X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

پریروز بابا بهم گفت میای با هم بریم خرید؟! با یکم تعجب شروع کردم به آماده شدن و رفتیم..... نتونست خریدشو انجام بده! تا دیروز که دوباره گفت میای بریم واسه خرید فلان جا؟! رفتیم.....


بعد از چند روز که رابطه مون تیره و تار بود! انگار میخواست یه جوری ترمیمش کنه..... منم که کم حرف بودم، الان کلا سکوت شدم! جیکم در نمیاد!


...


هفته ی بعد احسان خواجه امیری مرکز استان کنسرت داره.... زن داداش کوچیکه هم عشق ِ احسان!!! داداش کوچیکه دوتا بلیط تهیه کرد و پشت سرشون دخترخاله و شوهرش هم کنار اینا دوتا صندلی رزرو کردن...... به منم هی اصراااااار که باید بیای! منم راستش خواننده ی مورد علاقه م که نیست، یدونه از ترانه هاش رو هم حفظ نیستم! بعد کجا برم؟! اصلا حس و حالش نبود.....


تا دیشب که با داداش کوچیکه و خانومش نشسته بودیم دور هم.... داداش کوچیکه سایت رو باز کرد و گفت اِ یدونه صندلی کنارمون هنوز خالیه! این یه نشونه ست که تو هم باید بیای!!!!


زن داداش کوچیکه هم شااااکی که بیا دیگه، چرا من هرجا بهت میگم بیا میگی نمیام؟؟؟!!!


خلاصه با زور و مشت و لگد واسه منم بلیط گرفتن! الان من موندم دقیقا برم توو سالن چیکار کنم؟! هیچ حسی هم ندارم! من دارم دارو مصرف میکنم که آرامشمو بدست بیارم، فکر کنم قرصا اشتباهی توجیه شدن! زدن ریشه ی احساسمو به کل سوزوندن!


...


فردا واسه ناهار خونه ی دائی کوچیکه دعوتیم..... پسردائی رفته سربازی و زن دائی میخواد واسش آش پشت پا درست کنه! یه دورهمی زنونه ست.....


...


من قربونتون برم که با پست قبل فکر کردید میخوام واسه همیشه خداحافظی کنم برم! الهی فداتون بشم........ من اگه بخوامم نمی تونم.... کجا برم بدون شما؟! اصلا مگه میشه؟! مگه داریم؟!


گفتم یکم فاصله بگیرم و تنها باشم که دیدم نههههه من اصلا آدمش نیستم! والا.....


شما عشقای منید مهربونا، ناز دونه ها 


...


عنوان نوشت: ترانه ی "پریزاد" از بابک جهانبخش.... 




نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1396ساعت | 19:35 توسط مادام کاملیا | نظرات (9)