X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 بعدا نوشت اضافه شد!

 

دیروز بعد از ظهر تشییع جنازه ی دخترعموی مامان بود! پسرخاله م اومد دنبال مون و خاله ها رفتن تشییع جنازه و منم رفتم بیمارستان تا جواب آزمایشم رو بگیرم


توو قبض نوشته بود که ۱۰ تا ۱۲ واسه گرفتن جواب بیاید! من کی رفتم؟! حدود ۲ 


همین که وارد آزمایشگاه شدم دیدم یه پسر جوون جای برادری خوشتیپ! داره از پشت پیشخوان میره! تندی گفتم سلام! پسره مجبور شد وایسه!! رفتم جلو، قبض رو گذاشتم روو پیشخوان و گفتم میشه جواب آزمایشم رو بگیرم؟!


پسره قبض رو نگاه کرد و گفت دیر اومدید؟!!


گفتم بله متاسفانه!


پرسید کی آزمایش دادی؟!


گفتم دیروز صبح!


رفت بین جوابا گشت اما اسمم رو پیدا نکرد!!! گفت جواب تون آماده نیست  دلم میخواست بهش بگم خوبه دیر اومدم و جوابم آماده نیست!!!! ولی سکوت اختیار کردم!


اومد قبض رو بهم بده که یعنی برو فردا بیا! ولی تندی پشیمون شد و یه جورایی با اکراه رفت پشت سیستم! حالا توو فضای آزمایشگاه شدیدا بوی زرشک پلو با مرغ می اومد!  مشخص بود وقت ناهارشونه، از یه اتاقی صدای قاشق چنگال می اومد  خلاصه بد موقع خفتش کرده بودم طفلی رو 


رفت قبض رو بندازه یه گوشه که باز پشیمون شد! گرفت جلوم گفت قبضو میخواید؟! شونه هام رو انداختم بالا!!! راستش ته دلم میخواستمش! همه ی اینا خاطره میشه  قبضو گذاشت روو پیشخوان و منم برداشتم!


توو سیستم نگاه میکرد که پرسید هدیه خودتون هستید؟!!!


گفتم بله


جواب آزمایشم رو پرینت گرفت و منگنه ش کرد! اومد بده دستم پرسیدم مشکلی که نداره؟!


دوباره آزمایش رو گذاشت جلوش و گفت یکم کم خونی دارید!


یهو پنچر شدم! انگار فهمید! گفت یکم، زیاد نیست!!!


پرسیدم واسه عمل که مشکلی پیش نمیاد؟! (طفلی ناهارش داشت سرد میشد منم گیر داده بودم )


گفت نههه مشکلی نیست!


بعد یه جورایی آروم و محض اطلاعم گفت عفونت ادراری هم دارید!! و بلافاصله برگه آزمایش رو گذاشت جلوم! انگاری مثلا شرم و حیاش فوران کرده بود! منم که بدتر!!


جواب رو گرفتم و گفتم مرسی، لطف کردید! و بدو از محل متواری شدم!


اومدم بیرون یکم قدم زدم و بعد تاکسی گرفتم به سمت خونه ی خاله بزرگه.... رفتم پیش دخترخاله و تا غروب گپ زدیم......


اونجا که بودم منشی دکترم زنگ زد و گفت عمل تون قطعیه؟! گفتم بله! گفت پس لطفا هزینه ی دکتر رو فردا به حساب شون واریز کنید و جواب آزمایش رو هم برام تلگرام کنید! گفتم چشم! بعدشم گفتم ولی جواب سی تی اسکنم فردا آماده میشه! ایشونم فرمودن نه اون مهم نیست!!!!!!  یعنی مونده بودم چی بگم واقعا؟! مهم نیست؟! پس چرا منو فرستادین؟! فلان قدر هم الکی پولشو دادیم؟!


قطع که کردم همون جا از آزمایشم عکس گرفتم و براشون فرستادم....


غروبم با دخترخاله زدیم بیرون.... توو بازار پسرخاله و خانومش رو دیدیم (داداش همین دخترخاله م) به خانوم پسرخاله م گفتم واسه آخرین بار ببینین منو! گفت داری میری خارج؟! 


