X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 بعدا نوشت اضافه شد!

 

صبح با داداش کوچیکه راهی دادگاه شدیم..... همسر و برادرش توو راهرو نشسته بودن... همسر که طبق معمول اخمو و طلبکار بود! به همسر اشاره کردم که بیاد! بهش گفتم باید بریم شعبه ۴.....


مدارک رو به منشی دفتر تحویل دادیم و همسر رو فرستاد طبقه ی پایین برای ثبت نام توو سایت! کارمو که انجام داد گفت بشین تا شوهرت بیاد و برین پیش قاضی!


اومدم بیرون..... گفتم منتظر بشینم طول می کشه، تنها رفتم پیش قاضی (یه قاضی دیگه، بار اول بود که می رفتم پیشش) تا دیدمش شناختم! پرونده م رو دادم دست شون... پرسید شوهرتم هست؟! گفتم بله.....


دستور داد برای ثبت.... رفتم دفتر ثبت، خانوم مربوطه پرسید شوهرت هست؟! گفتم بله.... گفت بیرون منتظر باشید صداتون میکنم....


اومدم توو راهرو کنار داداش کوچیکه نشستم.... برادرشوهر هی توو راهرو قدم میزد و می رفت و می اومد...... حس خوبی نداشتم.....


همسر اومد، شناسنامه ش رو دادم بهش! گفتم باید منتظر بمونیم.....


با برادرش پچ پچ کرد و برادرش رفت طبقه ی پایین!


حالشم به نظرم خوب بود! حداقل از من بهتر بود! هه


چند دقیقه بعد صدام کردن... رفتیم پرونده رو گرفتیم و دوباره رفتیم شعبه ی ۴... منشی دفتر پرونده رو گرفت و کارشو انجام داد... دوباره رفتیم پیش قاضی... قاضی گفت بشینید!


روبروش نشستیم ولی با فاصله! همسر اصرار داشت که با فاصله از من بشینه! حالا یا به خاطر مریضیش!!! یا به خاطر تنفر!!!


قاضی پرسید بچه هم دارید؟؟ گفتم نخیر! پرسید ۱۰ تومن رو گرفتید؟! گفتم قرار بود در ازای ۱۰ تومن طلاق توافقی صورت بگیره که ایشون ندادن هنوز! قاضی رو به همسر گفت "نمی خواید بدید؟" همسر گفت چراااا، توو دفترخونه میدم! گفتم حرفشون مدام عوض میشه! قاضی گفت نه اینجا می نویسم که توو دفترخونه قبل از امضای شما پول رو بهتون بدن....


اتی جان اینجا یادم بود که بگم میخوام وکیل خودم بشم ولی گفتم اگه بگم همسر هم خیالش راحت میشه و کلا نمیاد دفترخونه، هم پولم و هم طلاقم می پره! واسه همین سکوت کردم


موقعی که خواستیم بیایم بیرون همسر از قاضی پرسید واسه تعویض شناسنامه و پاسپورت مشکلی پیش نمیاد؟! قاضی گفت نه.... همسر گفت بخوام پاسپورت بگیرم اجازه ی خانوم لازم نیست؟! قاضی با تعجب گفت نه.... همسر گفت آخه واسه یکی از دوستام پیش اومد خانومش نذاشت پاسپورت بگیره! قاضی با تعجب بیشتر گفت اجازه ی خانوم لازم نیست ولی بازم سوال کنید من نمی دونم!!!


هه... تا اونجایی که من می دونم واسه اینکه آقا از ایران خارج شه اجازه ی خانوم لازم نیست، ولی من می تونم به خاطر مهریه و نفقه ممنوع الخروجش کنم! البته اگه اشتباه نکنم.... اومدم همینو تیکه وار به همسر بگم ولی باز بی خیال شدم


دوباره رفتیم پیش منشی دفتر و ایشون نامه ی پزشکی قانونی رو آماده کرد و داد دستم... گفت جوابشو زودتر بیارید!


با همسر راهی پزشکی قانونی شدیم...... توو ماشین به داداش کوچیکه جریان پاسپورت رو گفتم، داداش کوچیکه گفت این از در خونه ش نمی تونه بیرون بره! میخواد از ایران بره؟! گفتم آره چرا که نه؟! اینا الان واسه اینکه منو بسوزونن همه کار می کنن! هه


رفتیم پزشکی قانونی برای تست بارداری!!!.... دم درش همسر بهم گفت لازمه منم بیام؟! گفتم آره!


