شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیروز صبح با داداش کوچیکه رفتیم بانک برای انجام کارام.... تا ظهر کارمون طول کشید و توو اون مدت به قدری سوتی دادیم و خنگ بازی درآوردیم که رئیس شعبه و یکی از کارمندا دیگه کلی خندیدن و روحشون شاد شد!


یه جایی به خاطر خنگ بازی مون منو داداش کوچیکه توو شوک بودیم! که من برگشتم گفتم "بابا بفهمه حتما بهمون افتخار میکنه" که دیگه کارمنده غش کرد از خنده!


داداش کوچیکه می گفت هیشکی ندونه فکر میکنه ما تا حالا بانک ندیدیم! چرا اینجوری شد؟!


دقیقا جفتمونم حالمون خراب بود! طفلی داداش کوچیکه که چند روزه مریضه، گرسنه ش هم شده بود.... منم که صبحش یکی از قرصامو خورده بودم و چشام تار می دید! اصلا یه وضعی بود..... تهشم کارمون نصفه و نیمه موند برگشتیم خونه


دیروز غروب هم نصاب پرده اومد و پرده های جدید خونه رو نصب کرد..... همون موقع هم داداش کوچیکه زنگ زد که براش پیام اومد که کنسرت لغو شده و به روز دیگری موکول خواهد شد!!!


به دخترخاله پیام دادم و گفتم جریانو... با گوشی شوهرش بلافاصله زنگ زد که هدیهههههه چراااااااا؟! منم که خنده م می گرفت! والا.... هی میگم نمیام، من بیام توو سالن چیکار کنم؟! هیشکی گوش نمیده! اینم تهش! هه هه


حالا که امشب کنسرت مون لغو شد، کجا بریم؟!


از دیشب اینجا بارونه....... الانم داره می باره، به به!


فردا هم چهلم عموم هست و مراسم داریم..... خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه و روحشون شاد باشه..... چقدر زود میگذره! انگار همین دیروز بود.......


دیشب و پریشب با مامان و بابا نشسته بودیم، دیدم جو مساعده، گفتم جریان پلیس بازی مون رو بگم! لامصب هر دوبار یه چیزی پیش اومد نشد! انگار آدم اینجور وقتا هی دل دل میکنه که بگه یا نگه! دلم میخواد بگم، کاش زودتر موقعیتش فراهم شه، انگار یه چیزی سنگینی میکنه روو دلم الان!


...


عنوان نوشت: ترانه ی "برف آمد" از حجت اشرف زاده!




نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1396ساعت | 09:47 توسط مادام کاملیا | نظرات (9)