X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 بعدا نوشت اضافه شد!

 

دیشب (دوشنبه) خونه ی عموم، بعد از شام یهو دلم گرفت! رفتم توو یکی از اتاق خواب ها و بغضم ترکید! چراغ اتاق خاموش بود..... یکم بعد مامان هم اومد، یه گوشه نشست..... زن عمو که وارد شد چراغو روشن کرد دید من چشام قرمزه و مامان هم داره آروم و بی صدا اشک می ریزه!!! با دیدن مامان منقلب شدم......


منو زن عمو نمی دونستیم گریه ی مامان به خاطر منه، یا به خاطر عمو، یا جفتش.... زن عمو نشست کنارمون و یکم دلداری مون داد...... 


امروز (سه شنبه) صبح ساعت ۷ بیدار شدم و ۸ با داداش کوچیکه رفتیم سمت پزشکی قانونی.....


مدارک رو تحویل دادم و یکم بعد یه نامه دادن بهم و گفتن برو فلان بیمارستان آزمایش بده و جواب رو تا ظهر بهمون برسون!


رفتیم بیمارستان مذکور، ساختمون اداری، اتاق ریاست بیمارستان! نامه رو دادم دست رییس دفتر و ایشون کارمو انجام داد و یه فرم بهم داد تا برم برای آزمایش.....


توو آزمایشگاه همکار سابقم رو دیدم! مشکوک بود به اینکه بارداره و اومده بود آزمایش، یه بچه ی کوچیک داره، می گفت الان آمادگی بچه ی دوم رو ندارم!


رفتم صندوق حساب کردم و بعدم رفتیم توو نوبت.... با همکار کلی گپ زدیم تا اینکه صدامون کردن....


آستین مانتو و بلوزم رو زدم بالا و یه آقایی اومد خون بگیره.... بهم گفت با دستت نگه دار!!! منم که کلا گیج می زدم! آستین لباسم رو دادم بالاتر!!! آقاهه یه لحظه شوک شد! گفت میگم دستتو نگه دار! و بعد خنده ش گرفت! منم که تازه متوجه شده بودم منظورش چیه خجالت کشیدم و گفتم "ببخشید"


بهمون گفتن برید ۱۲ به بعد بیاید جواب رو بگیرید! همکارم ازم خواست جواب آزمایش اونو هم بگیرم و بهش خبر بدم! فیشش رو گرفتم و برگشتیم خونه.....


خسته بودم، هم جسمی، هم روحی..... دراز کشیدم و چشامو بستم......


ساعت ۱۲ دوباره با داداش کوچیکه رفتیم بیمارستان.... فیش ها رو تحویل دادم و جواب آزمایش ها رو گرفتم..... فقط واسه همکارم رو سوال کردم که جواب مثبته یا منفی؟! و گفتن منفیه!! واسه خودم که تکلیف روشن بود!!!


زنگ زدم به همکارم، استرس توو صداش موج می زد! گفتم تبریک میگم!!! طفلی وا رفت!!! دیدم من آدم اذیت کردن نیستم! تندی گفتم شوخی کردم، منفیه!


یهو داداش کوچیکه گفت نکنه با مال تو قاطی شده باشه؟! آخه همکارم علائم بارداری رو یکم داشت! به همکارم که گفتم گفت از جواب آزمایشم عکس بگیر تا به دوست مامام نشون بدم..... ولی خب مشخص بود جواب منفیه!


دوباره رفتیم دفتر ریاست بیمارستان.... رییس دفتر کارمو انجام داد و یه نامه ی محرمانه داد دستم!!! به داداش کوچیکه گفتم چرا جناییش میکنن؟! خوبه باردار نیستم!


رفتیم پزشکی قانونی... نشستیم تا نامه ی بعدی رو آماده کنن..... نامه ی دادگاه که آماده شد رفتم اون بخشی که مربوط به پست میشه! توو مسیر از یه پله رفتم بالا و رفتم پشت باجه... آقایی که پشت باجه بود انگار اعصاب نداشت! منم که کلا گیج می زدم.... یه چیزایی بهم می گفت ولی من هیچی نمی شنیدم! چند بار تکرار کرد تا متوجه شدم کارت ملی و مبلغ مورد نظر رو میخواد! بعد دوباره یه چیزایی گفت و من بازم نمی شنیدم! صداش انگار از یه فاصله ی خیلی دوری بهم می رسید! هی دور و برم رو نگاه می کردم!!! حس می کردم از چند جهت دارن صدام میکنن و باهام حرف می زنن!


