X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیروز چهارشنبه قرار بود برم دفترخونه تا سند طلاقم رو تحویل بگیرم، ولی نرفتم! اصلا دلم به رفتن نبود..... مامان می گفت نمیخوای بری؟! می گفتم نه حسش نیست!


امروز صبح زنگ زدم دفترخونه.... پرسیدم سند آماده ست که بیام؟؟ گفتن بله.... با داداش کوچیکه راهی شدیم...... همین که وارد حیاطش شدم دوباره نفسم گرفت! چقدر انرژیش سنگین بود.......


رفتم بالا، خودمو معرفی کردم.... گفتن چند لحظه بشینید..... سردفتر سند و دوتا نامه آماده کرد و منم رسید رو امضا کردم.... گفتن یه نامه رو می بری دفترخونه ای که عقد شدید، یه نامه هم واسه دادگاه ست!


اومدیم بیرون.... رفتیم دفترخونه ای که عقدمون اونجا ثبت شده بود..... حاج آقا اسمم رو که دید شناخت! تعجب کرده بود! گفت ان شاءالله عاقبت بخیر بشید! تشکر کردم اومدم بیرون.....


رفتیم سمت دادگاه.... داداش کوچیکه می خواست ماشین رو ببره توو پارکینگ ِ کنار دادگاه پارک کنه، مثل همیشه، اما من گفتم ولش کن، همین کنار خیابون پارک کن! یه جای خالی پیدا کرد و پارک کرد.... یهو به ماشین جلویی مون اشاره کرد و گفت "ماشین همسر نیست؟!"


چشمم که به پلاک ماشین افتاد شناختم! گفتم آرهههه! اینجا چیکار میکنن؟! اومدن ازمون شکایت کنن؟! هه


رفتیم داخل دادگاه..... طبقه ی دوم، شعبه ی ۴.... اول رفتم دفتر شعبه ی ۴ و نامه رو نشون دادم... گفتن ببر قاضی دستور بده..... رفتم سراغ اتاق قاضی.... در زدم و همین که در رو باز کردم شوکه شدم!!! قاضی شعبه ی ۴ به همراه قاضی جدیده (قاضی خوش تیپه ی مهریه م!) نشسته بودن داشتن قهوه می خوردن!


پسرخاله گفته بود که قاضی جدیده از اینجا رفته... اما خب انگار اومده بود دیدن دوستش!


عذر خواهی کردم و نامه رو دادم دست قاضی شعبه ی ۴.... نامه رو باز کرد و خوند.... پا شد رفت سمت میزش.... توو دلم گفتم بابت مهریه از قاضی جدیده تشکر کنم! ولی دیدم اصلا زبونم نمی چرخه! داشتم از خجالت آب میشدم! رومو برگردونده بودم و به داداش کوچیکه نگاه می کردم.....


قاضی شعبه ی ۴ دستور رو نوشت و امضا کرد، اومد داد دستم.... من بازم عذر خواهی کردم و اومدیم بیرون.....


همین که در رو بستم به داداش کوچیکه گفته اون یکی فلانی قاضی مهریه م بوداااااا.... داداش کوچیکه هاج و واج! که شوخی میکنی! این که خیلیییی جووونه!!! گفتم آره..... باورش نمیشد!


موقع خروج اینور اونور رو نگاه می کردم که همسر اینا رو ببینم! ولی ندیدم! برگشتیم خونه.....


و الان سند طلاق و شناسنامه ای که مُهر طلاق خورده دستمه.... پول ها هم هنوز توو اون یکی کیفمه و سراغشون نمیرم! چقدر همه چی بی ارزشه.....


...


هنوزم باورم نمیشه! قلبم بوم بوم می زنه و یه حال عجیب و غریبی ام! چند وقت پیش از همه ی گروه هام لفت داده بودم! الان صدای فامیل دراومده که پس کی میای؟! گفتم الان نمی تونم..... خیلی خسته م، و بیشتر خسته ی ذهنی و روحی......


...


توو این دو سه روز خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام و در مورد یکی از ناگفته هام باهاتون صحبت کنم..... ناگفته ای که فقط وکیل و قاضیم و پزشکی قانونی ازش خبر داره! اولش مصمم بودم که حتما بگم، ولی الان دست و دلم می لرزه! بیانش برام سخت و عذاب آوره! اگه تعریف کنم شاید شما هم به عمق نامردی ِ همسر پی ببرید!!! ولی حتی الان که بهش فکر میکنم دچار تپش قلب میشم...... پس میذارم واسه وقتی که آمادگیشو داشته باشم


...


روز طلاقم ۲۰ آذر بود! و دقیقا مصادف شده بود با تولد مامان!!! من ناراحت بودم که چراااا تولد مامانم خورده به یه همچین مناسبتی!!! ولی مامانم خوشحال بود! گفت چقدر خوب که توو روز تولدم این اتفاق افتاد و باری از روی شونه هامون برداشته شد!


همین دیدگاه مامان باعث شد منم خیالم راحت شه و دیگه ناراحت نباشم..... تفاوت زاویه ی دید همینه دیگه.....


...


همون روز طلاق، وقتی پستش رو گذاشتم خیلی حالم خراب بود.... مری مریای عزیزم پیام داد و باعث شد حالم عوض شه.... منو خندوند... گفت اگه بخوام با شوهرش پا میشه میاد تا منو ببره بیرون بگردونه..... این همه راهوووووو


نبات عزیزم پیام داد با کلی انرژی مثبت.... مثل همیشه که پیام میداد و هوامو داشت....


الهه ی عزیزم پیام داد.... کسی که از روز اول جریاناتم، از همون ۱ مرداد ۹۴، مدام بهم پیام میداد و زنگ میزد و عین یه خواهر هوامو داشت....


وندای عزیزم بهم زنگ زد... صداش می خندید! ذوق و شوقش از منم بیشتر بود..... خیلی خوشحال بود..... کلی گپ زدیم و خندیدیم........


فرداش خورشید عزیزم زنگ زد..... حرفای ما که اصلا تمومی نداره...... عین خواهر درد دل می کنیم......


کامنتای شما، که همش محبت بود..... کلی کامنت از خوانندگان خاموشی که روشن شده بودن..... این همه لطف، این همه دعاااا......


من بی نظیرترین رفیق های دنیا رو دارم... هر طوری فکر میکنم می بینم اگه شما نبودید، اگه توو این دو سال و نیم همراهم نبودید، من نمی تونستم دووم بیارم..... جدی میگم، اگه کامنتا و دعاهای شما نبود من واقعا کم می آوردم...... ذره ای تعارف توو حرفام نیست، کاملا جدیه، شما بهترین و رفیق ترین رفیق های عالمید..... هر چقدر خدا رو بابت داشتن تون شکر کنم کمه


توو لحظه لحظه ی این روزام، هرجا که دلم می لرزه، اول ِ اول شما میاید توو ذهنم..... از خدا میخوام خودتون و عزیزان تون رو در پناه امن خودش حفظ کنه و قلب و روحتون رو سرشار کنه از عشق و آرامشی از جنس خودش.... ازش میخوام گره از کارتون باز کنه اون طوری که به خیر و صلاح تون هست، و ناب ترین لحظات رو قسمت تون کنه


خیییلی خییییییلی دوستتون دارم  مرسی که هستید 




نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آذر 1396ساعت | 18:31 توسط مادام کاملیا | نظرات (32)