X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


  


 

سلام به عزیزای دلم


ببخشید که منتظرتون گذاشتم.... نمی تونستم به صفحه گوشی نگاه کنم حالت تهوع بهم دست میداد! اما الان خدا رو شکر بهترم..... فکر کنم پستم خیلی طولانی بشه......


ساعت ۹ و ۴۲ دقیقه ی صبح یکشنبه ست.... شروع میکنم به تعریف کردن، ببینم تا کجا پیش میرم.....


چهارشنبه ۲۰ دی غروبش رفتم یه دوش حسابی گرفتم.... اومدم بیرون حسابی مراسم لوسیون مالی هم برگزار کردم و موهامو سشوآر کشیدم..... یه شام سبک خوردم و تا آخر شب دور هم بودیم! مثلا میخواستن بهم روحیه بدن! 


موقع خواب هم هی این پهلو، اون پهلو شدم و نهایت حدود ۳ خوابم برد!


صبح ساعت ۶ بیدار شدم، دست و رومو شستم، مسواک زدم، مرطوب کننده و موهامو شونه کردم و مامان برام بافت! یه لباس راحت پوشیدم و کیفم و مدارکم رو برداشتم و با بابا و زن داداش بزرگه راهی بیمارستان شدیم


دقیقا ۷ صبح پذیرش بودم! ولی اونقدررر شلوغ بود، اونقدرر شلوغ بود که تخت خالی وجود نداشت و منو خیلی های دیگه توو پذیرش منتظر تخت خالی بودیم! 


تازه اونجا فهمیدم که منشی دکترم حق داشت میگفت پنجشنبه خیلی شلوغه و چهارشنبه بیا عمل!!


توو پذیرش نفر اول بودم! اسمم رو ثبت کردن.... که یهو پسر همسایه مون رو دیدیم! اونم عمل بینی داشت با همین دکتر خودم! بابا با پدرش مشغول گپ زدن شدن و منم که توو دلم آشوب.....


بابا به "س" پسرهمسایه گفت چرا چهارشنبه نرفتی واسه عمل؟! گفت دیر زنگ زدن و من کارمندم باید از قبل مرخصی رد میکردم و..... که من گفتم دیر تماس گرفتن، اگه زودتر می گفتن آدم خودشو آماده میکرد!


بابا که پاشد هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنه، "س" ازم پرسید استرس داری؟! گفتم خیییییلی! بعد زن داداش بزرگه گفت استرس نداره! گفتم ظاهرمو نبین، دارم از استرس می میرم ولی بروز نمیدم!


پذیرش که شدم بهم گفتن برو آزمایشگاه آزمایش بده، بعد هم لباستو بگیر برو بخش!!!! به "س" گفتم چند بار آزمایش باید بدیم؟! دادیم که...... "س" هم متعجب گفت نمیدونم!


رفتیم آزمایشگاه... توو فاصله ای که اسمم رو ثبت کنن یه خانوم دیگه گفت بیا خونتو بگیرم!!! رفتم نشستم، تا منو دید گفت تو چند روز پیش اینجا نبودی؟! گفتم آره..... گفت میگم اسم تون آشناست! گفت خب آزمایش دادی دیگه، دوباره نمیخواد! گفتم نمیدونم والا پذیرش منو فرستاد


پاشد رفت سمت خانوم پشت سیستم گفت نمیخواد، این خانوم قبلا آزمایش داده!


خدا خیرش بده....


ساک لباسمو گرفتیم و رفتیم طبقه ی اول بخش زنان..... به پرستار گفتم بیمار فلانی ام... مدارکمو تحویل گرفت و از اونجایی که تخت خالی نداشتن منو فرستاد توو اتاق ِ اضطراری!!! فکر کنم اسمش همین بود! یه اتاق دراز که تووش سه تا تخت بود و یه روشویی فقط! یعنی دستشویی و امکانات دیگه ای نداشت! 


دو تا پرستار باهام اومدن داخل و شروع کردن به شرح حال گرفتن.... یکیشون گفت سریع لباستو عوض کن!


ساک رو باز کردم یه لباس جراحی تووش بود و یه لباس هم مخصوص بخش! رفتم لباس بخش رو بپوشم که گفت نهههه لباس جراحی رو بپوش!!! یهو همه وجودم پره ترس شد!


پرستار گفت تمام لباساتو دربیار، حتی لباس زیر! و لباس جراحی رو بپوش!


