X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

شب یلداتون مبارک و پر از لبخند 


...


امروز پنجشنبه ۳۰ آذر، مصادف با شب یلدا، چهلم مامان بزرگم بود!


حدود ۹ صبح دوتا قاب عکس مامان بزرگم رو برداشتم و با مامان و داداش کوچیکه رفتیم خونه ی مامان بزرگم! درِ خونه ش بعد از ۴۰ روز باز شد!


وارد حیاطش که شدم غریب بود! رفتم روو سکو، کفشمو درآوردم، وارد اتاق شدم و دیدم خاله ی یکی مونده به آخر داره دور اتاق می چرخه و گریه میکنه!


نشستیم به سبزی پاک کردن......


چقدر جاش خالی بود..... چقدر سوت و کور بود..... چقدر خونه ش دلتنگش بود.... یه خونه ی قدیمی که من عاشقشم.... و به معنای واقعی کلمه قدیمی! اما توو تک تک آجراش و کاهگلش و پشت تمام پنجره هاش تصویر مامان بزرگم رو می دیدم......


مراسمش رو توو حسینیه ی نزدیک خونه ش گرفتیم و بعد از ظهر هم رفتیم سر مزارش..... 


چهل روز گذشت..... چهل روزه که نیست.............


دو روزه وسط گریه هام میگم بمیرم براش که ۶ سال درد کشید اما یه آخ نگفت، بجز اون یه هفته ی آخر.... بمیرم براش که وقتی بغلم میکرد همش حواسم بود که توو بغلم فشارش ندم تا نکنه دردش بیاد، خب بدنش کبود بود...... بمیرم براش که تا لحظه ی آخر نذاشت دستشو بگیریم کمکش کنیم، می گفت خودم می تونم........


می دونم بچه شدم، ولی من مامان بزرگمو میخوام............


...


دیروز چهارشنبه وقت مشاوره داشتم، یعنی در حقیقت از یه روان پزشک وقت گرفته بودم..... نوبتم ۵.۵ بود.... زودتر آماده شدم و یکم واسه خودم قدم زدم، از داروخونه ی کنار مطب لوسیون بدن گرفتم و رفتم مطب...... منشی برام فرم رو پر کرد و رفتم توو انتظار.... مطب هم شلووووووغ..... یه خانوم مسن کنارم نشسته بود، نچ نچ میکرد و به دخترش می گفت ببین ببین همه جوونن!!!!


راستم می گفت، خیلی هامون جوون بودیم.......


دقیقا یه ساعت و نیم نشستم تا نوبتم شه! اما خب جریانات کم نبود! سرگرم بودیم!


از ۷ گذشته بود که نوبتم شد! رفتم داخل و در عرض کمتر از یک ربع یکم من گفتم و یکم دکتر...... بهم گفت تا حالا به خودکشی هم فکر کردی؟! گفتم بله..... گفت کی بیشتر؟! گفتم این اواخر!


یه نسخه نوشت و گفت داروها رو مصرف کن و ۲۰ روز دیگه بیا ببینم در چه حالی! گفت اول سعی می کنیم آرامش رو بهت برگردونیم و بعد میریم سراغ چیزای دیگه!


اومدم بیرون و رفتم داروها رو گرفتم..... یکم دوباره قدم زدم و در نهایت داداش کوچیکه و خانومش اومدن دنبالم


چند روزه رابطه م با بابا در بدترین حالت ممکنه!! دیشب وقتی برگشتم خونه، شام همه مون دور هم جمع بودیم... داشتم واسه زن داداش بزرگه از دکتر می گفتم که بابا هم شنید! آخه بابا در جریان نبود......


...


دو ماه پیش بود که تونستم بعد از چند سال بحث و جدل! بالاخره مامان و بابا رو راضی کنم واسه اهدای عضو! اون شب تا رضایت شون رو اعلام کردن دوئیدم رفتم توو سایت و ثبت نام کردم! از دو ماه پیش تا حالا میگم کاش حداقل با مرگ مغزی بمیرم..... با اینکه هنوزم از مرگ می ترسم ولی خواسته م از خدا همینه


...


الهی که در کنار عزیزان دلتون شب یلداتون قشنگ باشه




نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آذر 1396ساعت | 20:49 توسط مادام کاملیا | نظرات (15)