X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

حدود ۱۲ رسیدم خونه..... قلبم توو دهنمه و سرا پا استرسم.... انگار همه ی خون های بدنم توو سرم جمع شده! رگای مغزم باد کرده انگار.......


منو داداش کوچیکه زودتر از ساعت ۱۰ دادگاه بودیم.... دوباره استرس، عین روزایی که جلسه ی دادگاه داشتم....


همسر و پدرش اومدن... رفتیم دفتر شعبه ی ۴.... آقای مربوطه پرونده مون رو درآورد و شروع کرد به نامه زدن......


نشستیم منتظر... همسر زیر زیرکی نگام میکرد! من اما محل نمیذاشتم..... یه چیز قلمبه دست همسر بود! احتمال می دادم پول ها باشه!!! پسرخاله هم خودشو رسوند....


نامه رو داد دستمون... جفتمون امضا دادیم..... گفت برید دفترخونه!


همسر پرسید کجا بریم؟! گفتم من جایی رو بلد نیستم! همون آقای مربوطه یه آدرس بهمون داد....... رفتیم اونجا....


یه خونه ی قدیمی! وارد راهروی حیاط که شدیم همون پایین نوشته بود کفشاتون رو دربیارید! کفش ها رو درآوردیم و رفتیم بالا.......


وارد اتاق شدیم.... یه سفره عقد داغون وسط پهن بود! و دور تا دور مبل..... نشستیم..... شناسنامه ها و کارت های ملی و عقد نامه رو تحویل دادیم......


سردفتر پرسید هزینه با کیه؟! پسرخاله گفت با آقا! همسر شاکی شد گفت چرا من؟! یکم بحث شد..... گفتم من پول ندارم! برادرشوهر فرمود هزینه ها نصف میشه! گفتم پس هزینه ی مشاوره و پزشکی قانونی و آزمایشگاه و پست هم نصف بشه....


سردفتر ۴ تا شاهد خواست! داداش کوچیکه و پسرخاله و برادرشوهر و پدرشوهر رفتن جلو......


کارا انجام شد..... دوباره سردفتر گفت هزینه؟! با کلی بحث و جدل، نصف اونا دادن، نصف ما! یهو پدرشوهر گفت پس فلان چیز چی؟! نشنیدم چی گفت! مونده بودم که چیو میگه؟! پسرخاله رفت کنارش نشست و یکم بعد پسرخاله و همسر از اتاق رفتن بیرون! داشتن بحث می کردن.....


موقع امضا کردن سردفتر گفت "پول خانوم رو تحویل بدید" همسر پاکت پول رو گذاشت رو میز، سردفتر گفت خانوم بیا بشمر! داداش کوچیکه شروع کرد به شمردن......


پدرشوهر اومد خطاب به من گفت به خدا واگذارت میکنم! و بعد به قرآنی که وسط سفره عقد بود اشاره کرد و گفت "این چیه؟! هاا این چیه؟! تو رو به همین واگذار میکنم.... همون روز اول سر عقد پسرمو گول زدی!!! اون روز با گریه پسرمو گول زدی!!!!!!"


گفتم فلان روز اومدید به پدرم گفتید هنوزم هدیه رو دوست دارم و براش آرزوی خوشبختی میکنم! چه زود رنگ عوض کردید!


پدرش شروع کرد به دری وری گفتن و پسراش از اتاق بردنش بیرون..... برادرشوهر گفت بسه دیگه، آروم باشید.... گفتم ما که داشتیم آروم تمومش می کردیم پدر شما شروع کرد


حالا نوبت همسر بود! یه چیزایی گفت که الان یادم نیست! جوابشو دادم که جواب خودمم یادم نیست! برادرشوهر به همسر گفت برو بیرون، و بعد به من گفت توهین نکن!!!! گفتم پدر شما و برادرتون دارن توهین میکنن......


رو به سردفتر و دوتا همکارش گفتم "حقش بود با حکم جلب می گرفتنش مینداختنش زندون آدم میشد! کوتاه که میای همینه دیگه..... تا حالا هیچی نگفتن اما الان یهو رنگ عوض کردن" بعد هم برگشتم به داداش کوچیکه گفتم "حقشونه بریم ازشون به جرم توهین شکایت کنیم"


برادرشوهر شنید و اومد جلوم، با عصبانیت گفت تهدید نکن که موقع توهین و تهدید من گردنم خیلی کلفته!!!!


گفتم بله میدونم.....


دیگه حرفاشو نمی شنیدم......


پسرخاله یکم عصبانی شد و حرف بارشون کرد ولی داداش کوچیکه مدام در گوشم می گفت آروم باش، بذار تموم شه بره!


دوباره همسر یه چیزی گفت، گفتم توهین نکن! گفت ما از این توهینا زیاد شنیدیم! گفتم تو الانم داری توهین میکنی.... گفت اگه توهین کردیم لیاقتت همین بود! حقت بود که توهین بشنوی!