زن داداش بزرگه کمکم کرد لباس رو پوشیدم.... بعد روو تخت دراز کشیدم و اومد سرم وصل کنه! رفت از بازوم رگ بگیره نتونست!! گفت چقدر رگت نازکه!!!!  رفت سراغ مچ دستم! یعنی چندش ترین قسمتش همین جا بود! رگ گرفت و سرم رو وصل کرد! مچم می سوختااااا.... یه درد مزخرفی هم داشت 


به پرستار گفتم آرامبخش نمیدین بهم؟! خیلی استرس دارم! رفت برام یه قرص آورد و گفت با یه کوچولو آب بخور.... قرص رو با یه تف آب دادم پایین! 


زن داداش بزرگه روو تخت روبروییم نشست.... بابا هم بیرون اتاق با حراست مشغول گپ زدن بود!


یکم بعد یه مریض دیگه هم اومد و هم اتاقیم شد!


از استرس دستشوییم می گرفت می رفتم توو اتاق های بغلی دستشویی! بعد همراه لباسم یه کلاه هم بود که نمی دونم کلاهه کوچیک بود یا کله ی من گنده  که کلاه اصلا روو سرم نمی موند و هی میفتاد! دیگه منم بی خیالش شدم! و واسه خودم با موهای بافته تردد میکردم! 


آهان بار اولی که رفتم توو اتاق بغلی دستشویی، همراه یکی از مریضا از زن داداش بزرگه پرسید "بیمارتون بارداره؟!"  یعنی فکر کنین لباسم چقدر گشاااد بود، چقدررر پف داشت که طرف فکر کرد باردارم و واسه سزارین اومدم 


تا ظهر هربار که در اتاقم باز میشد فکر میکردم میخوان ببرنم اتاق عمل، بلند می گفتم "یا ابالفضل" 


حدود ۱۰ صبح بود فکر کنم که گفتن آقای دکتر اومد! واااای دوباره من مُردم از استرس!


همون موقع ها بود که دخترخاله م هم خودشو رسوند! هرچی بهش گفتم دیرتر بیا، خسته میشی.... گفت نه دلم طاقت نداره! خلاصه اومد.... اول حراست بخش راهش نداد، گفت خانوم فلانی همراه داره! ولی بعدش دیگه کوتاه اومد و دخترخاله هم اومد پیشم 


ازم عکس می گرفتن و مسخره بازی درمی آوردیم می خندیدیم.... بابا هم چند بار اومد بهم سر زد ولی چون فکر میکرد شاید مریض بغلی سختش باشه نمی موند و زود می رفت بیرون


داداش بزرگه زنگ زد به خانومش که خبرمو بگیره، خیر سرش اومد بهم دلداری بده برگشت گفت "استرس نداشته باش، خرطوم ت رو کوتاه میکنی میره"  وااای اینو که گفت ترکیدیم از خنده  به زن داداش بزرگه گفتم به شوهرت بگو نمیخواد دلداریم بده!


زن داداش کوچیکه هم شهر دانشگاهش بود، زنگ زد به زن داداش بزرگه و حالمو پرسید..... مامان هم چند بار زنگ زد، صداش پره استرس بود! بهش گفته بودم نمیخواد بیای بیمارستان! مری مریای عزیزم هم پیام داد و یکم گپ زدیم.... خورشید عزیزمم زنگ زد و بهم قوت قلب داد


حدود ۱۱ اومدن دنبال مریض بغلی و بردنش اتاق عمل! من وحشت کرده بودم شدییییید


حدود ۱۲ دوباره رفتم دستشویی! وقتی برگشتم توو اتاقم دخترخاله ازم چند تا عکس قدی گرفت! سر همین کلی خندیدیم.... دراز کشیدم روو تخت و شروع کردم به چرت و پرت گفتن......


زن داداش بزرگه دلش چایی میخواست! منتظر بود من برم اتاق عمل بعد بره چایی بخوره که دید از عملم خبری نیست پاشد رفت بوفه!


چند لحظه بعد ساعت ۱۲ دو تا پرستار اومدن و گفتن "خانومی آماده ای؟! اتاق عمل خواستنت!" 


ووووییییی.... گفتم من دستشویی دارم! حالا دو دقیقه پیش رفته بودماااا، فقط الکی میخواستم معطل کنم 


پرستار گفت عجله کن چون اتاق عمل سراغتو میگیرن!!