بالاخره متوجه شدم که داره ازم می پرسه میخوام نامه رو دستی ببرم دادگاه یا میخوام که با پست بفرستن؟! گفتم دستی می برم...... نامه رو داد دستم و اومدم که برگردم بیام بیرون از همون پله افتادم!!! هیچ جا رو نمی دیدم، واسه چند لحظه همه چی برام گنگ و مبهم شد!


وقتی رسیدم پیش داداش کوچیکه جریان رو بهش گفتم... گفت "من از اون فاصله صدای اون آقا رو می شنیدم! تو نمی شنیدی؟!" من  واقعا توو اون لحظات نمی شنیدم.....


رفتیم دادگاه... شعبه ی اول... نامه رو دادم دست سرباز منشی که ببره پیش رییس دادگاه (قاضی اول پرونده م).... نامه رو برد و دستور رو گرفتم... رفتم شعبه ی ۴... نامه رو دادم دست منشی دفتر و وقتی متوجه شد که پزشکی قانونی نامه رو ارجاع داده به شعبه ی اول و ریاست دادگاه اعصابش خورد شد!!! بعدم گفت برید از طریق اس ام اس بهتون میگیم که کی بیاید!!!


پرسیدم چند روز طول می کشه؟! گفت یه روز، دو روز.... نمی دونم!


اومدم بیرون..... یکی دیگه گفت ۱۰ روز طول می کشه!! پنچر شدم.....


توو همون فاصله ای که دادگاه بودیم ۴ تا مورد دیدیم که..... یعنی اونا رو دیدم گفتم پس من شرایطم خیلی خوبه!!! داداش کوچیکه وقتی داستان این ۴ تا زن رو شنید گفت "اینا رو دیدم درد خودمون یادم رفت! مردا چطوری میتونن اینجوری باشن؟!؟!"


از دادگاه مستقیم رفتیم خونه ی عموم.... هفتم عموم بود.... هر کاری کردن ناهار بخورم نتونستم! از گلوم پایین نمی رفت!


مامان با استرس و یه حالت طنز ازم پرسید آزمایش چی شد؟! مثبت بود یا منفی؟!!؟!!!! همین سوالش کلی باعث خنده ی خودشو زن عمو و دخترعموها و عروساشون شد!!!! گفتم والا اگه فیل هم بود تا حالا زایمان کرده بود!!!


دخترعموم می گفت مامانت از صبح خیلی ناراحت بود! بمیرم براش.....


یه ساعت بعدش رفتیم سر مزار عموم..... بعدشم برگشتیم خونه و من بیهوش شدم! نمی دونم چقدر خوابیدم ولی بیدار که شدم دیدم از خورشید عزیزم اس ام اس دارم و یه میس کال! خیلی شرمنده شدم که نگرانش کردم.... زنگ زدم بهش و چقدر با حرفاش آرومم میکنه.... مرسی مهربون


دوباره آماده شدیم و رفتیم خونه ی عمو! اصرار داشتن که باید واسه شام هم بیاید! کم کم داره دورشون خالی میشه.......


بعد از شام منو مامان زودتر خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.... مامان دلش میخواست بریم خونه خاله یکی مونده به آخر! رفتیم.... خاله بزرگه اینا هم اومدن..... یکم بعد بابا هم اومد..... دو ساعت بودیم و برگشتیم خونه


الانم که بامداد چهارشنبه ست و من دارم براتون تایپ میکنم....... 


و باز هم انتظار.........


...


بعدا نوشت:


پسرخاله م نیم ساعت پیش زنگ زد و گفت همسر مدام بهش زنگ می زنه و میگه فردا لازمه بیام؟!


گفتم این چرا انقدر زرنگ شده؟!


گفتم پرونده دست فلانیه، گفتن خودشون بهمون اس ام اس میدن!


به مامان که گفتم، گفت "چیه؟! نکنه میخواد ازدواج کنه انقدر عجله داره؟!"


هیچی نگفتم! گاهی لازمه هیچی نگی!




نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1396ساعت | 00:36 توسط مادام کاملیا | نظرات (10)