشخص نبود.....


نشستم کنار عروس دومی عمو! گفتم عمو چی شد؟!


گفت دیشب (سه شنبه) ۱۰ شب رسیدن بیمارستان تهران، ۱۲ بردنش اتاق عمل! و عملش تا ۴ صبح طول کشید!! وسط عمل سکته میکنه..... پیوند میزنن اما بدنش پیوند رو پس میزنه و میره توو کما! حدود ۸ صبحم تموم میکنه!!!!


می گفت پسرعمو بزرگه هربار که زنگ میزده نمی تونست بگه بابا تموم کرد! تا ۱۱ خودشو نگه داشت، نمی دونست چه جوری بگه! دیگه ۱۱ همه می فهمن!


بمیرم برای عموی مهربونم........


...


امروز صبح با داداش کوچیکه رفتیم دادگاه.... رییس دادگستری (قاضی اول پرونده م) نبود!!!! نامه رو دادم به سرباز، برد نمی دونم کی امضا کرد! بهم گفتن برو تمبر بخر! گفتم میرم شنبه میام! گفتن تاریخ خورده نمی تونی همینطوری بری!!!!!!


رفتیم دم نگهبانی... گوشیمو گرفتم زنگ زدم پسرخاله! خودشو رسوند.... گفتم هزینه ی تمبر انقدر میشه! زنگ بزن به دائی همسر بگو "هدیه پول مشاوره و تمبر و پزشکی قانونی رو بده، از حق و حقوقشم بگذره، اول آبان قرار بود ۱۰ تومن بدید که ندادید.... حالا که اینطوره به جای ۱۰ تومن، ۱۵ تومن میدید و هدیه بقیه ی هزینه ها رو از جیب میده"


پسرخاله زنگ زد به داییش اما جواب نداد!


داداش کوچیکه گفت بریم خودمون حساب می کنیم


رفتیم تمبر باطل کردیم! بعدش رفتیم ثبت کنیم که گفتن باید شوهرتون هم باشه! شنبه صبح بیاید!


پر از خشم شدم! پر از بغض!!!


داداش کوچیکه گفت چرا ناراحتی؟!


چشام پره اشک بود.... اومدیم توو ماشین نشستیم و اشکام سرازیر شدن...... داداش کوچیکه چند برگ دستمال گرفت جلوم و گفت صورتتو پاک کن!


رسیدیم خونه، هیشکی نبود، مامان و بابا خونه ی عمو بودن.... اومدم توو اتاقم که پسرخاله زنگ زد! با گریه جواب دادم! پسرخاله شوکه شد....... گفت خونه ای؟! چرا گریه می کنی؟!


هیچی نگفتم.....


گفت داییش جواب داد! به داییش حرفا رو زده و داییش هم گفته که شما حساب کنید شنبه میاد باهامون حساب میکنه!!!!!!


من گریه می کردم.....


پسرخاله گفت "واسه چی گریه میکنی؟! شنبه میریم کارتو ردیف می کنیم تموم میشه"


من بازم گریه می کردم......


قطع که کردم داداش کوچیکه اومد توو چهارچوب در وایساد گفت "چرا گریه میکنی؟؟؟؟!"


زدمش کنار و به زور در اتاقمو بستم و قفل کردم! با گریه داد زدم "از همه تون بدم میاد! خسته م کردید! ولم کنید...."


خودمو انداختم روو تخت و هق هقم رفت تا آسمون......


بعد از ظهر مامان و بابا اومدن.... من داشتم به مرغ مینا غذا می دادم! بابا پرسید چیکار کردید؟!


اعصاب جواب دادن نداشتم... داداش کوچیکه فهمید، تندی خودشو انداخت وسط و جواب بابا رو داد! پا شدم اومدم توو اتاقم..... خسته بودم..........


عصر لباس پوشیدم رفتم خونه ی عموم.......


پسرعمو اینا از صبح درگیر کارای عمو بودن که بیارنش شمال.... حدودای ۲ بالاخره مجوز گرفتن و حرکت کردن.....