رفتم توو دستشویی و الکی چند لحظه معطل کردم  اومدم بیرون گفتم جیش نداشتم!!


دخترخاله زنگ زد به زن داداش بزرگه که بیا هدیه داره میره اتاق عمل!


پرستار اومد روو شونه هام یه شنل سفید انداخت و رفتیم سوار آسانسور شدیم..... آسانسور توو دو طبقه وایساد! هر دوبار پرستار میگفت نه اینجا نیست! یعنی جونمو به لبم رسونده بودن  دیگه بار سوم که آسانسور وایساد پرستار گفت همین جاست!


رفتیم سمت اتاق عمل... توو راهرو پر بود از همراهای مریضا که پشت اتاق عمل منتظر بودن!! بعد همین که منو دیدن شروع کردن به نچ نچ!!! یکیشون به بابا گفت خدا شفاشون بده!!!! طفلی ها فکر میکردن مریضم! نمیدونستن عمل بینی دارم! 


وارد راهروی اتاق عمل شدیم و من دیگه خنثی بودم! هیچ ترس و  استرسی نبود! دمپاییم رو عوض کردم و دخترخاله م اون دمپاییم رو گرفت و رفت بیرون! وارد سالن اصلی شدیم.... پرستار همراهم گفت تو رو تحویل بدم و برم! ازش پرسیدم قبل از منم عمل بینی داشتن؟! گفت آره.... خوشحال شدم! چون دلم نمیخواست نفر اول باشم! می گفتم دست دکتر هنوز راه نیفتاده!!  دومی خوب بود!


توو همون فاصله دکترم رو دیدم! تا منو دید با چهره ی بشاش و لبخند اومد سمتم و گفت سلام خااااانوم فلانی! حااااالت چطوره؟! گفتم دارم می میرم از استرس! با خنده و مهربونی گفت اصلا استرس نداشته باش، هیچی نیست..... گفتم گلوم درد میکنه انگار سرما خوردم! مشکلی نیست؟! گفت گلودردت زیاده؟! گفتم نه! گفت مشکلی نیست نگران نباش..... و رفتن


بعدش یه پسر جوون اومد و شنل سفیدم رو برداشت و یه شنل سبز انداخت روو شونه هام!


سمت چپم یه اتاق بود.... به پرستار همراهم گفتم اونجا اتاق ریکاوریه؟! گفت آره! کلا جو برام آشنا بود، حس بدی نداشتم...


یکم وایسادیم تا پرستار اتاق عمل اومد و منو تحویل گرفت و از پرستار همراهم شرح حالمو پرسید.... یه صندلی هم همون جا برام گذاشت تا بشینم....


منو دوتا خانم دیگه اونجا نشسته بودیم تا نوبت عمل مون شه! من عمل بینی داشتم، اون یکی رحم! یکی دیگه هم نمیدونم!


یه آقایی اومد و با خوشرویی گفت خانوم عکساتون کجاست؟! گفتم تحویل دادم! دوئید سمت اتاق عمل......


یه ربع بیست دقیقه نشستم تا اینکه همون آقا اومد گفت خانوم بیا!!! پاشدم.... منو مشایعت کرد تا اتاق عمل.... چقدر همه چی با تصوراتم فرق داشت!


وارد اتاق عمل که شدم دیدم تمام عکسای آتلیه م روو تابلو تن دیواره! آقائه بهم نشون داد که چطوری روو تخت دراز بکشم! شنلم رو برداشت و منم دراز کشیدم.... خانوم تکنسین یدونه از اون گیره ها که نمیدونم اسمش چیه! بهم داد و گفت انگشت اشاره ت رو بکن تووش!!! بعد هم منو کشوندن سمت راست تخت، یه طوری که دست راستم آویزون میشد! گفتم دستم آویزونه خب!!! آقائه با خنده گفت نگران نباش، ما اینجاییم که شما راحت باشی! و بعد دست راستمو پیچیدن توو ملافه ی زیرم و به سمت چپم گره زدن!!!


خانومه گفت هزینه ی عملت چقدر شده؟! با خودم گفتم لابد قبل بیهوشی داره سرمو گرم میکنه! عین وقتایی که بچه بودیم می رفتیم آمپول بزنیم ازمون می پرسیدن عمو اسمت چیه؟! چند سالته؟! 


