شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیروز عصر با داداشا و خانوماشون رفتیم مرکز استان... من با زن داداشا اول رفتیم پیش جراح بینیم و ویزیت شدم..... بهم نشون داد که فرم بینیم چطوری میشه و من خورد توو ذوقم! آخه خیلی کوچیک میشه و من خوشم نمیاد! زن داداش بزرگه میگه بینیت همینه دیگه، جا نداره بزرگتر شه!!


منشی میخواست واسه همین پنجشنبه بهم وقت عمل بده!! گفتم نهههههه آمادگی ندارم! گفتم خبر میدم!


اومدیم بیرون و با داداشا رفتیم بازار... بعدشم شام رفتیم بیرون.... قرار بود به مناسبت رهاییم بهشون شیرینی بدم که خب بابا زحمت کشید پول شام مون رو ریخت به حساب! حالا داداشا گیر دادن که دوباره باید شیرینی بدی!


شب خسته و کوفته برگشتیم خونه.....


منم بعد از ۱۰ روز تاخیر تازه دیشب وارد روزای گل و بلبل شدم! چهلم عمومم در راهه، و اینکه قرصای ضدافسردگی هم هست.... به این دلایل دوست نداشتم انقدر زود عمل کنم! و خب مهم ترین دلیلش هم ترسمه! خیلی می ترسم، هم از عمل، و هم از مراقبت های بعدش، و هم اینکه میگم اگه از بینیم خوشم نیاد چی؟!


هی می شینم فکر میکنم و هی از عمل پشیمون میشم! بعد دوباره میگم اگه میخوام عمل کنم الان بهترین فرصته! تا عید خوب میشم! بعد دوباره پشیمون میشم! فکر کنم تهش باید همین دماغ کج و کوله م رو نگه دارم!!!


...


چند روزه به سرم زده بیام اینجا یه پست خداحافظی بذارم و تلگرامم رو هم دیلیت اکانت کنم! ولی هی دست نگه می دارم! راستش دیگه حرفی برای گفتن ندارم، دلم سکوت میخواد! دلم فقط خلوت خودمو میخواد...... دیگه حتی با خونواده هم حرفم نمیاد! زن داداش بزرگه دیروز می گفت "چرا حرفاتو به دکتر نزدی؟!" راست می گفت، لال بودم...... حرفم نمیاد!


...


ببخشید که بهتون سر نمی زنم، یا اگه میام کامنت نمی ذارم.... به بزرگواری خودتون منو عفو کنید.....





نوشته شده در دوشنبه 4 دی 1396ساعت | 19:30 توسط مادام کاملیا | نظرات (21)