خونه ی عمو پر بود از کسایی که منتظر عمو بودن....... عموی قشنگم رو داشتن با آمبولانس میاوردن!


غروب شد.... همه چشم شون به ساعت! دل توو دل مون نبود....... حدود ۸ شب دوتا دخترعموها و دوتا عروساشون غیب شون زد! رفته بودن سردخونه که عمو رو ببینن!


وقتی برگشتن خونه ی عمو قیامت شد!


...


فردا ۲.۵ تشییع جنازه ست...... عموم آروم گرفت!


...


و اما ماجرای جو سنگین خونه ی عمو......


عموم سالها بود که مشکل کبد داشت... حتی توو یکی دو تا پست اشاره هم کرده بودم..... سه سال پیش بیماریش اوج گرفت و همون موقع قرار شد ببرنش شیراز واسه پیوند کبد، اما یهو کنسل شد! و ما نفهمیدیم چرااااا


گذشت تا همین چند ماه پیش که دوباره بیماریش شدت گرفت..... ما حرف پیوند می زدیم اما زن عمو و بچه هاش می گفتن "دیگه دیر شده! فایده نداره! دکترا جوابش کردن و شرایط پیوند نیست"


برگشتیم به چند سال پیش که شرایط پیوند بود! گفتیم اون سال چی شد که یهو کنسل شد؟!


عمو می گفت زن عمو نذاشت! و زن عمو می گفت عمو خودش نخواست!!!!!!


ما مشکوک شدیم! خب داشتیم درد کشیدن عمو رو می دیدیم و نمی تونستیم بی خیال باشیم...... دور و بری ها، دوست و آشنا، همه و همه می گفتن این مرد رو نجات بدین، این داره درد می کشه......


بابا با دوست دکترش مشورت کرد... گفت شرایط مون اینه، امکانش هست تهران پیوند انجام بشه؟!


با چند تا دکتر مشورت شد تا اینکه با دکتر اصلی عموم ارتباط برقرار کردیم و دکترش توو یه پیام کامل توضیح داد که ایشون (عموم) بیماریش هنوز حاد نشده و آزمایشاتش نرمال هست و شرایط پیوند رو داره!!!!!


پیام دکتر رو خودم خوندم.... و این یعنی چی؟! یعنی تمااااام مدت عموم شرایط پیوند رو داشته اما زن عمو و بچه هاش کوتاهی کردن! و خب اولین چیزی که به ذهنمون می رسید این بود که اینا نمیخوان هزینه کنن! و عمو رو مُرده حساب میکنن!


تا اینکه از دور و بر به گوش مون رسید که دوتا پسرعموم همه جا می شینن میگن "پدرمون دیگه رفتنیه!"


بابا و عموهای دیگه و عمه هام آشوب شدن! که یعنی چی؟! برادرمون دستی دستی جلوی چشم مون آب بشه؟! شروع کردن به دخالت کردن و گفتن اینکه ببریدش برای پیوند


بابا وقتی با دوست دکترش مشورت کرد و پیام دکترِ عموم رو دید رفت سراغ پسرعموها و دوتا داماد عموم! که یه کاری کنین! این مرد داره درد می کشه و شما دست روو دست گذاشتید؟! چرا نمیرید دنبال پیوند؟!


اونام میگفتن ما وقت نداریم و پول نداریم!!!!!!


اینجا بابا و خواهر برادراش آتیش گرفتن! چون عموم ندار نیست! ماشالله ملک و املاک داره! ولی مشکل اینجا بود که انگار پسرعموها نمی خواستن از سهم ارث شون چیزی کم بشه! راضی بودن پدرشون بمیره ولی مجبور نشن یه تیکه زمین بفروشن و خرج پدرشون کنن!


ماها پره خشم شدیم.....


دعوای بابا و فشار دوستای عمو باعث شد زن عمو اینا راضی به پیوند بشن! اما خب نوشدارو پس از مرگ سهراب بود! چون عمو هر روزی که میگذشت بیشتر بدنش تحلیل می رفت و تمام اعضای بدنشو درگیر میکرد....