دوباره آقائه اومد بالا سرم گفت به دکترت گفتی چه مدلی میخوای؟! گفتم نه! دوئید رفت دکترمو صداش زد! دکتر اومد بالا سرم و طبق معمول با خنده گفت خب چه مدلی میخوای؟! گفتم هرطور خودتون صلاح میدونید  خندید و گفت پس زیبا و طبیعی! لبخند زدم و تائید کردم! و دوباره رفت!


دکتر بیهوشی اومد و به خانوم بالا سرم گفت آماده این؟! خانومه هم ماسک رو گذاشت روو دهنم... دکتر بیهوشی گفت ده تا نفس عمیق بکش! منم حواسم بود که بشمرم! تا ۵ شمردم و با خودم گفتم واااا پس چرا بیهوش نمیشم؟! که دیگه ششمی رو یادم نمیاد 


یکی دیگه از ترس هام همین بود که اگه راحت بیهوش نشم؟! که اگه یهو وسط عمل به هوش بیام؟! 


نمیدونم چقدر گذشت و چی شد که چشم باز کردم دیدم هنوز روو تخت اتاق عملم!!!  به خانوم بالای سرم گفتم عملم چطور بود؟! گفت عالی بود! پرسیدم چقدر طول کشید؟! گفت یک ساعت و نیم!!!


و بعد یه تخت آوردن کنار تختم و بلندم کردن گذاشتنم روی اون! و دیگه هیچی یادم نمیاد!!!


دفعه ی بعد که به هوش اومدم دیدم توو اتاق ریکاوری هستم! ساعت رو نگاه کردم، حدود سه و ربع بود!!! سمت راستم یه خانوم بود که فکر کنم سقط داشت! سمت چپم "س" پسر همسایه بود!  خواب بود! به پهلو هم خوابیده بود! با خودم گفتم چه راحت!!!


به خانوم سمت راستیم گفتم خیلی صورتم ناجور شده؟! گفت نه فقط یکم کبود شدی!!!


صدای دو سه تا مریض دیگه هم می اومد که هی آقای پرستار رو صدا میکردن تا ببرنشون بخش! یکی شون که یه پیرمرد بود گیر داده بود به آقای پرستار و میگفت دندون مصنوعیم کجاست؟!  پرستاره میگفت دندونت دست خونوادته! پیرمرده می گفت نههه دندون مصنوعیم رو بده! پرستاره با خنده می گفت حاجی من دندون مصنوعیتو میخوام چیکار؟! دست من نیست! بعد دوباره پیرمرده می گفت من دندون مصنوعیمو میخوام! بدینش من!  خانوم سمت راستی صداش میکرد میگفت آقا منو ببرید توو بخش، من یه ساعته به هوش اومدم! اون یکی مریض میگفت منو ببرید بخش خونواده م منتظرم هستن! من دیدم همه گفتن، من نگم خیلی زشته! گفتم آقااا آقاااااا منو نمی برید بخش؟!  آقای پرستار با خنده اومد بالای سرم گفت خانوم این مریضا یه ساعته اینجان هنوز نرفتن بخش، تو که تازه به هوش اومدی!! بعد دوباره اون پیرمرده گفت آقاااا دندونم کجاست؟!  آقای پرستار گفت شما دهن منو سرویس کردید!! 


یکم که گذشت حس کردم از بینیم خون سرازیر شده! آقای پرستار رو صداش کردم ولی چون صدام درنمی اومد نشنید! خانوم سمت راستی گفت آقاااا از بینیش داره خون میاد! آقای پرستار با همون خنده ی قشنگش اومد بالای سرم با پنبه صورتمو پاک کرد و گفت دیدی داره خون میاد با ملافه ی زیرت پاکش کن!


بعد از اون چند بار دیگه هم خون اومد که خودم پاکش کردم!


یه جایی هم حالت تهوع داشتم، حس کردم دارم بالا میارم! آقای پرستار رو صداش زدم برام ظرف آورد!!


خیلی گرمم بود و شدیدا بی قرار بودم! دلم خونواده م رو می خواست! از قبل بهم گفته بودن که اتاق عمل خیلی سرده! وقتی توو ریکاوری به هوش میای خیلی سردته! ولی من از همون اول که وارد اتاق عمل شدم تا اون لحظه ی آخر توو ریکاوری گرمم بود شدیییید!!!! هی پتومو میزدم کنار! پاهام که همش بیرون بود!


