شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  

دیروز صبح ناشتا با بابا رفتم بیمارستانی که قراره تووش عمل شم و آزمایش و سی تی اسکن رو انجام دادم......


واسه آزمایش یه خانوم خوشگله ازم خون گرفت! کلی هم بهم انرژی مثبت داد  کارش که تموم شد یهو یه ظرف ادرار گذاشت جلوم  من فکر میکردم فقط خون می گیرن! گفتم ببخشید من صبح دستشویی رفتم  گفت اشکال نداره!


هیچی دیگه رفتم دستشویی.... توو دستشویی یه دختره رو گیر آوردم که با خودم عمل داشت  یکم گپ زدیم و بهم دلداری دادیم.....


بعدش رفتم سی تی اسکن.... آقایی که مسئولش بود آشنا دراومد و منو نفر اول فرستاد داخل  روو تخت سی تی با موهای افشون دراز کشیدم! اومد بالا سرم و یکم صورتمو بالا پایین کرد! پالتومو جمع کرد! و پرسید باردار که نیستی؟! 


بعد که پا شدم شروع کرد ازم شرح حال گرفتن.... منم که ناشتا بودم کلا همه رو چپه جواب می دادم!! هر سوالی که می پرسید من اولش می گفتم الان یا کلا؟! مثلا می پرسید سردرد، سرگیجه، حالت تهوع داری؟! من می گفتم الان یا کلا؟! خب خون به مغزم نمی رسید  یعنی شانس آوردم آشنا بود وگرنه می گفت کوفت و الان یا کلا؟! 


از اونجا رفتیم بانک، خب کارم نصفه انجام شده بود، بابا نگه داشت تا من برم سوال کنم درست شد یا نه..... من اونجا تازه متوجه شدم که دکتر روان پزشکم راست می گفت که من خجالتی هستم!! رفتم داخل بانک و مستقیم رفتم پیش همون کارمنده که اون سری از دستمون غش کرده بود...... با دیدنم نیشش باز شد! احتمالا با خودش گفت اِاِ این خنگول بازم اومد 


ازش سوال کردم و ایشونم گفتن نه هنوز انجام نشده! رفتم ازش تشکر کنم بیام بیرون دو تا کلمه رو شونصد بار تکرار کردم  واقعا همون جا فهمیدم که چقدرررر خجالتی ام! داشتم آب می شدم  کارمنده هم که کماکان نیشش باز! بدیش اینه که ایشونم آشناست!


وقتی برگشتم توو ماشین دلم میخواست به بابا بگم خب پدرِ من واسه چی با آبروی خودت بازی میکنی؟! 


واسه غروب هم وقت آرایشگاه داشتم.... رفتم یه صفایی به صورتم دادم و موهام رو هم چند سانت کوتاه کردم نفس بکشن!


واسه شام هم ماکارونی داشتیم که در حد ترکیدن خوردم! امروزم واسه ناهار سفارش یکی دیگه از غذاهای مورد علاقه م رو دادم! عمل باعث شده عزیز بشم!! مدیونید فکر کنید  که دارم سوءاستفاده میکنم 


از پریشب قرصامو قطع کردم! چون عوارض یکی از قرصام اینه که بیهوشی رو طولانی میکنه و احتمال توو کما رفتن وجود داره!! منم سر خود قطع کردم! واسه همین دوباره خوابم بهم ریخته! دیشب تا خود صبح انگاری بیدار بودم......


امروز عصر هم قراره با دخترخاله بریم بیرون بگردیم و من پیشاپیش شام تولدم رو بدم!


واسه عمل هم همین دخترخاله میاد پیشم.... با مامان بحثم شده بهش گفتم نمیخواد بیای! هی بهم انرژی منفی میده 


اگه قرار باشه عمل کنم که خب عمل میکنم.... اگه هم قرار نباشه مطمئنم یه جوری خودش کنسل میشه! ولی مامان نمیگه عمل نکن، به جاش میگه عمل کردی اینجوری میشی اونجوری میشی!! اووووووف


...


یه چیزی رو در گوشی بهتون میگم.... من نسبت به عمل و اتاق عمل وحشت دارم! ولی اینکه اصرار دارم حتما انجامش بدم راستشو بخواید انگار میخوام اینجوری جون خودمو بگیرم!


یه جوری ام که فقط خودم میدونم چه جوریه!


...


دوستتون دارم 


...


عنوان نوشت: ..........





نوشته شده در سه‌شنبه 19 دی 1396ساعت | 11:59 توسط مادام کاملیا | نظرات (15)