رفتیم و نامه رو دادم دست مسئولش، تا برگه و اسمم رو دید شناخت! خب قبلا پیشش رفته بودم برای کارای مربوط به مشکلات روحی همسر..... یه برگه داد دستم و آروم و با خنده گفت "بالاخره داری طلاق می گیری؟!"


بهم گفت میری این فیش رو واریز میکنی، فلان مدارک رو می گیری و توو روزای فرد ساعت ۸ صبح میای!


اومدیم بیرون.... همسر غرغر کرد که خب فردا می اومدیم دیگه! گیر دادی امروز بیایم!..... هه 


برگشتم به همسر گفتم واریز میکنی؟!


گفت همه چیو من باید واریز کنم؟!!!!!!


گفتم همه چیو؟! هزینه ی تمبر و مشاوره رو که من دادم!


گفت من دو سری فلان قدر فلان قدر پول مشاوره دادم!!! (اینجا خیلی جالب بود! اول اینکه پول مشاوره رو دو برابر حساب کرد! بعدشم اینکه یه جلسه مشاوره شخصی واسه خودش بود اما اونم به پای من حساب کرد)


گفتم اون یه جلسه مشاوره رو واسه خودت رفتی، مگه واسه من رفتی؟!


بعدشم راهمو کشیدم و رفتم سوار ماشین شدم..... من که می دونستم پولو نمیده ولی توو رووش آوردم که بدونه اگه پس فردا فلان حرکت رو زدم، داره از کجا میخوره! (این حرکت باشه طلبش، بعد از صیغه ی طلاق تقدیمش میکنم ان شاءالله)


با داداش کوچیکه رفتیم من از مدارکم کپی گرفتم و بعد رفتیم بانک فیش رو واریز کردیم..... توو این فاصله پسرخاله م هم به همسر زنگ زد و شماره حساب خودشو داد به همسر گفت هزینه ی تمبر رو واریز کن! همسر هم گفت باشه! ولی خب هنوز واریز نکرده!


بعدشم که اومدم خونه ی عموم و الان فرصت رو غنیمت شمردم تا بیام براتون تعریف کنم


فردا صبح میرم پزشکی قانونی واسه تست بارداری! هه.... تست بارداری می گیرن، بعد از طلاقم میگن سه ماه و ده روز عده بشین!!! مضحکه واقعا


الان یکم عصبی ام..... خیلی دلم میخواست با یکی حرف میزدم سبک میشدم.... دلم گرفته..... ولی خب اینجا جاش نیست


ان شاءالله فردا و روزای بعد بخیر بگذره


راستش همسر خیلی سعی داره ادای آدمای شکست خورده و مظلوم و قربانی رو دربیاره ولی من ازش حسای بدی دریافت میکنم! امیدوارم همش به خاطر بدبین شدن خودم باشه....


پناه بر خدا


...


بعدا نوشت:


امشب مراسم هفتم عموم بود.... خدا رو شکر خوب پیش رفت.... الانم اومدیم خونه عموم...


حدود ساعت ۶.۵ غروب بود که پسرخاله م زنگ زد و گفت بیا دم در پولتو بگیر! یکم بعد رفتم توو کوچه و پسرخاله م سر رسید.... گفتم واقعا همسر پول تمبر رو به حسابت واریز کرد؟!


گفت آره! و پولو گرفت سمتم..... منم مبلغ اصلی رو برداشتم و اون مبلغ خورده ایش رو دادم به پسرخاله... نمی گرفت ولی قسمش دادم که بگیره!


ولی یه نکته ی جالب  داشت! امروز همسر جلوی پزشکی قانونی غر زد که آره زودتر بیا کارا رو انجام بده تموم شه!!!!! ولی پسرخاله برگشت گفت همسر بهش زنگ زده گفته واسه فردا لازمه منم بیام؟!


من چی بگم به این آدم؟! به من میگه برو دنبال کارا، بعد از اون طرف میاد به پسرخاله م اینو میگه و خود شیرین بازی درمیاره!


روانش شاده کلا!


نمی دونم چمه؟! ولی یه حالی ام..... استرس دارم کمی، ولی بیشتر پر از بدبینی هستم!


خدایا شکرت



نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1396ساعت | 13:31 توسط مادام کاملیا | نظرات (16)