چند دقیقه ی بعد همون پسر جوونی که روم شنل سبز انداخته بود اومد و تختم رو هول داد سمت در خروجی! تا چشمش به  ظرف استفراغ افتاد گفت این چیه؟! اومدی آش بگیری؟!  


مشخص بود منتظرن توو بخش تخت خالی بشه تا بعد ما رو بفرستن داخل بخش!


کنار در خروجی بودم که یهو داداش کوچیکه رو بالای سرم دیدم! وااای خیلی خوب بود!  معمولا اجازه نمیدن کسی وارد اون محیط بشه ولی خب داداش کوچیکه بعدا بهم گفت یکی از پرستارای اونجا دوستش بود و اجازه داد بیاد بالای سرم!


همین که چشمم افتاد بهش توو روم لبخند زد پرسید خوبی؟! سرمو تکون دادم و گفتم گلوم درد میکنه!!! گفت طبیعیه، نگران نباش!


بعد دوباره همون پسر جوونه اومد، پاچه ی شلوارم که بالا زده بود رو کشید پایین و مرتبم کرد! بعد قبل از اینکه به سمت در خروجی هولم بدن دوباره گفت "یه موقع آش رو روو سر من نریزی؟؟!!!"  خودش می گفت و می خندید! منم که جون نداشتم جواب بدم! داداش کوچیکه هم خنده ش گرفت!


دیگه هولم دادن توو راهرو و همین که وارد راهرو شدم چشمم افتاد به مامان! همراهای مریضای دیگه هم دوباره نچ نچ!!! منو بردن سمت آسانسور و فقط دیدم زن داداش بزرگه هم اومد! دیگه یادم نیست تا اون جایی که دیدم توو اتاق بخشم، همون اتاقی که تووش دستشویی می رفتم! همون اتاقی که مامان بزرگم تووش تموم کرد!!!


منو بردن کنار تخت.... بابا گفت بلندش کنیم بذاریم روو تخت، که آقائه گفت نه خودش میره! منم تندی خودم از این تخت پریدم روو اون تخت! و دراز به دراز شدم!


چشم باز کردم دیدم همه کنارم هستن.... مامان رو که دیدم واسش دست تکون دادم! 


یهو دیدم بابا داره دعوا میکنه! چشم باز کردم دیدم داره به پرستار میگه یه نگاه بهش نمیندازین! کجایین پس؟! که پرستار گفت همه اومدن بالا سرش!!!!


که من تا اخرش نفهمیدم این همه دقیقا کیا بودن! چون هیشکی نیومد بالا سرم......


به داداش کوچیکه گفتم چی شده؟! داداش کوچیکه گفت هیچی، بذار بابا حرف بزنه، اصلا تحویلت نمی گیرن!


یکم که گذشت بابا و زن داداش بزرگه رفتن..... مامان و دخترخاله و داداش کوچیکه سعی کردن بهم مایعات بدن اما مدام حالت تهوع داشتم! از ترس بالا آوردن هیچی نمیخوردم!


قبلش سپرده بودم که ممکنه میگرنم عود کنه..... دیدم سرم داره می ترکه، به مامان اینا گفتم.... دخترخاله رفت به پرستار گفت هدیه میگرن داره، الانم سرش داره می ترکه لطفا بهش مسکن بزنید.... پرستار گفت باشه الان میام! ولی تا غروب نیومدن!


غروب حراست اومد و از همراها خواست برن بیرون و فقط یه همراه بمونه! داداش کوچیکه واسه دخترخاله یه سری وسیله خرید و بعد با مامان رفتن خونه تا شب بیان واسه ترخیصم


غروبش خاله بزرگه و شوهرش (مامان بابای همین دخترخاله م) اومدن ملاقاتم.....


همین که رفتن من حالم بهم خورد و معذرت میخوام خون بود که بالا می آوردم! تمام صورت و موهام، لباسم، تختم.... خونی شد! طفلی دخترخاله ظرف رو جلوی دهنم گرفته بود و پرستارا رو صدا میزد! هیشکی هم جواب نمیداد! بینیمم شروع کرد خونریزی....


مریض تخت روبروییم یه دختر جوون بود! تندی پا شد رفت دنبال پرستار.... اومد گفت پرستارا دارن شیفت عوض میکنن گفتن میان!!!!


