X
تبلیغات
رایتل

شیطنت های ذهن من

هرگاه شخصی کسی را برای گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود. امام صادق (ع)


 

 

دیروز مامان واسه ناهار دلتون نخواد سبزی پلو ماهی درست کرده بود.... زن داداش کوچیکه هم امتحاناش تموم شده و اومده... خلاصه دیروز ناهار دور هم جمع بودیم


همه چی خیلی خوب بود، منم که ماشالله از پس فردای عملم با قاشق چای خوری!! همه جور غذایی میخورم!!!!! اما دیروز سر ناهار، همین که قاشق آخر رو گذاشتم دهنم دیدم چشام سیاهی میره! اتاق دور سرم می چرخید!


آروم بلند شدم رفتم توو اتاقم دراز کشیدم..... چند تا دونه خرما خوردم دیدم نه، حالم بده! حس بدی بود و تا شب ادامه داشت.... خودمو بستم به آب میوه و میوه! دیدم نرمال نمیشم! تا غروب که زنگ زدم به داداش کوچیکه گفتم واسم پفک بگیره!! 


وااای یعنی پفک رو خوردم انگار دوباره زنده شدم! هی راه می رفتم می گفتم خدایا شکرت که بهتر شدم..... واقعا حس بدی بود


شب خونواده ی زن داداش کوچیکه اومدن خونه مون واسه عیادت.... زن داداش کوچیکه و خواهرش زحمت کشیدن برام کیک کاکائویی پختن و آوردن! جاتون خالی خیلی چسبید... خواهرزاده ی زن داداشمم برام یه دسته نرگس آورد 


عمه دومی و دختر عمه هم اومدن.... بعدشم دائی کوچیکه و خانومش و پسرش.... دائی کوچیکه با دیدنم با ذوق برگشت گفت "خووووبیییییی؟؟؟؟؟ گووودوووووو" 


در ادامه ی به خود رسیدن! مامان دیشب برام خورشت اسفناج و امروز ناهار ته چین اسفناج درست کرد که عاشق شونم  تا تونستم خوردم!  زن داداش بزرگه میگه بعد از عمل غذات بیشتر شده 


امروز صبح زنگ زدم به منشی دکترم و گفت بین ۳ تا ۳.۵ بیا گچ رو برداریم، قبلشم برو دوش بگیر تا گچ خیس بخوره.....


ساعت ۱۲ رفتم حموم و یه دوش خوشگل گرفتم! کلی هم گچ رو خیسوندم تا مثلا دردم نیاد  اومدم بیرون مراسم لوسیون مالی و سشوآر! بعدشم آماده شدم و ساعت از ۲.۵ گذشته بود که با داداش کوچیکه راهی مطب شدیم....


توو مطب نشسته بودیم که دیدم یه پسر جوون و مادرش از اتاق اومدن بیرون.... پسره بینیش هنوز گچ داشت، انگار اومده بود واسش فیتیله رو بردارن..... فشارش افتاده بود و بی حال ِ بی حال بود!!!  مادرش طفلی دل توو دلش نبود....


بعدش نوبت یه خانوم بود.... این خانوم که رفت داخل یکم بعد صدای جیغش اومد!!! من ته دلم خالی شد! به داداش کوچیکه گفتم پاشو بریم خونه، اصلا بذار گچ بمونه! داداش کوچیکه فقط می خندید 


یهو در باز شد و خانوم دستیار بهم اشاره کرد برم داخل!! گفتم یاااا خداااا......


وارد که شدم بهم گفت روو تخت دراز بکش! دراز کشیدم و گفتم خانوم فلانی شمایی؟؟ (همون همشهری که زنگ زده بود دعوام کرده بود که تو چراااا انقدرررر بی خیااالی؟!)


گفت آره


گفتم اِ پس همشهریم شمایی! فلانی هستم.....


خندید


پرسیدم درد داره؟!


گفت نه!


نشست بالا سرم و توو دستشم قیچی!!! اول با قیچی از وسط گچ رو برش زد! و بعد دو طرف رو کشید و برداشت  درد داشت! قابل تحمل بود ولی درد داشت! آدم دلش ضعف میکنه!