تا همین اواخر که بالاخره عمو رو بردن تهران و کارای مقدماتی پیوند و آزمایش ها و مشاوره دادن ها به عمو و زن عمو........


و دقیقا پریروز سه شنبه ساعت ۱ بعد از ظهر از بیمارستان تهران زنگ زدن که کبد پیدا شده و سریع خودتونو برسونید!


عمو بیمارستان اینجا بستری بود، وقتی شنید کبد پیدا شده کلی خوشحال شد و گفت "کبد که پیوند بزنم خوب ِ خوب میشم"


اما موقعی که سوار ماشین کردنش تا راهی تهران شن حالش بهم خورد و انگار خودشو باخت!


توو ترافیک رسید تهران و بلافاصله بردنش اتاق عمل......


من نمی دونم داستان چیه اما امشب یه چیزایی در مورد شکایت و کلانتری و پزشکی قانونی شنیدم! نمی دونم جریان چیه


دیروز که خونه ی عمو توو جمع نشسته بودم، دیدم زن عمو داره برای یکی از مهمونا میگه "ما خودمون فهمیده بودیم که این رفتنیه! ولی زخم زبونای بقیه نذاشت!!! هی می گفتن ببرینش پیوند! ما خودمون می دونستیم نمیشه"


اینو که شنیدم بهم ریختم! عصبانی شدم...... واقعا اینطوریه؟! یعنی آدم ببینه عزیزش داره درد می کشه ولی با خودش بگه خب این که تهش می میره! پس من واسش کاری نکنم؟!


دلم میخواست به زن عمو بگم اگه همون سه سال پیش راضی به پیوند می شدین شاید الان عمو زنده بود! شاید انقدر درد نمی کشید! شاید انقدر بدنش کبود و سوراخ سوراخ نبود!


امشب دخترعموها بعد از دیدن پدرشون توو سردخونه ی اینجا می گفتن بدن پدرشون از گردن به پایین پاره بود!!!!


خب لامصبا اگه سه سال پیش پیوند میشد شاید الان عمو رو کالبد شکافی نمی کردن! تیکه تیکه ش نمی کردن!


اما مجبورم سکوت کنم! هی می خورم و دم نمی زنم! الان بابای من شده آدم بده! احتمالا با خودشون میگن اگه فلانی اصرار نمیکرد پدرشون رو ببرن تهران حتما الان پدرشون زنده بود!


نمی دونم، شایدم درست بگن! وسط گریه هاشون میگن "کاش همینطور جلومون زجر می کشیدی، ولی زنده بودی!"


یعنی به زجر عمو راضی بودن.......


نمی دونم، ولی عمو دقیقا علائم مامان بزرگم رو داشت! انگار همه ی کسایی که میخوان بمیرن علائم شون شبیه همه! که سردشون میشه! که آب میخوان! که کبود میشن! پوست و استخون میشن! عمو قبل از عمل دقیقا این علائم رو داشت.....


نباید بی انصاف بود! این چند ماه آخر عمو همش این بیمارستان و اون بیمارستان بستری بود و زن عمو هم همراهش! هر چند به بابا و بقیه عموها و عمه ها تیکه مینداختن! هر چند توقع کمک مالی داشتن! هر چند یه وقتایی عمو رو ول میکردن به امون خدا! ولی خب بهش رسیدگی هم می کردن


خلاصه اینکه الان، خیلی از کسایی که تا دیروز می گفتن "چرا پیوند نمی کنین؟! چرا نمی برینش تهران؟!" الان میگن "واسه چی بردینش تهران؟! اصلا واسه چی عملش کردین؟!"


نمی دونم.......


فقط میدونم خیلی خسته م.... خیلی خیییلی خسته م....


...


الان ساعت ۱ و ۱۲ دقیقه ی بامداد جمعه ست!




نوشته شده در جمعه 10 آذر 1396ساعت | 01:12 توسط مادام کاملیا | نظرات (15)