یه پرستار اومد و از همون دم در یه نگاه بهم انداخت گفت "اِ بالا آورد؟! اشکاااالی نداااااره"و رفت!


نمی دونم چقدر طول کشید که یه اکیپ پرستار اومدن بالا سرمون برای شرح حال گرفتن! یکی شون با دیدنم وحشت کرد به دخترخاله گفت چرا صورتش خونیه؟! دخترخاله هم توضیح داد.... و رفتن!


دخترخاله کمکم کرد رفتیم توو دستشویی، صورت و بدنم رو شستم.... لباسمو عوض کردم.... خون روو موهام که خشک شده بود! دست نزدم بهش! برگشتم برم دراز بکشم دیدم یه خدماتی اومده داره ملافه رو عوض میکنه!


سر پرستار شیفت قبلی ازم پرسیده بود شب میمونی؟! یا میخوای بری خونه؟! منم دیدم اینجا موندن جایز نیست با این رسیدگی شون! گفتم میرم خونه! والا.... گفتم خونواده م بهتر بهم می رسن!


شیفت که عوض شد انگار پرستارا کلا بی تفاوت تر شدن! هیچ مریضیو تحویل نمی گرفتن!


تا شب چند بار دیگه خون بالا آوردم! دخترخاله به زور چند تا قاشق سوپ بهم داد که اونم بالا آوردم! دیگه بعدش از ترس به هیچی لب نزدم!


خواهر ِ "س" اومد ملاقاتم! جالب اینجا بود که من توو حالت عادی خیلی کم حرفم ولی اون روز با اون حال بدم حرف می زدماااا  خواهر ِ "س" گفت تو چرا حرف میزنی؟! داداشم دو کلمه هم حرف نزده!!!!


بعد که رفت منم پا شدم با کمک دخترخاله یکم توو اتاق راه رفتم! سرم گیج میرفت می نشستم بعد دوباره بلند میشدم! مدام هم از هم اتاقی ها و همراهاشون عذرخواهی میکردم!  به خاطر شلوغ بودن بخش مجبور شدن منو بیارن توو اتاق چهارتختی! طفلکی ها فقط شاهد بالا آوردنم بودن! اونام می گفتن این چه حرفیه، راحت باش 


حدود ۹ شب بود که دوباره یه پرستار اومد گفت میمونی یا میری؟! توو دلم گفتم من اگه بمیرمم اینجا نمیمونم!!! والا انگار نه انگار بیمارستان خصوصی بود! گفتم میرم خونه!


یکم بعد اومد گفت پرونده ت رو فرستادیم پذیرش واسه ترخیص! برین دنبال ترخیص! که زنگ زدم داداش کوچیکه گفتم بیاین.....


بابا و داداش کوچیکه اومدن و کارا رو انجام دادن.... وسیله هامو جمع کردیم و رفتیم سمت آسانسور.... داداش کوچیکه بازومو گرفته بود..... توو آسانسور یکی از نگهبان ها هم بود! داشتم توو آینه به خودم نگاه میکردم که داداش کوچیکه منو برگردوند گفت نگاه نکن! نگهبانه گفت خوب میشی! 


اومدیم توو لابی... داداش کوچیکه منو نشوند روو مبل، بابا رفت ماشینو بیاره جلوی پله ها.... صندلی جلو رو خوابوند و سوار شدم..... اول دخترخاله رو رسوندیم و بعد رفتیم خونه....


همین که وارد پارکینگ شدیم و بابا پارک کرد، اومدم پاشم گفتم حالم بده! مامان پله ها رو دویید اومد پایین بازومو گرفت، داداش کوچیکه هم اون یکی بازومو.... به روشویی توو پارکینگ اشاره میکردم می گفتم دارم بالا میارم! مامان اینا هم اصراااار که همین جا بشین، پارکینگو می شوریم! دیگه همون جا نشستم و.......


منو آوردن بالا و بابا هم اون قسمت پارکینگ رو شست!


توو اتاقم روو تختم گفتم ملافه بندازن و دراز کشیدم..... سردرد و سرگیجه و حالت تهوع ول کن نبود! 


مامان اومد زیر تختم تشک انداخت که پیشم بخوابه! دیگه تااا خود صبح هر دو ساعت دستشویی لازم میشدم و هر بارم موقع برگشتن به تخت بالا می آوردم!