به پسرخاله گفتم پدرش چی می گفت؟! گفت میگه حلقه شون رو پس بدیم! گفتم چیییی؟! پدرش برگشت گفت "حلقه و اون دوتای دیگه (احتمالا منظورش انگشتر نشون و سرویس بود)


گفتم نخیر، من نامه ی دادگاه دارم!


پدرش آتیش گرفت.... به همسر گفت امضا نکنی!!!!! پسرخاله گفت امضا کنه من خودم درست میکنم حلقه رو براتون میارم!


گفتم من چیزی نمیدم!


امضا کردم و یه جمله هم نوشتم مبنی بر اینکه پولو دریافت کردم


همسر امضا کرد..... موقع امضا خطاب بهم گفت "همه ی پل  های پشت سرتو خراب کردی! دیگه جایی واسه سلام و علیک هم نذاشتی!" بعدشم نشست کنار پسرخاله و شروع کرد به نوشتن یه رسید دستی!!!!! میخواست ازم امضا بگیره که یعنی پولو دریافت کردم!


توو همین فاصله حاج آقا شروع کرد به خوندن صیغه ی طلاق! قبلش ازم سوال کرد پاک هستی؟! گفتم بله! گفت عِده که نداری؟!!!! نمی دونستم یعنی چی! گفتم نه!!! از همسر سوال کرد شما پاکی؟! اونم گفت بله! و صیغه خونده شد و تمام! هنگ بودم.... هاج و واج نگاه می کردم......


همسر متن رسید رو نوشت و گرفت سمتم! گفتم من امضا نمیکنم! همسر منفجر شد..... گفتم من توو دفتر امضا کردم، رسمی تر از اون که نداریم! من دیگه جایی رو امضا نمیکنم!


همسر دادش در اومد.... برادرشوهر شروع کرد به سخنرانی! داداش کوچیکه گفت پول رو من شمردم دیگه، خودمم امضا میکنم!


همسر گفت من میخوام برم پاسپورت بگیرم اگه نذاری چی؟! گفتم سر به سرم نذار تا منم ممنوع الخروجت نکنم!!! گفتم مگه من مزاحمتی ایجاد کردم؟! تو داری خرابش میکنی....


در نهایت داداش کوچیکه و پسرخاله امضا کردن...... هر کاری کردن من راضی نشدم! برادرشوهر برگه رو گرفت و گفت این اصلا چیز خاصی نیست، فقط واسه خودمونه..... گفتم چیز خاصی نیست دیگه، پس چرا اصرار میکنید؟! و امضا نکردم.....


بعد از کلی کشمکش، سردفتر کارتشو داد بهم و گفت چهارشنبه بیا سند رو تحویل بگیر!


اومدیم بیرون.... پر از خشم بودم! راه افتادیم سمت دادگاه... رفتم پیش قاضی شعبه ی ۴... در مورد عکس و فیلم عروسیم سوال کردم و اومدیم بیرون


پایین برادرشوهر رو دیدیم! مطمئن بودم پشت سرمون میان تا ببینن کاری میکنم یا نه! جلوی در نگهبانی همسر رو دیدیم که میخواست وارد دادگاه بشه!


همون نگهبانی از خانوم مسئولش تشکر کردم و گفتم دیگه از شرم راحت شدی! خندید.... آخه این اواخر دیگه گوشیم رو تحویل نمیدادم! اونم هوامو داشت


رسیدم خونه و یکم برای مامان تعریف کردم جریانات رو...... هنوزم سراغ پول ها نرفتم! به داداش کوچیکه گفتم یه موقع تقلبی نباشه اینا؟! هه


خلاصه اینکه مطلقه شدم! چه واژه ی غریبی........


...


اون جریانی که گفتم بعد از طلاق میخوام نشون همسر بدم! همین جریان عکس و فیلم عروسیه! قرارداد بنام همسر هست و صاحب آتلیه میخواد از همسر شکایت کنه! بهش گفته بودیم یه ماه صبر کن قضیه تموم شه بعد شما اقدام کن! ایشونم لطف کرد و صبر کرد..... و الان میره که شکایت کنه از همسر بابت نپرداختن بدهیش!


...


الان ساعت ۱ و ۱۵ دقیقه ست..... پسرخاله چند دقیقه پیش زنگ زد گفت همسر تا حالا توو دادگاه بوده! گفت همسر بهش گفته هدیه نره ازم شکایت کنه!!!!


به پسرخاله گفتم مجبور بود اون موقع دهنشو باز کنه توهین کنه که الان بیاد بترسه؟!


پسرخاله گفت همسر بهش گفته فقط حلقه م رو از هدیه بگیر، به دردش که نمیخوره!


هه


...


بهم می گفتن طلاق که بگیری آروم میشی..... ولی من الان آروم نیستم..... دلم میخواست همه چی در صلح و آرامش تموم شه اما نشد..... درسته که یه جاهایی منم جوابشون رو دادم ولی خدا شاهده که توهینی نکردم..... با همه ی اینا الان با خودم میگم کاش خوددار بودم و سکوت میکردم و همون قدرم جواب نمی دادم!


دلم گرفته.......




نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1396ساعت | 13:31 توسط مادام کاملیا | نظرات (77)