واسه شام هم هماهنگ کردم داداش کوچیکه بیاد.... خانومش واسه امتحانا شهر دانشگاهشه و داداش کوچیکه تنها! بهش گفتم بیاد پیشمون......


رفتیم فست فودی همیشگی و مثل همیشه که میریم گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم...... و اینگونه شام تولدم رو پیشاپیش بهشون دادم


از اونجا هم رفتیم دخترخاله رو رسوندیم و برادر خواهری یکم دور زدیم رفتیم خونه.....


مامان و بابا دیشب زود خوابیدن، خیلی خیلی خسته بودن به خاطر کارهای این روزا! ساعت ۱۰.۵ بود و من توو اتاقم که گوشیم زنگ خورد! منشی دکترم بود! گفت خانوم فلانی آمادگی دارید فردا فلان ساعت عمل شید؟!  من یهو تپش قلب گرفتم! گفتم واااای نه استرس گرفتم!!


گفت فردا آقای دکتر بیمارستانن و میتونن کارتونو انجام بدن چون پنجشنبه خیلی شلوغه! اگه آمادگی ندارید به یه مریض دیگه بگم؟!


گفتم مشورت کنم باهاتون تماس می گیرم!


قطع که کردم دیدم اتاقمو گردگیری نکردم! دوش نگرفتم! وویییی چقدرررر کار دارم....


رفتم در اتاق مامان اینا! بابا که از خستگی بیهوش بود! مامان بیدار شد، گفتم چیکار کنم؟! مامان هم بدتر از من استرسی! وحشت کرده بود!


زنگ زدم به دخترخاله م! گفتم چیکار کنم؟! دخترخاله گفت عمل کن! گفتم آمادگیشو ندارم....... که یهو تلفن خونه زنگ خورد! دیدم منشیه! بهش گفتم اگه میشه همون پنجشنبه عمل کنم! گفت باشه!


اووووووف نابود شدماااااا


دوباره زنگ زدم دخترخاله و از حجم استرسم شروع کردم به چرت و پرت گفتن و دوتایی غش خنده شدیم!


...


به جرات میگم تماااااام دیشب رو بیدار بودم! فقط یه کوچولو نزدیک صبح خوابم برد که اونم خواب عملم رو دیدم و پریدم از خواب!!!


صبح که از اتاقم اومدم بیرون بابا داشت می رفت که پول دکتر رو واریز کنه! گفت خب قبول میکردی و امروز میرفتی عمل؟!


گفتم ووییییی ولشششش کن آمادگی نداشتم!


بابا فقط اینجوری نگام کرد! 


بعد از صبحونه یکم کارامو انجام دادم و الان مونده گردگیری اتاقم و دوش گرفتن! که ان شاءالله عصر انجام میدم


فردا هم نمی دونم چی میشه، توکل به خدا


...


اینکه من هی میگم می ترسم و فوبیا دارم، اینطور نیست که فکر کنید از اول همین بودم! من تا همین چند سال پیش دختر شجاعی بودم! از اینایی که از هیچی نمی ترسن.... قبل ازدواجم حتی یه مورد بوده که کنار ساحل یه مورد مشکوک توو دریا بود که همه فکر میکردن جسد آدمه! هیشکی حاضر نشد بره بیارتش ساحل! مردای اونجا که کلا کشیدن عقب! ولی من پریدم توو آب و رفتم اون مورد مشکوک رو آوردم ساحل! لاشه ی یه شیر دریایی بود!! نگاه به الانم نکنید که انقدر ترسو شدم 


حالا ان شاءالله این عمل باعث شه که ترسم بریزه و منم بشم همون هدیه ی سابق!


پناه بر خدا


...


بعدا نوشت:


ساعت حدود ۷ غروب چهارشنبه ست! منشی دکتر باهام تماس گرفت و گفت ۷ صبح بیمارستان باشم!!!!


ای خداااا، چرا انقدرررر من می ترسم؟! توکل به خودت


لطفا اگه قابل دونستین برام دعا کنید.... ممنونم قشنگای من 




نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1396ساعت | 11:43 توسط مادام کاملیا | نظرات (32)