مامان با اون همه استرس و انرژی منفی قبل از عمل، اما بعد از عمل عین پروانه دورم می چرخید!  داداش کوچیکه هم همینطور  هی می اومد بالا سرم شونه هامو ماساژ میداد....


بهش گفتم شبیه هاپوکومار شدم!  گفت آره میخواستم بهت بگم می ترسیدم ناراحت بشی!  هاپوکومار رو که یادتونه؟! اون هاپوئه توو خونه ی مادربزرگه! که مخمل ازش بدش می اومد!!! خلاصه اونو دیدین، منو دیدین 


شب اول بی نهایت سخت بود! نمی دونین با چه زجری صبح شد..... هربار که بالا می آوردم به قدری به بینیم فشار می اومد که می گفتم بینیم پاره شد! دوباره باید برم توو اتاق عمل! 


جمعه صبح خاله کوچیکه و دخترخاله و پسرخاله اومدن عیادتم.... بعد از ظهرش خاله دومی و دخترخاله ها اومدن... پسر ِ دخترخاله م با دیدنم وحشت کرد! از اتاقم رفت بیرون! بعد که باهاش حرف میزدم از همون توو هال جوابمو میداد! می گفت ازت  می ترسم! 


غروبش هم خاله یکی مونده به آخر و دختر و پسرش اومدن دیدنم..... این پسرخاله م خودش پیش همین دکترم عمل کرد و بینیش عالی شد! کلی باهام گپ زد و روحیه داد


زن داداش بزرگه با دیدنم هی میخنده میگه شبیه ژاپنی ها شدی! 


همون جمعه عصر گفتم بیام جلوی تی وی دراز بکشم بلکه حال و هوام عوض شه! بابا مبل رو برام آماده کرد و دراز کشیدم.... دو دقیقه نگذشت که دیدم سرگیجه و حالت تهوع داره نابودم میکنه! با پای خودم برگشتم سر جام!


مدام هم تب داشتم! شب که میشد تبم بیشترم میشد! دیگه به خواست خودم مامان روو پاهام پوست پرتقال میذاشت تا تبم بیاد پایین! چون از پاشویه می ترسیدم تب و لرز کنم!


یخم که نذاشتم روو صورتم ماساژ بدن! فقط توو بیمارستان یه کوچولو دخترخاله م یخ گذاشت روو چشمام! دیگه نذاشتم چون سردردم تشدید میشد! واسه همین گفتم اشکالی نداره بذارید ورم کنه ولی نذارید سردردم بیشتر بشه! 


همون جمعه هم از مامان یه تیکه نون خواستم! اپسیلون اپسیلون از نون جدا میکردم و میذاشتم دهنم به زور می جوییدم میخوردم! ولی عجیییییب مزه داد 


قبل از عمل منشی دکترم یه لیست از کارای بعد از عمل بهم داده بود! اولیش این بود که بعد از مرخص شدن با فلان شماره تماس بگیرم که خب من نگرفتم! دیروز بعد از ظهر دیدم گوشیم زنگ خورد! از مطب دکترم بود! خانومه گفت خانوم فلانی اول بذار دعوات کنم! مگه قرار نبود به فلان شماره زنگ بزنی؟! پس چرا بهم زنگ نزدی؟! من خودم همشهریتم، آخه فلان جایی انقدرررر بی خیال؟!  گفت همه ی هم سری هات که باهات عمل شدن تماس گرفتن غیر شما!!!


خلاصه کلی شرمنده شدم! بعد شروع کرد بهم کلی توصیه و گفت قلم و کاغذ بگیر همه رو یادداشت کن! بهم گفت فردا تماس میگیری با اورژانس بیمارستان تا بری برای درآوردن فیتیله! بعد صبح چهارشنبه بهم زنگ میزنی تا بهت بگم بیای برای باز کردن گچ بینیت!


بعد ازم پرسید چند سالته؟! گفتم ۳۲! گفت صدات که به ۲۵ ساله ها میخوره!  گفت تازه گچ رو برداری جوون ترم میشی! گفتم ان شاءالله!


خیییلی انرژی مثبت بود، کلی باهام حرف زد و از مراقبت های بعدش گفت..... گفت به خاطر کم خونیت حتما قرص بخور، به خودت برس..... آخر حرفامون ازش پرسیدم واقعا همشهری هستیم؟! گفت آره، حالا چهارشنبه یا پنجشنبه میای میبینیم همو!