بعد فکر کنم دو تا پنبه، یا نمی دونم چی برداشت و شروع کرد با دو تا دست روو دو طرف بینی رو مالیدن و ماساژ دادن! چشامو روو هم فشار میدادم تا بتونم دردشو تحمل کنم..... بعد گفتم میشه یه لحظه اجازه بدید؟؟؟ دلم غش کرد!!! گفت آره چرا که نه!


خودش بلند شد و رفتم اون پشت یه کاری انجام داد و دوباره برگشت.... گفتم میشه بینیمو ببینم؟! گفت "الان نه، اجازه ندارم آینه بدم دستت!! نباید بینیتو ببینی!!!!" دیدم این بار دستش قیچی و ذره بینه  دوباره نشست بالا سرم....


گفتم یاااا خداااا میخواد بخیه ها رو بکشه لابد!!!


و دیدم خم شد روو صورتم و بلهههه.... شروع کرد به کشیدن بخیه ها  اینم درد داشت ولی بازم تحمل کردم! دلم نمیخواست مثل اون خانومه جیغ بکشم  ولی هربار که صدای قیچی می اومد دلمم می ریخت پایین 


توو همین حین اون خانومه هم وارد شد!! حلال زاده!  با دستیار کار داشت....


بخیه ها که تموم شد برگشت گفت "واقعا بینیت قشنگ شده" اون خانومه هم اومد بالای سرم و گفت آره بینیت قشنگ شده! سوراخای بینیتم هم اندازه ست! دستیار با خنده گفت"دلت آب که ما میتونیم ببینیم و تو نمیتونی!!!" گفتم آره واقعا دلم آب شده!!! 


دوباره شروع کرد با دو تا دست به ماساژ دادن بینی!!  اینبار دیگه هرجوری بود طاقت آوردم، به خودم  دلداری می دادم میگفتم داره بینیمو خوشگل میکنه! 


کارش که تموم شد یه آینه برداشت و گفت "بیا ببین بینیتو، ولی به دکتر نگو!!!! (واقعا متوجه نشدم شوخی میگه یا جدی!)


آینه رو گرفتم و با دیدن خودمو بینیم اولش هنگ کردم! ولی بعد یکم نیم رخ و تمام رخ شدم و دیدم نههه، قشنگ شده! 


دستیار تندی آینه رو از دستم کشید و گفت بسه دیگه، تموم شد! 


گفتم مرسی!


بعد نشست و بینیمو چسب زد و واسه جلسه بعد که قراره دکتر ویزیتم کنه یه سری توصیه داد.... بعد پرسید همرات کیه؟ گفتم داداشم..... داداش کوچیکه رو صداش کرد و گفت بیا بینی خواهرتو ببین! داداش کوچیکه هم اومد و دید، خوشش اومد  و بعد برای اونم توصیه ها رو دوباره تکرار کرد!


کارم که تموم شد بهم گفت روو صندلی همین جا بشین تا سرت گیج نره! روو صندلی نشستم و داداش کوچیکه رفت پایین مجتمع تا پول نقد از کارت بکشه!


توو این فاصله داشت کار اون خانوم رو انجام میداد که من گفتم برم بیرون بشینم؟! (آخه مریض می اومد داخل می گفتم شاید سختشون باشه)


دستیار پرسید سرت گیج نمیره؟! گفتم نه!! گفت پس برو


رفتم توو سالن نشستم.... یه خانوم همراه شوهرش اومد و کنارم نشست... حرف عمل شد، اون بیمارستان مرکز استان عمل کرده بود.... بهش گفتم چه کار خوبی کردید، من الان پشیمونم که چرا نیومدم مرکز استان واسه عمل! یکم در مورد همین حرف زدیم و داداش کوچیکه هم رسید، پولو حساب کرد و رفتیم


موقع برگشت به داداش کوچیکه گفتم خیلی ترسیده بودم، فکر میکردم منم مثل بقیه جیغم دربیاد! که داداش کوچیکه گفت من مطمئن بودم تو جیغ نمیزنی 


اینم از این مرحله که خدا رو شکر بخیر گذشت.... تا هفته ی بعد که باید برم دکتر ویزیتم کنه





نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1396ساعت | 19:26 توسط مادام کاملیا | نظرات (9)