X
تبلیغات
زولا

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

به خاطر اتفاقات اخیر نت کلا ترکیده! تلگرام و اینستاگرام که از دسترس خارجه انگار و همین وب فعلا تنها پناه ماست!


توو پست قبلی از بغضم نوشتم که لامصب نمی ترکه! و هنوز هم نترکیده و هی بزرگ و بزرگ تر میشه! ضربان قلبمم که..... یعنی در حال حاضر من فقط یک عدد تپش قلب هستم که راه میره!!


حالا توو این اوضاع هی بهم استرس هم تزریق میکنن.....


شنبه اینجا شلوغ شده بود! غروبش منو داداش کوچیکه رفته بودیم شهر مجاور برای فروش بخشی از طلاهام! یه دوری زدیم و موقع برگشت توو جاده توو حال خودمون بودیم که یهو دیدیم یه بنز پلیس کنار شیشه ی سمت راننده ست و میگه ماشین فلان بزن کنار!!!!


داداش کوچیکه شوکه، منم شوکه تر! یهو دیدم داداش سرعتش رو کم کرد و آروم داره میزنه کنار! همزمان ماشین گشت ویژه هم رفت چند متر جلوتر از ما پارک کرد! که توو همین حین داداش کوچیکه گازشو گرفت و زد توو جاده خاکی کنار جاده!!! با سرعت نور می رفت! و گشت ویژه هم دنده عقب گرفت و دنبال مون!


من که داشتم سکته می زدم! فقط می گفتم مواظب باش به سگ و آدم نزنی!! تند می رفتاااااا..... دقیقا عین توو فیلما شده بود! از یه جایی بهم گفت کله ت رو بنداز بیرون ببین هنوز دنبال مونن؟! اوج ترس و هیجان و استرس رو همون جا تجربه کردم!


دست انداز و جاده خاکی که می رفت سمت کوه.... و داداش عین مسابقات رالی، لایی می کشید و می رفت بالا!!!


دیگه از یه جایی خنده م گرفته بود! می گفتم یعنی اگه بابا بفهمه با ماشینش چیکار کردیم بدبختیم!!! یعنی اگه شماره پلاک رو گرفته باشن که به نظرم حتما گرفتن بدبختیم!!!


خلاصه رفتیم بالای کوه و دیگه گفتم بسه، کسی دنبال مون نیست! همون جا وایسادیم و به مسیر چشم دوختیم! هر چراغی هم می دیدیم فکر می کردیم گشت ویژه سررسیده!


داداش کوچیکه زنگ زد به دوستش رضا (فکر کنم یادتون باشه، همون بامعرفته که کلی هوامو داشت) بهش گفت چنین چیزی شده بیا ببین فلان جاده امنه که ما برگردیم بریم داخل شهر..... اونم خودشو رسوند.... بعدشم زنگ زد گفت بیاین پایین خبری نیست!


برگشتیم پایین و رضا رو پایین جاده دیدیم! تا خونه هم جلودار مون بود و باهامون اومد!!!


رضا می گفت چرا در رفتین؟! داداش کوچیکه می گفت ماشینو می بردن پارکینگ و منو هدیه رو هم می بردن امنیت اخلاقی!!! تا بیایم ثابت کنیم که چی به چیه؟! 


اومدیم خونه.... گفتیم اگه بابا حالش خوب بود راستشو میگیم! اگه نه که باشه واسه وقت مناسب! توو پارکینگ داداش بزرگه رو دیدیم و جریان رو بهش گفتیم..... بعدم اومدیم بالا.....


خب کماکان رابطه ی منو بابا یکم تاره! یعنی دوباره یه چیزایی پیش اومد و فعلا بین مون شکرآبه! خلاصه وارد هال که شدیم دیدیم نه جاش نیست که فعلا راستشو بگیم! بنابراین سکوت کردیم! ولی خب حتما جریان رو بهش میگیم


تا دیروز غروب که دوباره باید می رفتیم شهر مجاور! به داداش کوچیکه گفتم با ماشین داداش بزرگه بریم! اما از شانس مون داداش بزرگه در دسترس نبود! با ترس و لرز با ماشین بابا راهی شدیم! هرجا هم ماشین پلیس می دیدیم خون مون خشک میشد! البته بعدشم کلی سر به سر هم میذاشتیم و می خندیدیم!


رفتیم طلافروشی و بخشی از طلاهام رو فروختیم..... یه چک بهم داد به تاریخ امروز.....


امروز صبحم با داداش کوچیکه رفتیم بانک و چک و اون مقدار پولی که داشتم رو خوابوندیم به حسابم!


اون لحظه ای که توو طلافروشی نشسته بودیم تا نگین طلاها رو تخلیه کنن برام غم انگیز بود! چون همزمان یه عروس و دوماد همراه با مادر و خواهر ِ دوماد اومدن تا برای عروس سرویس طلا بگیرن! به یاد اون روزی افتادم که با همسر سابق و خواهر بزرگش رفته بودیم واسه خرید سرویس! چقدر اون روز اذیتم کرده بود!


چقدر خوشحالم که تموم شد.... خدا رو شکر که دیگه توو زندگیم نیستن......


...


من روزای خوبی رو نمی گذرونم! حالم خوش نیست..... حتی مامان شدیدا نگرانمه و میگه تو چرا اینطوری شدی؟! چرا انقدر افسرده شدی؟!


حتی پریشب مامان پاشد رفت بالا پیش زن داداش بزرگه درد دل!! مثل اینکه بهش گفته هدیه حالش بده!


می دونی؟! توو دلم آشوبه! چرا گریه م نمی گیره که سبک شم؟! پس قرصا دارن چیکار میکنن؟!


من دلم گریه میخواد......




نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1396ساعت | 12:38 توسط مادام کاملیا | نظرات (16)