دیروز شنبه بهتر بودم ولی کماکان از چشام اشک می اومد و یکم که به گوشیم نگاه میکردم سرم گیج میرفت! امروز اما خدا رو شکر بهترم..... فقط با دهن نفس کشیدن یکم سخته که باز اینم به اون بدی که قبل عمل تصور میکردم نیست!


جمعه ورم و کبودیم اوجش بود! ولی از دیروز خیلی بهتر شدم! کبودیم که بیشترش رفت و فقط دور چشام موند خدا رو شکر


الان ساعت ۱۲ و ۱۳ دقیقه ی ظهره! مجبور شدم تیکه تیکه بنویسم چون انگار یه ذره به خودم فشار میارم خونریزی بینیم شروع میشه!


آهان یه چیز دیگه! دیشب با مامان و بابا داشتیم سریال لیسانسه ها رو تماشا می کردیم! آخراش بود که بابا برگشت گفت این قسمتش جالب نبود! اینو که گفت یهو اون سکانسی بود که حبیب داشت عرض اندام میکرد! وااااااای یهو خنده م گرفت از اون خنده هایی که بند نمیاد!!!! دو دستی لپمو بهم فشار میدادم تا دهنم باز نشه! یعنی حس کردم بخیه های بینیم داره دونه دونه وا میشه!!  مامان اول با دیدنم وحشت کرد! گفت خنده ست یا گریه!؟؟؟ بعد که فهمید خنده ست خودشم زد زیر خنده با دیدن قیافه ی جالب انگیزناکم!!! منم با دیدن خنده ی مامان خنده م شدیدتر شد!!!  دور اتاق می چرخیدم و دو طرف دهنمو بهم می چسبوندم! ولی لامصب انگار بینیم داشت جر میخورد! بابا هم چپ چپ نگاهمون میکرد! احتمالا داشت توو دلش می گفت از زن و دختر هم شانس نیاوردم!!! 


دیگه همینا.....


بازم ببخشید که منتظرتون گذاشتم.... نمیدونم به خاطر کم خونیم بود یا عوارض اون قرصای ضد افسرگیم یا چی، اما بدنم موقع عمل توو ضعیف ترین حالت ممکنش بود! برای همین اثرات بیهوشی خیلی واسم طولانی شد.... بدن با بدن فرق داره، مثلا زن داداشم خیلی راحت بود! یا همین پسرخاله م خیلی حالش بهتر بود! زن داداش بزرگه که می گفت اصلا خون بالا نیاورد! ولی من شب اول تا صبح بابت هربار پا شدن و یه ذره مایعات خوردن بالا آوردم! تازه از دیروز بهتر شدم و به مامان گفتم دلم غذا میخواد! ما شمالی ها هم که عشقه پلو  از دیروز دارم پلو میخورم 


اما در مورد خواب.... واسه منی که خواب راحتی ندارم و همیشه عادت داشتم هی این پهلو به اون پهلو شم، الان صاف رو به بالا خوابیدن عذااااابه عذاب!! توو این دو سه شب روو هم رفته ۵ ساعتم نخوابیدم! همش بیدارم و خیره به سقف! ولی خب چاره ای نیست....


آهان یه چیز دیگه! کنسرت احسان خواجه امیری که کنسل شده بود افتاده بود واسه دیشب!!! منم که نمی تونستم برم، بلیطمو دادم پسرخاله م! خلاصه دیشب برو بچ رفتن کنسرت.....


زن داداش کوچیکه از شهر دانشگاهش خودشو رسوند مرکز استان و رفتن کنسرت.... بعد از کنسرت هم داداش کوچیکه رسوندش شهر دانشگاهش و اومد خونه!


دیشب چشمم به ساعت خشک شد! گفتم داداش کوچیکه بیاد خونه تا من یه نفس راحت بکشم! دیگه ساعت ۱ بامداد بود که دیدم صدای ماشین از توو پارکینگ میاد و خیالم راحت شد!


رفتم استقبال داداش کوچیکه.... گفتم چطور بود؟! گفت بد نبود ولی به اندازه ی کنسرت محمد علیزاده هیجان نداشت 


اینم از این


من برم که دوباره انگار حالم بده و حالت تهوع!!!


مواظب خودتون باشید




نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت | 10:04 توسط مادام کاملیا | نظرات (18)